خاله خسیس من!!! ( دل نوشت 282 )

روز پنج شنبه ک بهمون زنگ زدن و گفتن کلاس امروز با تاخیر و ساعت 2 شروع میشه، فک کردم ک چون تایم کلاس کمه حتما تکالیف رو نمیرسه انجام بده، در نتیجه بی خیالشون شدم.ابله

طرفای ساعت 1 زنگ زدم ب فاطمه و گفت: وای چ چیزایی گفته این معلمِ، تو انجام دادی؟

گفتم: نه، امروز کلاس تایم ش کمه من م انجام ندادم.

فاطمه اصن خبر نداشت و گفت: ب من زنگ نزدن!! و کلی خوشحالی کرد اما باز من رو تو شک انداخت و ک نکنه ساب تیچره بپرسه و مجبور شدم تند تند توی نت یه سرچی بکنم  و چهار خط راجع ب فلات تبت بنوسم.

 ______________

ساعت از 11 گذشته بود ک با حامد حرف زدم و تازه کلاس ش تموم شده بود، کمی خندیدم و مثل همیشه مسخره بازی در آورد.قهر

بعد گفت: یه زنگ بزنم مغازه اگه بابام رفته ک برم آرایشگاه و موهام رو کوتاه کنم، دیگه میشه بافتشون.

گفتم: واای ، من چقد دوست دارم، فقط این دفعه یه مدل جدید بباف.

 

بعد از اینکه از سلمونی برگشت زنگ زد و گفتم: واای چ خوشگل شدی..

گفت: آره همه دارن ب هم نگاه میکنن، اما من محل کسی نمیذارم.از خود راضی

گفتم: می بینی اینقد عاشق منی ب کسی توجه نمیکنی و برات مهم نیستن ک بهت دارن نگاه میکنه.

همین جوری باهاش حرف زدم  تا برسه خونه و ببینم مامان ددری ش ک دیروز اینقد حالشون بد بود و نمیتونست خودش بره دکتر خونه ست یانه.منتظر

ک کاملا درست حدس زده بودم و خانوم بیرون بودن.Smiley

 _______________

ساعت نزدیکای دو بود ک از خونه زدم بیرون و وقتی رسیدم، همه بودن بجز ناهید ک گفته بود امروز نمیاد و خود ساب تیچرمون هم هنوز نرسیده بود.

دو و ربع اومد و تا سه و ربع موند و گفت اون نیم ساعت رو خود معلمتون کاور میکنه. اما همه چیزایی رو ک گفته بود پرسید و خدا میدونه ب چ بدبختی وقتی نوبت م شد الکی یه سری چیز گفتم.

شعله هم رسما همه رو نمود.خنثی

 

بعد کلاس فاطمه به م گفت: سرمه جمع شدی آاا.

خودش هم 12 کیلو کم کرده، گفت: من عجله ای نداشتم توی 7 ماه این مقدار رو کم کردم.

ولی یک حالی کردم به م گفت ب نظرم لاغر شدی.

_______________

قبل از اینکه برسم خونه ، رفتم یه سرای محله ک نزدیک خونمون ب تازگی باز شده.

البته جلسه داشتن و یه دختر جوون چادری با یه برخورد خیلی خوب اومد باهام حرف زد و برام توضیح داد ک برای کسایی ک عضو باشن چ کلاسهایی داریم از جمله جلوگیری از خشم و مهارتهای زندگی و کلاسهای مختلف روانشناسی و چیزایی از این دست، به ش گفتم کلاس آشپزی ندارین؟

نمیدونم چرا یه کم دهن ش رو کج و کوله کرد و آخر نفهمیدم ناراحت بود ک ندارن یا از آشپزی خوشش نمیاد.

بعد هم چون عجله داشت ک برگرده سر جلسه ش، یه فرم بهم داد پر کردم و گفت ک باهاتون تماس میگیرم.

________________

همین ک رسیدم خونه ، خواهرم اس داد ک زود بیا باهم نهار بخوریم، به ش گفتم: من خونه ام و خودش هم دو مین بعدش از باشگاه رسید.

تقریبا میشه گفت سالاد سزار خوردیم ک من فقط یه فیله ش رو خوردم. البته با نون.ابله

 

خواهرم داشت چایی می ریخت ک مامان م گفت برای من نریز .

خواهرم گفت: از خاله بپرس، اگه میخوره خودت براش ببر.

خاله م هم گفت ک اگه آماده ست میخورم و وقتی فهمید ک مامانم خودش چایی نمیخوره بهش بر خورد و رفت خوابید.خنثی

 

من و خواهرم داشتیم چایی میخوردیم و حرف میزدیم مامان م پاورچین ، پاورچین اومد ک باهامون حرف بزنه و خاله م نفهمه و بیدار نشه.

بعد رو ب خواهرم بی مقدمه گفت: این خونه ما مهمونه، زشته بهش بی ادبی میکنی!!!!!

خواهرم گیج و مات نگاه مامانم کرد و بعد عصبانی شد و گفت: چی؟؟ بی ادبی؟؟؟؟ چی کار کردم مگه؟

گفت: تو سلام به ش نمیکنی!!!!

خواهرم گفت: چرا الکی میگی مامان، من همین امروز صب 3 بار سلام کردم، بار اول گفتم شاید نشنیده، بار دوم بلند تر و بار سوم هم سلام کردم، چی کار کنم ینی، وقتی نمیخواد جواب بده؟؟ ب جهنم اصلاا!! اون گوشی رو روی من قطع کرده، تازه من یکی ک همه جوره کارش رو راه میندازم و کس دیگه ای رو اونجا نداره، اونوقت تو بازم طرف اون رو میگیری؟

من هم ب طرفداری ش گفتم: راست میگه، من م از در میام ، هیچ وقت جواب سلام من رو نیمده.زبان والا تو خیلی لی لی ب لالاش میزاری و هی احترامش میکنی.

مامانم گفت: از من خیلی بزرگتره، مهمون خونه من هم هست.

گفتم: آخه این ادم غیر از اینکه همیشه گله کرده چ نفعی برای تو داشته؟؟؟

جواب خاصی نداد.

______________

آهاان این م یادم رفت بگم، پارسال هم اومده بود خونه مون بعد از اینکه کلی موند و برگشت، از شهر شون بهمون زنگ زد و نمیدونم باور میکنید یا نه بجای اینکه بگه زحمت دادم گفت اصلا بهم خوش نگذشت خونه تون ، دیگه نمیام.تعجب

ینی یادمه خود مامانم مات مونده بود ک چطور روش شده و داره این رو میگه!!! اما حالا بازم اینقد براش مهمه ک ب خواهرش اینجا خوش بگذره. شکلک های شباهنگShabahang

_______________

خواهر ب مامانم گفت: تو الان چقد داری حرص میخوری از اینکه تو گذشته ب بعضیا جواب ندادی و ب حرفشون هی گوش دادی و الان نمیتونی دیگه کاری کنی، و من هر بار بهت گفتم ک این کار رو نکن اما الان خودت داری چوبش رو میخوری، برای این هم میگم اینقد به ش بها نده.

مامان م دوباره گفت: تو دکترا خوندی، استادی، این کارا زشته!!

ینی خواهرم رو میگید، کاردش میزدین خونش در نمیومد، گفت: چ ربطی داره؟ ب کی بی احترامی کردم؟؟ من دیگه با آدمایی ک بخوان عذابم بدن کاری ندارم.

من هم این وسطها کلی طرفداری خواهرم رو کردم.

بعد مامانم گفت: حالا این برمیگرده شهرشون و زنگ میزنه ب خاله و دایی تون ( ک خارج هستن ) و ب اونا میگه و حتما اونا هم پیش خودشون میگن چ دخترای بی ادبی!!!

خواهرم گفت: هر کی زنگ زد بهشون بگو ب خودم تماس بگیرن میدونم چ جوری جوابشون رو بدم، فقط هم یه جمله میگم اونم اینه ک حرف شما درست اما یه هفته بیاین پیشش زندگی کنید ببینم میتونید.

گفتم: مادر من! اولا بگه بهشون، دوما مگه اونا چی کار کردن برای ما ک حالا مهم باشه برامون ک وااای چی میگن حالا، تااااااااااااااااازه دختر همون خاله ( ک از کویت اومده بود ) یادته وقتی فریده به ش زنگ زد ، هی میگفت وای اصن حوصله ندارم باهاش حرف بزنم، هی از ادم سوال میپرسه!! بهش بگو دختر خودت یه تلفن نتونست باهاش حرف بزنه اینا چ صبری باید داشته باشن ک هم براش کار کنن و در خدمتش باشن هم ازش حرف بشنون!

بعد مامانم ک از پس خواهرم بر نیومد گفت: ولی حرف سرمه خیلی زشت بود، ینی چی ک گفتی فریده خیلی میخوره!!

گفتم: ااا خودش ک ب تو گفت چرا اینقد میخوری اشکال نداره، حرف من بده؟

گفت: اون خونه ما مهمونه، خونه خودش ک ب تو نمیگه خیلی میخوری!!

گفتم: من اصن رنگ خونه این رو دیدم ک برای شام و نهار برم؟؟؟

گفتم: چطور ب من میگه تو از صب چی کار میکردی تو خونه خودمون اشکال نداره؟؟ وقتی هم بهش میگم تو هی شلوغ بازی در میاری ک فریده ب چیزای خونه ما وارد نیست!!

گفت: چشماش نمیبینه، چرا متوجه نیستی.

گفتم: من م ازش انتظار ندارم با این سن ش کاری کنه اما اینقد هم پررو نباشه دیگه.

مامان م گفت: با این حال حرفت خیلی زشت بود.

و در کمال ناباوری خواهرم ب طرفداری از مامانم گفت: آره، حرفش درست نبود.خنثی

_____________

ساعت 5.5 اینا بود ک حامد زنگ زد ، تازه از خواب بیدار شده بود. گفت میخوام تمرینای روز جمعه م رو انجام بدم، چون میدونم دیگه ممکن وقت نکنم، من م بهش گفتم احتمال داره با خواهرم بریم مغازه ها رو ک حراج زدن ببینیم.

بعد داشتم براش از دیروز خونه عمه م میگفتم ک هیچ کار نکردم، حتی یه لیوان چایی رو هم از این ور ب اون ور نذاشتم ک پرسید: مگه همیشه وقتی میرفتی خونه شون کار میکردی؟375619_v6n95k.gif

گفتم: آره!!!

گفت: برای چی؟ دلیلی نداره تو جایی میری کار کنی، فهمیدی من خوشم نمیاد تو دست ب سیاه و سفید بزنی!شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: وااای حامد، واقعاا؟ تو چ مرد باشعوری هستی! شکلک های شباهنگShabahang

گفت: حق ادامه تحصیل هم نداری.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: قربون دهن ت، ینی من ک از خدامه، نه درس بخونم نه کار کنم.قهقهه

دیگه کلی سر این موضوع خندیدیم.

__________

عصر دخترا رو آماده کردیم رفتیم بیرون.

خواهرم گفت: ماشین نمیاری؟

گفتم: نه! جای پارک نیست، حوصله ندارم هی بگردم تا یه جا پیدا بشه، با تاکسی میریم راحت تره.

من و خواهرم و دخترا صندلی عقب سوار شدیم و یارو اصرار ب من ک اگه جاتون تنگه بیاین روی صندلی جلو بشینید. ک من با اخم گفتم نه، خوبه.

کمی جلوتر یه دختره سوار شد، اما رانندهه از دید زدن دست بر نمیداشت.زبان

توی ترافیک بودیم ک صدای سیستم ماشین کناری داشت کرمون می کرد. سه تا خانوم و یه پسربچه توی ماشین بودن، حالا صدای خود سی دی بلنننند، بچه هه هم با جیغ آهنگ رو میخوند ک آهنگ شادمهر و ابی هم بود رویایی دارم ...

وقتی آهنگ تموم شد یکهو سه تا زن گنده و با اون بچه توی ترافیک شروع کردن ب جیغ و دست و هورا.خنثی

رانندهه ک دوباره فرصت پیدا کرده بود برای حرف زدن، با خنده گفت: تو اون ماشین کنسرته.شکلک های شباهنگShabahang 

_____________

دیگه رفتیم تو مغازه و فک کنم دو ساعتی اون تو بودیم، خواهرم دو جفت کفش و دو تا کوله پشتی برای دخترا  و برای خودش هم یه کتونی و یه دست سوییشرت و شلوار ورزشی گرفت. من م میخواستم کتونی بگیرم ک اینا رو دیدم و خریدم.

هم کفش من و هم خواهرم آخرین جفتشون بود ک شانس سایز پامون بود.

جورابا هم 3 جفت، 3 جفت بهم وصل بودن، از یه سری شون خوشم اومد، برداشتم اما قیمت رو ک دیدم زده 77 تومن، گذاشتم سر جاش.ابله

___________

داشتیم حساب میکردیم حامد هم زنگ زد و با هم حرف زدیم تو راه مغازه بود و گفت تقریبا تمرین هام رو انجام دادم اما کامل نه!!

_________

بعد هم با تاکسی برگشتیم و دوباره با خواهرم کله پاچه خاله رو بار گذاشتیم ک چقد خسیس، سه هفته ست داره میخوره و میخوابه اما بروی خودش نمیاره.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

خواهرم می گفت: خدا کنه مثل پارسال ک بره زنگ بزنه و یه حرفی بزنه ک مامان هم باهاش قطع رابطه کنه!

گفتم: عمرااا، اگه میخواست ک امسال این کار رو کرده بود.

___________

چند روز پیش خواهرم گفت: گردو بگیریم ک صبحا یکی دو دونه بخوریم.

دقیقا فردا صبش خاله م گفت: واای چقد دلم هوس گردو کرده!!!!!!!!!تعجب

بعد با مامان م ک رفته بود بیرون همه ش اندازه ده هزارتومن گردو خریده بود، ک با قیمت کیلویی 60 هزار تومن گردو، اون یه مشت بیشتر نشده بود و عملا فقط برای خودش گرفته بود.شکلک های شباهنگShabahang

دوباره خواهرم یاد گردو خریدنش افتاد و گفت: چقد خسیسه، نکرده حداقل نیم کیلو بگیره ک ما هم بخوریم، این یه مشت رو اگه ما هم میخواستیم باهاش شریک بشیم دو روزه تموم بود ، اونوقت از فرداش دم ب دقیقه میگفت گردوهااا تموووم؟؟؟ و مامان مجبور میشد چندبرابرش رو بگیره!

 

رسیدیم خونه و هم من و هم خواهرم چند بار سلام کردیم ، دریغ از جواب.خنثی

حتی خریدامون رو هم یه جوری بهش نشون دادیم، از مامانم پرسید: سرمه چند کفشاش رو گرفته؟!!

مامانم هم از من پرسید و وقتی گفتم: هنگ کرده بود و هی نچ نچ میکرد.

حالا قیمت ش هم خیلی نبود هاا.

تازه مامان م بهش گفت: فریده بپوش اگه خوبه تو هم برو بخر.تعجب

واقعا نمیدونم چ فکری کرده بود مامانم!!! ک البته هنوز نپوشیده گفت: نه خوب نیست برام تنگه!!!!!!!!!!

انگار قرار بوده مال من رو ور داره.

__________

داشتیم شام میخوردم و خاله م داشت از اون یکی خاله م ک خارج و اینکه زیادی ولخرج!!! میگفت ک: آدم میره رستوران باید دنگی پول بده، برای چی خرج همه بیفته گردن یه نفر.

خواستم بگم پ یه نفر ک کلی میره خونه یکی می مونه خرج نداره!!

وای نمیتونم بگم چقد ازش حرصم میگیره، من عمه مجردم هم خسیس اما واقعیت اینه ک وضعش خیلی معمولی و خواهر برادرها بهش کمک هم میکنن تازه ب ما ک بچه برادرشیم خیلی کاری نداره وگرنه یه نون هم داشته باشه تقسیم میکنه برای بچه های خواهرش.

و خاله م بجز این ک خسیس خیلی هم پرروِ، شما فک کنید خونه ماست و نه با من حرف میزنه و نه با خواهرم!!!!

__________________

در انتها روز جهانی وبلاگ بر همه شما وبلاگ نویسان و البته وبلاگ خونها مبارک باد.هورا

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :