بیا تا قدر یکدیگر بدانیم !!! ( دل نوشت 281 )

امروز تا بیدار شدم و کارهام رو کردم، مامانم اینا هم داشتن آماده میشدن برای رفتن ب خونه عمه م، از قبل بهشون گفته بودم ک برای نهار نمیام و اگه بخوام بعدش میام.

 

ساعت 1.5 اینا بود ک حامد زنگ زد و گفت: کلاس م تموم شده و بریم بیرون ، فقط تو میتونی تو ماشین بیاری؟

گفتم: آره، اما آماده نیستم تو بیا دم خونه مون و پرسیدم: حالا چرا تو ماشین نمیاری؟

گفت: چون نمیخوام برم خونه، کلید ماشین رو هم نیوردم ک برم از پارکینگ بردارم.

فهمیدم قضیه از چ قراره، اما دیگه چیزی نپرسیدم تا حضوری ب خدمتش برسم.

 

نزدیکهای دو بود ک رسید و زنگ زد و گفت: سر کوچه تونم بیا.

من م مامان م اینا چند دقیقه بود رفته بودن، فورا پریدم بیرون و سوار ماشین شدم ک دیدم ای دل غافل، بنزین نداره و چراغش روشنه.شکلک های شباهنگShabahang

 

رفتم سر کوچه و کمی این ور و اون ور رو نگاه کردم و ندیدمش، بهش زنگ زدم و گفتم: کجایی؟منتظر

گفت: دارم میبینم ت ، الان میام.

یه کم بعد اومد با این و کلی خوشحالم کرد.358619_fs6avqu9vlnx9g89.gif

 

بعد گفتم: حامد ماشین بنزین نداره.

گفت: وای، چ مسئله ای پیش اومده، اگه بریم بنزین بزنیم ممکن همه رستورانا ببندن، چی کار کنیم حالا؟شکلک های شباهنگShabahang

 

مرت$%یکه داشت من رو مسخره میکرد.

رفتیم پمپ بنزین و حامد پیاده شد و برام 25 لیتر بنزین زد.

 

بعد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: بزار دفترچه م و در بیارم..

همین طور ک رانندگی میکردم، در کیف م رو باز کردم ک تقویم رو بیرون بیارم ک ماشین کمی این ور و اون ور شد.

حامد گفت: سرمه، چقد جاده ها پیچ پیچی شدن.شکلک های شباهنگShabahang و بعد یه کم صداش رو لرزون کرد  و گفت: نمیخواد فکر من باشی اما ب خاطر خودت یه کم جلو رو هم نگاه کن.نگران

 

گفتم: ااااا، اون موقع ک خودت هی لایی میکشی و مثل برج زهرماره قیافه ت و نمیشه بهت حرف زد و میری ب باسن نیشخندماشین جلویی می چسبونی، اشکال نداره، حالا ب رانندگی من گیر میدی؟367519_2mo5pow.gif

گفت: عزیزم کارای خوب من رو یاد بگیر..

یه خنده ای کردم...

گفت: خیلی بد خندیدی هاا، منظورت چی بود؟ابرو

گفتم: بی خیال،شکلک های شباهنگShabahang راستی، چرا نرفتی خونه ک ماشین بیاری؟

 

گفت: دیگه گفته بودم تا 3 کلاس دارم، حالا یه یک ساعت اینجوری پیش هم باشیم ، یه یک ساعت هم بعدش ..

 

واای خدااااااااااااااااااا، ینی این پسر نمیتونه بگه من بعد از کلاسم میخوام برم بیرون.

تو پمپ بنزین هم ک بودیم باباش زنگ زد و جواب نداد.

 _______________

در نهایت جایی رو ک میخواستیم بریم انتخاب کردیم.

 

برای سفارش دادن کلی آسمون و ریسمون بهم بافتم تا یه چلو سفارش بدیم.

 

از میز اردور، فقط سالاد فصل برداشتم اونم بدون سس.

حامد متعجب بود خصوصا وقتی ک گفتم ب جای نوشابه، دوغ بخوریم.

 

این م پیش غذامون. ک سوپش خیلی خوشمزه و بسیار تند بود.

حامد هم یه مدل از سالادها رو نشونم داد و گفت: این سالاد کرفس هاا، دیروز تو خیلی استقبال کردی از کرفس الان بکش بخور.خنده

برای حامد کباب مصری سفارش دادم ک تا خواستم عکس بگیرم حامد یه تیکه ش رو رفت بالاقهر و برای خودم هم کوبیده زعفرونی عزیز رو.

 

واقعیت تا حالا کباب مصری نخورده بودیم و وقتی ک آورد دیدیم کنارش برنج داره و من ب خودم بالیدم ک یک برنج گفته بودم.از خود راضی

من تقریبا دو 2/3 کبابم رو با چند قاشق چلو و دو قاشق از اون برنج مصری ک فک کنم هندی بود ک اینقد تند بود375619_v6n95k.gif خوردم و دو تیکه از کباب مصری.خوشمزه

دیگه هی بزور ب حامد میگفتم: باید بقیه غذاها رو تو بخوری.

چند قاشق از پلو مونده بود ک دست زد ب شکمش و گفت: باور کن دیگه جا ندارم.

من م ب شکمش زدم و گفتم: وااااای، بچه لگد میزنه515919_129fs2705461.gif اگه ب فکر خودت نیستی ب خاطر این بچه بخور.قهقهه

حامد:خنثی

ولی خدا رو شکر ب توصیه م گوش داد و بقیه غذا رو خورد.

بعد با خنده گفت: هرچی تو هفته سعی میکنم کم بخورم، با یه بار بیرون رفتن همه ش پنبه میشه.خنده

مرت$%یکه چ فکر هیکلش هآ.Smiley

 

بعد از خوردن غذامون، حامد از گارسونش پرسید ک: قلیون هم دارید؟

گفت: بله اما فقط برای آقایون.

حامد هم گفت: خوبه، اصن چ معنی داره زن قلیون بکشه.83917_sarcastic.gif

اما خوب با یه نگاه ب من متوجه شد ک باید از اون جا بریم یه جای دیگه برای دود خوردن.

 

همین ک داشتیم از پله هاش میومدیم بالا دو نفر اومدن تو، بعد حامد بهم گفت: دیدیشون؟

گفتم: نه ، دقت نکردم.

گفت: کریمی بود.

با ذوق گفتم: کی؟؟ علی کریمی؟

آخه من عاشق علی کریمی هستم چون از نزدیک دیدمش و واقعا آدم باشعور و با جنبه ای ک از فوتبالیست ها بعیده!!!

گفت: نه برادرش، همون دروازبانه، فرشید..

خلاصه ک من ندیدم البته برام مهم هم نبود، اما حامد ک گفت خودش بود.

 

سوار ماشین ک شدیم بحامد گفتم: برنامه چیه؟ چی کار کنیم؟

ک گوشی ش زنگ زد و باباش بود ک انگار گفت چرا جواب ندادی زنگ زدم ؟؟

چون حامد جواب داد: ااا، زنگ زده بودین؟ نشنیدم، آره دیگه تا یه کم پیش سر کلاس بودم، باشه، خودم میرم دنبالش و می برمش!!

قطع ک کرد با نگاه ازش پرسیدم چ خبر؟شکلک های شباهنگShabahang

گفت: بابام گفت مامانم مریضه، تب کرده ببرش دکتر.

ینی خدا شاهده من خندون در عرض هزارم ثانیه اخموترین حالت خودم شدم.عصبانی

با خنده گفت: خوب دیگه برنامه معلوم شد، من میرم خونه تو هم برو خونه عمه ت.

توی مسیر ک برسونمش هی گفت : اخم نکن دیگه..

گفتم: آخه من میخواستم بیشتر باهم باشیم.زبان

گفت: حالا یه وقت دیگه..

 ____________

بعد از پیاده شدنش، زنگ زدم ب مامانم ک بیام اونجا؟

گفت: بیا.

وقتی رفتم با شوهر کیمیا خیلی یخ کرده دست دادم و خود کیمیا هم توی آشپزخونه بود و داشت ظرف میشست و من از دور فقط یه سلام بهش کردم.

کمی بعد اومد بیرون و باهام روبوسی و احوالپرسی کرد.

همه شون گفتن برات نهار بیاریم ، معلوم بود باورشون نشده ک من بیرون بودم و فک کرده بودن ک نمیخواستم نهار اونجا باشم.

یه دو ساعت بعد هم کاملیا میخواست یه مچ گیری کنه و گفت: سرمه برات غذا بیارم، تو نهار نخوردی!!!

 

خواهرم هم شب ک برمیگشتیم بهم گفت ک: مادر عروسشون زنگ زده و گفته: بچه ها رسیده بودن و خوبن، شما ک زنگ زدین نتونستن جواب بدن!!!!!!!!!!!

خواهرم میگفت عمه گفت: آخی حتما اون موقع کار داشتن ک من زنگ زدم.خنثی

این پست یه کم طولانی شده، ولی بزودی براتون جریان رو میگم ک ببینید دختره چطور نامزدی یکی رو بهم زده و الان خوش و خرم داره زندگی میکنه!!!

 

از 7 گذشته بود ک حامد زنگ زد و گفت تا یه کم پیش بیمارستان بودیم و تا سرم زد و داروها رو گرفتیم و اومدیم خونه، من م یه دوش گرفتم و اومدم بیرون.

ب این بنده خدا هم یه ساعت بیرون رفتن بی استرس نیومده.آخ

___________

برای شام هم همون غذاها رو گرم کردن اما من نخوردم و گفتم ک رژیمم. خود دخترعمه هام هم رژیم بودن و کلا همه ش حرف لاغری و لیپو ساکشن و از این حرفا بود.

کاملیا پارسال سینه هاش رو عمل کرد و میگفت اگ شوهرش بزاره میره شکمش رو هم عمل میکنه ک معلوم بود شوهرش اصلا دوست نداشت. بعد هی ب خواهرم میگفت ولی تو حتما برو این کار رو بکن، ک نمیدونم قبلا گفتم یا نه ک خواهرم از ایناست ک آمپول میبینه غش میکنه.خنثی

برای ازدواجشون هم علی ک خون داده بود، خواهرم از حال رفته بوده و علی زود آبمیوه ش رو داده بوده بهش.شکلک های شباهنگShabahang

 

خلاصه اینکه خواهرم  هی میگفت: نه، من میترسم، نمیتونم.

______________

شوهر کیمیا یه دکتر پوست معروفه و برامون تعریف کرد ک هفته پیش از طریق کارتش دو میلیون و نهصد از حسابش برداشت شده و اینکه با وجود کلی پارتی ک داره هنوز کاری از پیش نبرده.

_________________

توی راه برگشت هم برای بچه ها بستنی خریدیم و وقتی رسیدیم ملودی گفت: وای چقد خسته شدم.تعجبقهقهه

 _______________

ساعت دو شب ک حامد داشت برمیگشت خونه گفت: فردا صب امتحان دارم چیزی نخوندم ، تازه باید برم یه نگاه ب جزوه م بندازم.

بعد یهو گفت: سرمه، اگه یه وقت تن ماهی میخواستی بخوری، حتما حتما 20 دقیقه بجوشونیش هاااا.

گفتم: خوب چی شده مگه؟متفکر

گفت: آخه جغجغهنیشخند هفته پیش رفته خونه وخیلی خسته بوده، در تن ماهی و همین جوری باز میکنه و می خوره، چند دقیقه بعد میبینه حالش خیلی بده، فقط زنگ میزنه ب آژانس و میره بیمارستان، اونجا بهش یه آمپول میزنن ک حالش بدتر میشه، تقریبا غش میکنه و چشماش سیاهی میره، خلاصه خیلی حالش بد میشه و دیگه خدا خیلی رحم میکنه با آمپولها و داروها بهتر میشه چون میگن سم ش خیلی کشنده ست.

گفتم: آره شنیدم من م.

و تو دلم گفتم: جغجغه گرچه ازت خوشم نمیاد اما نمیخوام بی جغجغه بشیم. میبینید من چ دل گنجیشکی م؟مژه

_______________

آخرای نوشتن این پست با اون خواهرم چت میکردم ؛گفت خیلی ناراحت م. گفت: شوهر یکی از دوستاش توی همون جا، فوت کرده. یک سال فهمیدن ک سرطان داشته و گفت این مرد تا آخرین لحظه پر روحیه و خندان بوده. از زمان دانشجویی ینی 13 سال پیش با خانومش آشنا شده بودن و 7 سال از ازدواجشون میگذشته.

خواهرم گفت این اواخر چون میدونستن چیز زیادی ب عمرش نمونده، زن و شوهر تمام وقتشون رو باهم می گذروندن.

اسم شوهر عباس و اسم زن لاله ست و خواهرم گفت همه ب نام لاله عباسی می شناسنشون و برام متن و عکسی رو ک خانومش برای فوتش ب همه ایمیل کرده بود رو فرستاد.

گفتم چطور متوجه بیماری ش شده؟

گفت: پارسال توی همین شهریور داشتن با دوستاشون والیبال بازی میکردن، توپ میخوره توی شکمش و دیگه دردش قطع نمیشه ، وقتی میرن دکتر میفهمن یه تومور تو شکمش بوده!!

گرچه من نمیشناسمش اما واقعا گریه م گرفت، گفتم چ دنیای فانی و زودگذری و واقعا کاش بتونیم قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم.

الان م ازتون میخوام اگه میتونید براش یه فاتحه یا یه صلوات یا اگه سختتونه یه خدا بیامرزی بگید. ممنون.rose

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :