روز خوب ( دل نوشت 27)

روز خوبم با اومدن برف در شب داره کامل میشهلبخند

عصر حامد توی یک ساعت وقتی که داشت اومد من رو دید و هرکاری که از دستش بر اومد کرد و از دلم در اوردزبان چون میخواست زود برگرده سر کارش قرار شد جای نزدیک بریم و من یه سفره خونه ای که قبلا رفته بودیم و همون حوالی بود رو انتخاب کردم اما وقتی رفتیم با در پلمب شده روبرو شدیمناراحت. خواستیم برگردیم که پسر جوانی از ما سوال کرد برای سفره خونه اومدیم و چون جواب مثبت ما رو شنید در آپارتمانی نزدیک به آن رو باز کرد و با خنده گفت: اینجا یه در دیگه هم داره که نمیدونستنچشمک از چند پله پایین رفتیم و با کلید انداختن در قفل درون در، در را گشود.

در کمال تعجب دیدیم تمام میزها پرندتعجب. طرف از مغازه پلمب شده هم داره پول در میارهخنده ای ول.لبخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :