بالاخره باهاش دعوام شد!!! ( دل نوشت 279 )

از همه چی و همه کس ناراضی م علی الخصوص خودم !!!

 

با حامد ک کج دار و مریض طی میکنم، گاهی ابری و گاهی خورشیدیِ آسمون رابطمون گهگاهی هم بارونی میشه !!

_______________

دوشب پیش خاله م اومد یه چیزی تو سطل آشغال آشپزخونه بندازه وقتی اومد بالا ، سرش خورد ب در کابینت بالا سرش ک باز بود و یهو افتاد رو زمین و ولو شد کف آشپزخونه و سرش رفت توی در لباسشویی...

 

ینی من ک این صحنه رو دیدم، دلم رو گرفته م و خندیدمقهقهه

 

اینقد خندیدم ک از چشمام اشک میومد، مامان م مثل این زن دهاتی ها میزد تو صورتش ک وای نکنه یه جاش شکسته باشه.خنثی

و رفت ب سمتش برای کمک کردن به ش.

 

خنده من تمومی نداشت و خواهرم چپ چپ نگام کرد و گفت: چقد بی مزه ای!!

 

اما ب خاله م بر خورده بود ک چرا موقع زمین خوردن به ش خندیدم.نیشخند 

 

بعد ک با کمک مامانم خاله م بلند شد و دید همه جاش!! سالمه، با دلخوری ب من گفت: سرمه ب جای اینکه کمک م کنی ، از رو صندلی تکون نمیخوری و میخندی؟

 

من م با خنده جواب دادم ک: مامان ک فورا اومد، ینی چند نفر باید میومدن؟خنده

بعد گفت: ازت انتظار نداشتم ک اینجوری رفتار بکنی!!قهر

من هم گفتم: تو ک همه ش انتظار داری، خودت برای من چی کار میکنی..زبان

گفت: مثلا چی کار باید بکنم؟

 

بعد من اومدم توی اتاق و نشستم پای نت، یه کم بعدش اومد تو اتاق م و گفت: من نمیدونم باید چی کار برات می کردم، سلیقه ت هم ک نمیدونستم برات یه چیزی بیارم!!!!!!!!!!!!

 

خواستم بگم: حالا تو میوردی تازززه میتونی پولش رو بدیزبان

 

بعد همون جوری ادامه داد ک : مگه تو حرفی از خودت ب من میزنی...

 

آخه هی اصرار داره و از من می پرسه ک تو با کسی هستی؟؟ چرا چیزی نمیگی؟

 

فک میکنه بچه گیر اورده و من م گوشام درازه، میام میگم بله! اما قصد ازدواج نداره هاامشغول تلفن...

 

 در نتیجه جوابش بعد هر بار پرسش اینه : وقتی با کسی نیستم، چی بهت بگم خوو.دروغگو.

 تازه تو میخوای یه کادو یا حتی یه وجه ب کسی بدی مگه حتما باید راز دلش رو بدونی ؟؟!!

 

اما از اون طرف از مامان م هم لج م میگیره، باور کنید یا نه، هر وقت مامانم میره پیش خواهرم ک قبلا ها ک بچه ها کوچیکتر بودن، هم بیشتر میرفت هم ب مدت طولانی،  حتی بیشتر یک ماه هم می موند،  یک نهار یا شام خاله م دعوتش نمیکرد!!!

 

خیلی هنر میکرد، میگفت : غذا می پزم من میام اونجاخنثی

 

ک از اونجایی ک دستپخت مزخرفی هم داره و البته مطمئنم اگه هم خوب بود بازم مامانم همین جواب رو می داد ک: نمیخواد چیزی بیاری، خودت بیا اینجا..خنثی

 

ولی با اینحال وقتی میاد اینجا، مامانم مثل یک هتل 5 ستاره به ش سرویس میده و اعصاب من رو خرد میکنه!!

 

امروز صب مامان م رفته بود خرید و وقتی برگشت ظهر شده بود و تند تند نهار رو اماده کرد، من م میوه هایی ک گرفته بود ، میشستم، تازه تموم شده بودن ک یه ظرف پر کرد و جلوی خاله م گذاشت و گفت : فریده بیا بخور.

 

خواستم بگم کو$%فت بخوره.زبان

 

گرچه نهار دیر اماده شد اما من همزمان با اونا غذام رو نخوردم، و بعد برای خودم غذا رو کشیدم  و نشستم پیش خواهرم ک داشت بهم میگفت: یه سوال از مامان دارم اما هر جا میره این دنبالش میاد  ، نمیتونم ازش بپرسم..

 

همون موقع من ب مامان گفتم: بیا تو آشپزخونه..

 

مامان م ک اومد، خواهر سوالش رو کرده و هنوز جواب نگرفته بود ک خاله م پیداش شد.خنثی

 

دوباره حرف عوض شد و مامان م ب من ک داشتم غذا میخوردم گفت: وای امروز چقد غذا خوردم، آخه خیلی گشنه م بود.

خاله م هم گفت: خوب چرا اینقد غذا میخوری؟ابرو

من ک مثل یه انبار باروت بودم منتظر یه کبریت حتی از نوع سوختهنیشخند بلند گفتم: فریده هم زیاد غذا میخوره.زبان

 

مامان م رو میگید، انگار فحش خواهر و مادر داده بودم، یک چشم غره ای بهم رفت..

 

همون موقع خاله م گفت: نه!!!!!!!!!!!! من امروز هیچی نخوردم.خنثی

 

مامان م هم ب طرفداری گفت: آره، فریده بنده خدا چیزی نمیخوره.

 

خواهرم برای تلطیف کردن فضانیشخند گفت: آدم بهتره زود نهار بخوره ک خیلی گشنه نشه و یه عالمه غذا بخوره.

 

مامان م هم تایید کرد و گفت: آره، امروز هم ک حسابی دیر شد، من دیگه تا 2 باید نهارم رو خورده باشم.

 

خاله م با یه قیافه حق ب جانب گفت: خوب چرا اینقد دیر نهار رو خوردیم؟ابرو

 

و من دوباره آتیشی شدم و گفتم: دیدی ک از صب خونه نبود، ظهر هم ک تا اومد شروع کرد ب غذا پختن.

 

خاله م هم ب من گفت: پ تو ک خونه بودی چی کار میکردی؟تعجب

 

و از همین جا جنگ سختی در گرفت.دلقک

 

گفتم: شما هم خونه بودید.

 

مامان م گفت: نه فریده ب چیزای خونه ما وارد نیست، نمیتونه!!!!

 

آخ ک از این طرفداری های مامان م بیشتر حرصم میگیره.

 

گفتم: خوب میتونه سوال کنه!!!!!!!زبان

 

و در اینجا مامانم شروع ب شلوغ کاریهای لج درارش کرد ک همیشه این جور موقعها میکنه و مثلا میخواد ب طرز مسخره ای نشون بده ک ناراحته کرد و رفت تو هال و با صدای بلند هی گفت: تلفن کجاست، تلفن کجاست یه تلفن بزنم!!!!!!!!!!!!!

 

ک البته تلفن رو پیدا کرد امااا اصلا جایی زنگ نزد.

 

بعد خاله م رو ب من گفت: خوبه والا اینجا همه چی برات اماده ست.تعجب

 

گفتم: اونوقت برای شما آماده نیست؟؟؟؟عصبانی

 

یادم نیست دقیقا چ جوابی داد اما من گفتم: ب من چی کار داری ن شما؟؟

 

اون م گفت: تو هم ب من کار نداشته باش!!!!!!

 

من م گفتم: این جا خونه منِ، ب هر کی بخوام کار دارم.شیطان

 

بعد اون رفت تو هال و من اومدم تو اتاقم.

 ____________

یکی از چیزی ک ناراحتم کرده پررویی های خاله م وگرنه اصلاااا کاری ب غذا خوردن ونخوردن ش ندارم، اصلا آدم غذا درست میکنه یا چیز میخره برای اینکه بخوره نه اینکه بریز دور.

 

ولی فک میکنم اینهمه پول داره و اینقد خسیسه و توی خونه خودش کسی رو راه نمیده و وقتایی ک خواهرم میره میگه دق میکنم چون تا بچه ها بلند میشن از رو مبل میگه چقد شیطونن، چی کار دارن، چرا نمیشینن!!

 

باور میکنید ما نمیتونیم بریم تو اتاقش، ینی اجازه بهت نمیده اما اینجا برای خودش پادشاهی میکنه، یادمه یه بار خواهرم گوشی ش رو زده بود ب شارژ تو خونه ش، اومد از برق کشیدش و گفت: پول برق خیلی میشه.خنثی

 

حالا برای همچین آدمی ک هیچ وقت توی این 70 سال زندگی ش ب درد ما نخورده چرا ما باید این قد بهش سرویس بدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مامان م میگه: من ب خاطر مادرم این کار رو میکنم، چون همیشه نگران ش بوده!!!!

 _____________

حالا خاله م هم با من قهره ، هم با خواهرمعینک. و ب مامان م گفت ک بلیط م رو بنداز جلو ، میخوام زودتر برگردم.

 

ک البته مطمئنم مامان م این کار رو نمیکنه.چشم

 ________________

عصر هم ک با حامد حرف زدم، خیلی درگیر کار بود و داشت قارچ ها رو اسلایس میکرد و با صدای تق تق چاقو روی تخته سرم رو برد، هی از کار گفت و از کار و از کارزبان

 ______________

دلم گرفته بود، حوصله خونه رو نداشتم با خواهرم و هستی و ملودی رفتیم هایپر. من ک همین جوری ش مثل گاو رانندگی میکنم،البته دور از جون ماز خود راضی، عصبانی هم باشم گاوتر ، بازم باید بگم دور از جونم؟ابرو، میشم.نیشخند

 

سرعت مجاز اتوبان باکری رو هم کم کردن  الان نهایت شده 80 تامنتظر ، هر جا ب پل میرسیدم، چون میدونستم اونجاها دوربین گذاشتن سرعتم رو ب حد مجاز میرسوندم اما یه جا یه کم بالای 80 بود و یه ماشین هم با سرعت فک کنم بیشتر از ما از کنارمون گذشت و فلش دوربین رو دیدم، حالا خدا کنه برای اون بوده باشه نه من.نیشخند

 ______________

هایپر مثل همیشه غلغله بود و همه انگار از قحطی اومده بودن!!

باور کردنی باشه یا نه من هیچییی نخریدم.ابرو

 

فقط وقتی اومدیم بیرون رفتم از رستوران ترکیه ایش یه سالاد خریدم ک اون بار با آسا خورده بودیم و خوشم اومده بود، و سالاد رو اوردم خونه و با شام رژیمی م خوردم.

_________________

وزن هم هیچی کم نکردم.زبان ثانیه ب ثانیه هم خودم رو وزن میکنم، قبل دستشویی، بعد دستشوییابله

 

اما حس میکنم ک سبک تر شدم و البته جمع تر. مامان م میگه شاید سایزت کمی کمتر شده، نمیدونم والا.

____________

شب با حامد حرف زدم، دوباره هی از کار گفت ک این کار رو کردیم و اینجوری شد، عصبانی شدم، گفتم: چقد از کارت میگی، برای من جالب نیست ک همه حرفامون از کارت باشه.قهر

 

ب آقا برخورد و هی میگفت: من هیچ وقت نمیام ب کسی بگم کارت برام جالب نیست!!

 

گفتم: مرت#%یکه ( البته این کلمه رو تو دلم گفتمزبان) من کی گفتم کارت برام جالب نیست، گفتم این ک همه حرفامون راجع ب کارت باشه جالب نیست، ب من چه سجاد چ غلطی میکنه خو.زبان

 

بعد دوباره گفت: باشه اشکال نداره کار من برات جالب نباشه.خنثی

 

دیدم آدم بشو نیست یه جیغ کشیدم و بعد گفتم: غلط کردم با تو درد و دل کردم بی خیال...

 

گفت: خوب تو همین رو گفتی دیگه!!

 

گفتم: فقط یه بار دیگه منظورم رو توضیح میدم برات منتظر

 

و بعد گفت: من بعد 18 ساعت کار مخ م نمیکشه جور دیگه ای حرف بزنم. و تو خون م هم چاپلوسی و عشقولانه حرف زدن نیست و  عوض بشو هم نیستم، 4 ساله نتونستی عوض م کنی، 40 سال دیگه هم کار کنی همین م.زبان

 

بعد خدافظی کردیم ک یک ساعت بعدش ک شام ش و خورده بود زنگ زد و تا گفت : سلام خوبی؟ چی میکردی؟ صدای خر و پفش اومد.منتظر

______________

راجع ب پست قبل :

چقد جالبه ک هیشکی من رو این شکلی ک هستم تصور نکرده بوده، نمیدونم همون طور ک گفتید واقعا از تصورتون بهتر بودم، اما برام جالب بود ک تقریبا همه، چ اون سری و چ این دفعه گفتید ک یه تصور دیگه ای از من داشتید.زبان

 

از همه شماهایی هم ک اومدید و باوجورد اینکه گفته بودم تعریف نکنید، تعریف کردید کمال تشکر رو دارم. خیلی چسبید.ماچ

_____________

تو رو خدا نیای ن نصیحت کنید، کلا من گوش شنوایی برای این یه مورد ندارم. واقعا بعضی کامنت ها اشتیاق رو ازم میگیره و باعث میشه حذف وبلاگ ک همیشه گوشه ذهنم هست رو پررنگ تر کنه و دوباره نوشتن رو توی یه جای دیگه شروع کنم. نوشته م مخاطب خاص هم نداره ها!!!!!!!!!!شیطان

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :