حذف شد!!! ( دل نوشت 278 )

امروز صب ب نسبت خودم زود بیدار شدم و کارام رو کردم و با حامد هم حرف زدم و بعد رفتم آرایشگاه برای ناخن های دست و پام.

بیشتر از چهار ساعت طول کشید.هیپنوتیزم چقد سوژه بود برای مردم شناسی و با ناخن کاره کلی خندیدیم.

در نهایت هم دستام رو این طرح زدم ک دو تا گربه ب پشت نشستن ( با عرض شرمندگینیشخند) و رد پاهاش روی ناخن های دیگه ست.

یه خانومه اومده بود برای کاشت ناخن ک میگفتی از اینجا بره با عزراییل قرار ملاقات داره.قهقهه 

والا امید ب زندگی مردم چقد بالاست.خنده

 

بعد هم اومدم و طبق دستور رژیم غذام رو خوردم و خواستم رژیم رو یه دوری بزنم و کلوچه بخورم ک گفتم: نه، نه، نهمشغول تلفن

ولی نمیدونم چرا فک میکنم وزن کم نخواهم کرد.افسوس

واقعیت اینه ک تو این دو روز هیچی کم نکردم. هی میرم خودم رو وزن میکنم و میبینم همونم.گریه

بعد ب مامانم نظرم رو ک گفتم، جواب داد: اگه ورزش کنی فورا کم میکنی، خصوصا چون تو خیلی وقته رژیم نگرفتی.

گفتم: نه من ک اهل ورزش نیستم.

گفت: پس نه ، کم نمیکنی.خنثی

اولش وا رفتم هاا اما بعد عصبانی شدم و هر کاری مامان م کرد ک بهترش کنه من همونجوری بودم.

 

بعد هم من و مامان م وخواهرم با بچه هاش رفتیم پارک، هرچی ب خاله م گفتیم بیا، گفت: نه ، میخوام استراحت کنم.خنثی

آخه نه اینکه الان مثل کزت داره اینجا کار میکنه، بالاخره خودم شاهد بودم گاهی اوقات یه بشقاب میوه خوری ش رو شسته.منتظر

 

رفتیم تو پارک و یه جفت دوقلو پسر بودن ک با عمه شون اومده بودن و مادر بچه ها چینی بود و پسرها و خواهر بزرگترشون همه چشم بادومی.

بعد عمه ه گفت ک دوقلوها رو ایران زاییده چون یه دختر داشت نمی تونست دوباره حامله بشه و چند ماه آخر بارداری ش رو اومد ایران و بعد زایمان رفت، حالا هر دو سال یه بار باید برن توی یه کشور دیگه و برای بچه ها ویزا بگیره و دوباره برن سرخونه زندگی شون.

 

بعد از اون هم یه خانوم ک بعدا فهمیدیم بنگلادشی هست ، از این لباسای محلی شون ک مثل هندی بود رو پوشیده بود و اومد از مامان م ب انگلیسی یه چیزی پرسید و دیگه شروع کردن ب حرف زدن و هی ب مامان م میگفت چقد خوب صحبت میکنه.

 

دیگه شب شده بود و یه کم عکس گرفتیم ک یکی ش ک.

و البته عکس هم همونی ک قبلا بیشترتون دیده بودید.

 

پارکینگی ک پارک کرده بودیم برای سینما بود، وقتی وارد شدیم آقاهه گفت: کجا میخواین برید؟ابرو

من م با دو تا بچه گفتم: سینماخنده

اون هم گفت: پس لطفا برگشتنی ته بلیطتتون رو برام بیارید.از خود راضی

تا وقتی ک برگردیم هی من ب مامان م میگفتم: حالا چی میشه؟ ینی چی بهمون میگه؟نگران

خواهرم هم میگفت: نکنه اعد ام مون کنن.قهقهه

مامان م گفت: یارو اصن یادش نیست چی گفته، یه چیز میگید شما ها..

ک دقیقا همین هم شد، تازه وقتی نوبت ما شد، یکی از اون سمت پاش رو گذاشت روی گاز و اومد تو، آقاهه صداش کرد، کجاا؟؟ دنده عقب بگیر باید بهت کارت بدم..

پسره هم گفت: مگه هنوز این جا پولیه؟؟؟ من گفتم روحانی اومده دیگه همه چی مجانی شده.قهقهه

_________________

آخر شب هم حامد عین دیوونه ها بود ب هر کلمه ای ک می گفتم گیر میداد.زبان

به ش گفتم ب جای خوب حرف زدنته؟منتظر

گفت: من بعد 18 ساعت کار نمیتونم خوب حرف بزنم.عصبانی

گفتم: باشه فردا صب بگو  میتونی ک..

گفت: فردا 8 صب باید کلاس باشم ، بعد 18 ساعت سرپا ایستادن ک فقط چند ساعت خوابیدم و دوباره باید کله سحر بیدار شم نمیتونه اخلاقم خوب باشه.

واقعا خییییلی عادی پرسیدم: امشب مغازه شلوغ بود یا تمیز کاری داشتین؟

یهو مثل چی پرید بهم ک : چ فرقی داره..

لجم گرفت و گفتم: بی ربط جواب میدی..

گفت: آره من چرت میگم.

گفتم: نمیدونم دیگه اما من این حرف رو نزدم.

بعد یهو با یه لحن بد ادای من رو در آورد: مگه مغازه شلوغ بوده..

گفتم: من کی اینجوری پرسیدم...

گفت: آره همیشه من مقصرم، همیشه اشتباه از طرف منه....

گفتم: من ک الان حرفی از مقصر نزدم اما اگه میخوای اینجوری فک کنی مختاری.

بعد هم بهش گفتم: تو اگه تو مغازه مشکل داری و چیزی دوباره پیش اومده بگو، من ک کف دستم رو بو نکردم.

از این حرفم هم کلی شاکی شد.زبان

 

آخرش هم خوابش برد.قهر

 

اینقد لجم میگیره کار کردنش رو ب رخ من میکشه، انگار داره برای من کار میکنه.زبان

______________

 

بچه ها من سری پیش گفتم، الان هم میگم لزومی برای تعریف زوری از قیافه م نمی بینم هااا.چشمک

_____________

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :