تجدید خاطرات!!! ( دل نوشت 274 )

سه شنبه تا سرشب زیاد حال مناسبی نداشتم ، جر و بحث هم چاشنی ش بود.

با حامد حرف زدم و گفت: صب  رفتم برای ثبت نام کلاس، دو تاشون رو اسم نوشتم. یکی ش جمعه 8 تا 2 ظهره، یکی ش هم چهارشنبه ها 8 تا 2 ست و فردا اولین جلسه شه. اما ممکن ب حدنصاب نرسه، ک اگه این طور بشه شنبه، دوشنبه رو میرم 8 تا 11.

میدونم ک این کلاس رفتن هم همه ش زیر سر مامانشه. زبانچندوقته به ش گیر داده ک برو کلاسهای مرتبط با رشته ت، و یه کاری هم پیدا کن در ارتباط با درسی ک خوندی.منتظر

بعد عصر اومد طرفهای خونه مون، چون دوستش چند وقتی ک دنبال مغازه ست ک با حامد شریک بشه. مغازه نزدیک خونه ما بود.

تا با بنگاهی و صاحب مغازه حرف زده بود، ساعت 9 شب شد ک بهم زنگ زد و گفت:قرداد رو بستم تموم.

خیلی متعجب شدم، چون از حامد بعید بود، اما گفتم: ب سلامتی، چه خبر حالا؟متفکر

 گفت: من قیمت پیشنهادی م رو دادم، اما یه نفر 400 تومن بالاتر من قیمت داده، حالا گفته تا فردا ظهر خبرتون میکنم ک با اون معامله مون شده یا نه.

گفتم: پ تو چی میگی ک قرداد بستم؟سوال

خندید و گفت: سرمه گولا کی با یه بار رفتن در مغازه قرداد میبنده آخه؟؟خنده شوخی کردم باهات. مگه من مثل توام ، یه چیز میخری بعد ازت میپرسم پوشیدی؟ میگی نه! میگم چرا؟ میگی همین جوری خریدم ک روحیه م باز بشه وگرنه از مدلش خوشم نمیومد.خنده

گفتم: برو بابا.زبان و پرسیدم: خوب تو هم همون 400تومن رو میکشیدی روی قیمتت.

گفت: نه آخه بجز پول کرایه، پول شارژ و پارکینگ و نگهبان دم در و کارگرها ک شب اونجا میخوابن و مالیات مغازه جداست ک همینا کلی میشه،دیگه اون قیمت آخرم بود ک دادم. حالا اگه قسمت باشه میشه، اگه نه ک نه!!

آخرش هم گفت: خودت رو برام نگیر ضعیفه، کتک ت رو نخوردی باز پررو شدی.نیشخند 

___________

صبحش مامانم زنگ زد ب یکی از دوست هاش ک تو کرج هستن و گفت ک فریده ( خاله م ) اومده و هفته دیگه یه سر میایم خونه تون.

خانوم هم گفت ک هفته دیگه یه هفته نیستم و دارم میرم مشهد اگه میتونید فردا بیاید و این جوری قرار شد ک چهارشنبه از صب برن.

من م ب حامد گفتم ک فردا بیا خونه مون.هورا اگه کلاست تشکیل شد ک تا 2 سر کلاسی، تا بیای طرف من، کلاس من م تموم شده و بعد میایم، اگر نه ک 10،11 صب بیا یه صبونه با هم بخوریم. اگرم اوکی شد و شرایط خونه و کار خودت جور بود بعد از ظهر هم بیا.مژه

____________

شب ک حامد زنگ زد یه جوری بود، یه کم باهم حرف زدیم ک بیشتر من سوال کردم از حال و هوای مغازه و اون مغازه ای ک دیده و فقط در حد سوالات من جواب میداد.

 

از کارش لجم گرفته بود، گفتم: حامد هیچ معلومه چته؟؟ بعد اون مغازهه خودت زنگ میزنی، کلی حرف میزنی و آخرش هم بگو و بخند، اونوقت الان اینجوری حرف میزنی؟منتظر

 

گفت: ب حرفهات فکر کردم و شروع کرد حرفهایی رو ک من بهش زده بودم، تند تند گفت.

گفتم: تو هم هزار تا حرف زدی.زبان

گفت: میشه یکی ش رو بگی؟

هرچی فک کردم یادم نیومد.عینک برای همین دوباره گفتم: تو هم هزارتا حرف زدی.زبان

 

بعد هم ک رسید خونه شون و خدافظی کردیم و من م بیهوش شدم.خواب

______________

صب با صدای مامانم اینا از خواب بیدار شدم و چون دیدم حامد زنگ نزده، فهمیدم کلاسش تشکیل نشده، برای همین خودم بهش زنگ زدم.

گفت: بابام برای کمک فنر ماشین میخواد بره، من باید برم سرکار، اما قبل ش یه نیم ساعتی میام، عصر هم نیومده باشن، میام پیش ت.

یه یک ساعت بعد زنگ زد و گفت: برنامه عوض شده، خرید کردم میبرم مغازه ، بعد خواهرم میاد و من میام سمت تو.

 

دیگه نزدیک ساعت کلاسم شده بود، در نتیجه رفتم کلاس و قرارمون شد برای بعدش. توی راه ک سوار تاکسی بودم، راننده هی عرقهاش با دست شلف شلفنیشخند پاک میکرد و میگفت: وای امروز چقد دوباره هوا گرم شده. و گفت: شنیدین میگن خوزستان 58 درجه ست تازه با شرجی!!آخ

 

بعد کلاس با ناهید هم مسیر بودم و داشتیم با هم حرف میزدیم، ک یهو حس کردم دستم خیس شد، خواستم بگم جل اللخالق ، توی این آفتاب اون م وسط ظهر یه قطره بارون ریخت رو دستم ک پس از یک نگاه متوجه شدم پرنده ای زحمت کشیدن و دستشویی شون رو روی دست مبارک بنده کردن.خنثی

ولی کلی باعث خنده من و ناهید شد، ناهید هم هی میگفت: میگن نشونه خوبیه، حتما داری عروس میشی..نیشخند

گفتم: عروس شدنی ک با ری$ٍ%دن آغاز بشه معلومه آخرش چی میشهقهقهه

خلاصه این م از شانس ما ک از آسمون برامون چی میباره برای بقیه چی.آخ

___________

تا برسم خونه چند بار ب حامد زنگ زدم یا جواب نداد یا قطعم کرد.زبان فهمیدم هنوز مغازه ست و نیومده. خودش یه ربع بعد زنگ زد و گفت: تو راهم، یه آمار از مامانت اینا بگیر.

تا رسید کلی گذشت، چون جای پارک پیدا نمیکرد و خیلی دورتر پارک کرده بود و  پیاده اومد.

وقتی رسید داشت با موبایل حرف میزد، یه سلام و احوالپرسی کردیم و اومد داخل و تا کلی بعدش تلفن حرف میزد.منتظر

از حرفاش فهمیدم همون پسره ست ک میخواد باهاش شریک بشه و حامد داشت سفت و سخت باهاش اتمام حجت میکرد و چندین مدل شراکت رو بهش پیشنهاد میکرد، اما اون اصرار داشت روی شراکت 50، 50.

حامد هم گفت: اوکی اما من چون تابلوم رو میارم و مهم تر اینکه من کار رو بلدم و دارم یاد میدم یه مبلغی جدا تو باید ب من بدی.

بعد یهو قطع کرد و رو ب من گفت: چقد بهش بگم خوبه؟

گفتم: حول و حوش قیمت رو بهم بگو ، من بهت بگم.

بعد یه چیزی پروندم و ک خودش هم گفت: خودم هم فکرم همین مبلغ بود و همون رو بهش گفت.

البته حالا همچین هم ب حرف من نبودا، اگه خودش یه فکر دیگه داشت همون رو انجام میداد.ابرو

بعد ازش پرسیدم مگه بنگاهی زنگ زد؟

گفت: آره، با اون معامله شون نشده. ولی من اول میخواستم ب این بگم و حرفام رو بزنم بعد برم سر قرار با اون.

در نهایت قرار شد دوستش فکراش رو بکنه و ب حامد خبر بده.

ب هش گفتم: من رو ب عنوان صندوقدارتون استخدام میکنی؟مژه

گفت: عزیزم شما رییس اونجایی

گفتم: خوشمزه بازی در نیار؛ خوب دو تا کوچه بالاتر از ماست، چقد راحت میام، میرم.خیال باطل

گفت: نه، من کارم رو با تو قاطی نمیکنم، میدونم تو کار هزار تا مشکل پیش میاد، نمیخوام دلخوریهای کاری وارد رابطه مون بشه.

مرتی$%کهزبان

_______________

همین جور ک تلفن حرف میزد پرسیدم: کباب میخوری یا سوخاری؟نیشخند

گفت: کلا دو گزینه ک بیشتر ندارمنیشخند اما اگه کباب میگیری برنج برای من نگیر، چون امروز صبونه خوردم، سیرم.

اما چون اگه کباب بدون پلو میخورد، ناراحت میشدم،زبان زنگ زدم یه چیپس پنیر و یه سوخاری سفارش دادم.

خوشبختانه جاااای هیشکی خالی نبود.از خود راضی

_____________________

بعد هم نشستیم تی وی کارتون پت و مت رو دیدیم و حامد هی میگفت: سرمه با یکی از دوستاش وقتی میخوان کار کنن.خنده

نه ک حالا خودش همه کاراش رو پرفکت انجام میده.زبان

بعد هم خواست بره ک من گفتم: حوصله م سر میره تو خونه، من م با خودت ببر.گریه

گفت: باشه ضعیفه، آماده شو، این م از جایزه من ب تو ک اجازه میدم باهام بیای.شیطان

_____________

توی راه هم حامد اینا رو گرفت و خوردیم. خداییی فوق العاده خوش مزه بودن. اینجا تازه قسمت شیرینی فروشی ش رو باز کرده بود، حرف نداشت.خوشمزه

البته دو تاشون موند ک با خودم برگردوندم خونه.

________

رسیدم زنگ زدم ب حامد ک خبر بدم، پشت خطی ش بودم، خودش زنگ زد و گفت: پسره بهم زنگ زده و گفته من این مبلغ رو میدم اما تو یه چک دو ساله بنویس ک ب من پس میدی.

حامد هم گفت بهش گفتم : این سهم منه، امانتی نیست ک برگردونم، تو فکرات رو بکن.

پسره گفت: با آشپز یکی از هتل های خوب حرف زدم، مبلغی ک میگیره یه مقداری از این کمتره و سه ماه آموزش میده،

حامد هم جواب داده: خوب اون قضیه ش فرق میکنه، طرف 3 ماه میاد، تازه پول هم میگیره، دغدغه پیک و کارگر و اینا رو نداره تازه از تابلوی اون ک نمیخوای استفاده کنی.

گفتم: آخرش چی شد؟

گفت: گفته یه کاری ش کن، من دوست دارم باهات شریک بشم، ک من م گفتم این مبلغی ک بهت گفتم  توی کار خیلی جزیی و بدون من بیشتر درگیرم ، چون اولش ک بالاخره تو چیزی نمیدونی من باید همه چیز رو بعهده بگیرم اما سود هم نصف نصف باشه، چون خودت ک میدونی من بسیار توی غذا حساسم، دست مشتری چیزی میدم ک خودم دوست دارم بخورم. همه میدونن من وجدان کاری م خیلی زیاده.

_______________

البته هم نظر من هم نظر خودش این ک هرچی خدا بخواد همون میشه.فرشته

واای چقد خوب دیدارمون بعد یک ماه.قلب

------------------------

بلاگفایی های عزیز نظراتتون برام باز نمیشه.ناراحت

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :