فعال!!! ( دل نوشت 273 )

صب ک با حامد حرف زدم گفت: امروز باید برم دنبال یه سری از کارام.

گفتم: باوشه، پ میخوای بعد کلاس میام ک همدیگه رو ببینیم؟

گفت: آره، یه یک هفته ای هست ک کباب نخوردیم ها.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: واقعا، کی صبر و تحمل من رو داره.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

_____________

بازم مدرسه م دیر شد.716519_shame.gifچون وقتی رسیدم همه اومده بودن. اما فاطمه برام جا گرفته بود و گفت شعله میخواست بشینه بهش گفتم این جا جای سرمه ست.

 

بعد کلاس زنگ زدم ب حامد ک با مامانش بود.زبان باهام قرار گذاشتیم، وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و گفتم : حامد من رسیدم اما گوشی م شارژ نداره، اگه زنگ زدی دیدی خاموش یا دردسترس نبود دیگه خودت بیا اینجا.

 سی دقیقه ای معطل شدم .714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gif زنگ زد و گفت: الان می رسم ک گوشی م قطع شد اما چند دقیقه بعد دیدمش.

همون طرفها یه رستوران بود ک رفتیم و کباب خوردیم.407619_eating.gif

گفتم: چی کار کردی امروز؟

گفت: اول رفتم گوشی م رو وصل کردم، بعد رفتم بانکهای مختلف دنبال وام. اگه بشه یه وام بگیرم، اما شاید مجبور بشم برم فنی و حرفه ای و مدرک آشپزی بگیرم.شکلک های شباهنگShabahang

چند وقتی هست ک حامد میگه دوست دارم تو رشته خودم- مهندسی مکانیک خونده- هم یه کاری انجام بدم ، اینهمه درس خوندم بالاخره ازش یه استفاده ای بکنم.

گفت: رفتم دنبال کلاسهای نقطه جوش!!! و چند تا کارای عملی رشته مون. یه جلسه ازش شروع شده، حالا نمیدونم برای همین ماه ثبت نام کنم یا یه ماه دیگه.

اینقد لجم میگیره با اینهمه مشغله بازم سعی میکنه ب کارای دیگه ش برسه.زبان

حالا من م تصمیم گرفتم چندتا کلاس ثبت نام کنم.

بعد گفت: ب نظرت یه روز تو هفته اما با ساعت بیشتر انتخاب کنم یا دو روز تو هفته رو ک ساعت هر جلسه ش نصف  اون میشه رو؟؟

گفتم: اون یه روز تو هفته رو، خدایی من ک دارم 3 روز تو هفته دارم میرم کلاس میدونم خیلی سخته.

از خنده غش کرده بود، گفت: یه مستند باید از زندگی تو بسازن اینقد کارای ناممکن انجام میدی.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: برو بابا

 

چلو و کباب خوشمزه مون رو خوردیم و خدا رو شکر این بار هم جای هیشششکی خالی نبود.از خود راضی

 

بعد از اونجا ب حامد گفتم: مامان م برام چند تا شلوارک اورده اما دلم نمیاد بپوشم. بریم یه شلوار یا شلوارک برای تو خونه بخریم؟ آخه نه اینکه شلوارک رو میشه تو خیابون هم پوشید.

 

کنار خیابون یه آقاهه از این پاکت پولها می فروخت، ک یه بسته ازش گرفتیم و بعد هم حامد یه شلوارک و چند تا چیز هم از داروخانه برام گرفت.

___________________

حامد منتظر بود براش جعبه پیتزا بیارن، باید میرفت خونه، اومد دم تاکسی ک سوار بشم، من توی ماشین نشسته بودم و حامد دم در ایستاده بود ک تاکسی پر بشه ک یه خانومی از پشت گفت: سلاااام، خوبید؟

فک کنم برای چند ثانیه حامد هنگ بود ک دوباره کی ما رو دیده.34019_j4m1w5950m851i23.gif

دیگه حامد شروع کرد ب احوالپرسی و از حال شوهرش پرسید و گفت ایشالا یه بار با بچه ها خدمت میرسیم و من هم عصبانی نگاه ش میکردم.

همون موقع دونفر دیگه هم اومدن و ب همراه اون خانوم صندلی پشت تاکسی نشستن و حامد هم با من خدافظی کرد و ماشین راه افتاد.

حالا شارژ هم نداشتم زنگ بزنم و بپرسم این کی بوده؟

البته از اونجایی ک من حس ششم خوب کار میکنه،حدس زدم ک زن استاد کلاسهای خودشناسی و ذهن خوانی و از این چرت و پرتا ک میرفت ، باشه.

______________

تو راه برگشت اینقد ترافیک بود ک همه ش میگفتم ینی میشه یه روزی برسم خونه. 

بعد از یک سفر درون شهری ب خونه رسیدم و تا زنگ رو زدم و مامانم در رو وا کرد و اومد دم آپارتمان و گفت: سرمه کجایی؟ چرا گوشی ت رو هرچی میگیرم میگه در دسترس نیستی، چی شده؟

گفتم: چیزی نشده، فقط شارژ نداره، همین!نیشخند

فورا گوشی م رو زدم ب شارژ و همین جور اس ام اس میومد ک این شماره ها بهت زنگ زدن، گویا تو همین چند ساعت فقط خواجه حافظ شیرازی بود ک باهام کار نداشته بود و زنگ نزده بود اما رکورد دارشون مامانم با 33 بار تماس و چندین و چند اس ام اس بود.شکلک های شباهنگShabahang

دیدم حامد هم ده باری زنگ زده، باهاش تماس گرفتم و گفت: چقد دیر رسیدی، چرا؟

گفتم: ترافیک بود، خسته شدم بخدا.214920_Cherna-facepalm.gif

بعد پرسیدم: راستی اون زن کی بود؟353519_furious.gif

یه کم مسخره بازی در اورد و گفتم: نمیخوام بهم بگی، کاری نداری؟شکلک های شباهنگShabahang

گفت: زن استادمون بود و خودش هم استاد دانشگاه ست، مشاوره. بعد با خنده پرسید: خدایی حدس میزدی کی باشه؟

گفتم: میدونستم همین بوده.شکلک های شباهنگShabahang

و بعد دوباره باهم حرف زدیم و خندیدم و گفت: هنوز آقاهه نیومده، گفته بود 5 میاد!!

گفتم:بیرون خیلی ترافیکه.

________

ساعت از 9 شب گذشته بود ک با حامد حرف زدم و گفت: کارتن ها رو آورد دیگه اوردم توی لابی و بعد بردم بالا و توی اتاق چیدم  و چند تا کارتن رو هم توی ماشین گذاشتم ببرم مغازه. الان هم دارم آخری ش رو میبرم تو.

همین طور ک داشت با من حرف میزد مامانش اومد خونه و گفت: با کی حرف میزنی؟خنثی

بعد هم گفت: آماده شو ک بریم!!

حامد گفت: آخه مادر من ، ما تا بریم برسیم میشه 11 شب، کی اون ساعت میره عیادت؟ بد نیست؟؟ من حرفی ندارم، میبرمتون، اما فک نکنم درست باشه. حتما صبح هم میخوان برن سرکار.

صدای مامان ش رو دیگه نمیشنیدم اما میدونم ک غر میزد.

گفتم: کجا میخوای بری؟ابرو

گفت: هیچ جا سرمه گولایی، میگه بریم خونه مادر دوستم کمرش شکسته...

گفتم: چی؟؟؟؟ کمرش شکسته؟تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

گفت: آره، مامان م هم خود مادرش رو میشناسه، اما خونه شون خیلی دوره، نتونستن برن عیادت، میگه حالا من و دوستم رو ببره، اما من میگم دیروقته و درست نیست این وقت شب آدم بره خونه کسی.

بعد خدافظی کردیم.

______________

خاله م از شهرستان شب رسید خونه مون، خو بدبختی از خاله ه هم خوشم نمیاد.

اینقد خسیس ک حد نداره، وضع مالی ش هم خیلی خوبه ها.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

____________

حوصله عکس گرفتن هم نداشتم.خمیازه

ب مامانم گفتم فردا صب ک میره برای ورزش، تو راه برگشت چند تا کلاسهای مختلف رو سوال کنه. باید فعال بشم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :