جمعه ای ک بالاخره گذشت!!! ( دل نوشت 269 )

همون جور ک تو پست قبل نوشتم، شب رو با گریه صبح کردم.

 اصلا ب طرز مسخره واری اشکام تمومی نداشت. این قد گریه کردم ک سه شب قدر نصف این رو مقدار اشک نریختم. 34019_j4m1w5950m851i23.gif

حامد خیلی زنگ زد، سعی میکرد آرومم کنه اما از اون طرف هم میگفت نمیتونم بهم دروغ بگم و من کلا قصد برای ازدواج ندارم.

مرتی^&که آخه چراااااااااا408019_hanghead.gif

صبح گفته بودم یه جایی میخوام برم، یادتونه حتما دیگه، کاش نرفته بودم.آخ

اول یه مقدمه بگم بعد برم سر اصل موضوع. واقعیت من خیلی اعتقادی ب دعا نویسی ندارم، ینی همیشه میگم هرچقد هم ک یه دعایی قوی باشه، قدرت خدا از اون قوی تره، اما دیروز از اون روزایی بود ک مستاصل شده بودم و عصرش با یه خانومی ک یکی از بچه ها معرفی کرده بود، قرار گذاشتم ک اول یه چیزی از آینده م بگه و حتی دست ب دعا نویسی هم برام ببره.

قرارمون برای ساعت 10 صبح بود، ساعت 7 صبح با فین فین خوابیدم.88381_connie_mini_wipe.gif و ساعت 9 با چشمانی شبیه قورباغه از خواب پریدم.

هر وقت هم ک من کم میخوابم، غیر از سردرد، حالت تهوع میگیرم.

دو دل بودم برای رفتن و نرفتن، گفتم: خدایا من رو ببخش ک دارم میرم، نمیخوام ناشکری کنم، اما انتظار هم نداشتم بعد یکماه ماه رمضون و روزه گرفتن، هر چند ک وظیفه م بوده، و بعد اینهمه دعا ک میدونم همه دوستای عزیزم هم در حقم کردن، حامد همون آدم باشه.

ب مامانم با ترس و لرز گفتم : میخوام برم پیش فالگیر، دعا نویس!

گفت: کجاااااااااااااا؟ دختر دست بردار از این کارا، ب اون دوستت هم بگو بعد خدا، همه چی دست خود آدم، الکی پولهاتون رو برای دعا نوشتن هدر ندید!

 

گفتم:اولا چیزی همه چی در اختیار پسر و خونواده شه نه ما در ضمن حالا بیا بریم، میخوای بمونی خونه چیکار، تازه من اونجا رو هم اصلا خوب بلد نیستم، بیا باهام.

مامانم هم در کمال نارضایتی و فک کنم بیشتر با دیدن صورتم راضب ب اومدن شد گرچه با کلی غر غر و میگفت: واقعا جای تاسف داره قشر تحصیل کرده ب همچین جاهایی برن. واقعیت تو راه صد بار ب خودم گفتم چ حماقتی کردم ک ب مامانم گفتم ک باهام بیاد.شکلک های شباهنگShabahang

ب سختی خیابونشون رو پیدا کردیم، ینی یا از هر کس میپرسیدیم میگفتن  ما بچه این جا نیستیم!!!! یا نمیدونستن، درحالیکه آخر سر فهمیدم تمام مدت درست روب روی اون خیابون بودیم.خنثی

دنبال پلاک خونه ش بودیم ک یه خانوم چادری با خرید توی دستش می خواست بره خونه شون، اما این قد نرفت و این دست و اون دست کرد ک آخر سر با صدای بلند رو ب ما گفت: دنبال خونه خانم ... هستین؟؟شکلک های شباهنگShabahang

 

زنگ  رو ک زدیم، رفتیم توی یه خونه ک صدای یه خانومی از ته اتاقی گفت: از پله ها نرید بالا، تشریف بیارید اینجا.

ب قیافه مامانم ک نگاه کردم، از ترس نزدیک بود کار دست خودم بدم. اما ب خودم گفتم: اشکال نداره، الان فالم رو میگیره و مثل همه فالگیرها حرفای خوب میزنه و دیگه از خیر دعا نویسی هم میگذرم و همون انرژی مثبتی ک بهم میده باعث میشه ک کمی حالم بهتر بشه.شکلک های شباهنگShabahang

 

با همون چشمای ورقلمبیده اما با اعتماد ب نفس رفتیم توی اتاق. حالت انباری مانند داشت، یه خانوم پیر بامزه، باهامون سلام و علیک کرد و گفت: مددکارم و دارم برای یه سری دختر جهیزیه جمع میکنم.

 

من و اون روی دو تا صندلی ک بین مون یه میز کوچولو با چند تا ورق و خودکار و یه تلفن بود نشستیم. مامان م هم با همون اخم یه جورایی بین من و اون خانوم اما با فاصله نشست.

 

کارتهار و ک تقسیم کردم، برداشت و شروع کرد ب گفتن این حرفها: ( در مورد تقدم و تاخر حرفها مطمئن نیستم اما این صحبتها شد! )

اوه اوه چقد بختت سیاهه!! کار میکنی؟

گفتم: نه.

گفت: بیکارم ک هستی!! آدم بلا تکلیفی هستی! میدونی درس ت رو میتونستی تا دکترا ادامه بدی؟

اینجا مامانم یه آهی کشید و گفت: این شاگرد اول بوده. خدا میدونه چقد باهوشه.

ب خودم گفتم مامانم مثل خانوم سوسک شده ک ب بچه ش میگفت قربون دست و پای بلوری ت برم.

 

خانومه هم گفت: بله اصلا مشخصه، راهش باز بوده میشد تا کجاها ک بره، حیف ک برای خودت کسی نشدی!!!!!!

و ادامه داد: با یه اقایی دوستی، بهت پیشنهاد ازدواج داده؟

 

و من راست و حسینی تعریف کردم ک 4 سال باهاشم و از اول گفته قصد ازدواج ندارم، هنوزم همین رو میگه.

 

گفت: نه، با این آدم امکان نداره تو ازدواج کنی، هر کی بهت بگه، دروغ میگه، هیچ دعایی هم نمیشه براش گرفت ک بیاد برای ازدواج، برو خدا رو شکر کن ک این آدم نمیشه

گفتم: چراا؟؟؟؟؟

گفت: دو ماهه با یه بچه طلاق میگرفتی.

بعد یه نگاه ب قیافه م کرد  و گفت: براش گریه هم میکنی؟

خنده م گرفت، خواستم بگم بچه دو ساله هم قیافه من رو ببینه میفهمه شب قبل گریه نکردم بلکه زار زدم.

گفتم: ای.. تقریبا..

گفت: تو شب ک برات سیاهه، ولی وای وای ک روز هم برات سیاهه..

اینقد حالم بد بود ک نمیتوستم گردنم رو کج کنم و حتی یه نگاه مامان رو ببینم.

گفت: از چی این پسر خوش ت اومده؟قهر

گفتم: والا پسر خوبیه

گفت: آره خوبه اما ب درد تو نمیخوره!!

خدایی نفهمیدم چرا!!

گفت: این پسر با تو بازی کرده، ینی چی قصد ازدواج نداره، اصن تو فردا روت میشه دست این پسر رو بگیری و با خودت ببری جایی؟

اینجا مامانم گفت: والا من باهاش حرف زدم، خیلییی پسر مودبی بودااابرو

گفت: بـــــــــله، مودبه، نمیگم ک نیست.. ولی امکان نداره باهاش ازدواج کنه.. اما یه چیزی بهت بگم تو اگه این آدم رو از ذهنت بیرون نکنی و بری با یکی دیگه ازدواج کنی ، بچه ت معلول میشه..

این رو ک گفت: خواستم بگم یا خداااااااااا، تو خود خدایی یا بنده خداااااااا

واقعا گریه م گرفته بود، فک کنید شب قبل هم من چ شبی داشتم و الان هم...آخ

خیلی خودم رو کنترل کردم ک نگم ببخشید این چ عدلی ک خدا داره ک هم من ب عشق م نرسم ب خاطر این ک اون نخواسته و هم بچه م معلول بشه برای اینکه با یکی دیگه ازدواج کردم.

و گفت: اما یه دعا می تونم برات بگیرم ک از این آدم متتفر بشی!

با عصبانیت گفتم: نه نمیخوااااام.

اگه بگم 10 بار این رو گفت و بعد هم گفت: ازت پول نمیگیرم اما بعدش دو تا یتیم میدم بهت ک یه کمکی بهشون بکنی.

گفت: این پسر زن داشته؟

خدایی دیگه کفری شده بودم، گفتم: ززززن؟؟ نه!!!!!!

گفت: پ یه جریاناتی با یه دختر داشته.

گفتم: خوب بله حتما داشته، من هم میدونم.عصبانی( الکی گفتم ها )

گفت: چ پسر صادقی هم هست، آفرینخنثی

و ادامه داد: شکاکه!!

ینی جایی برای گرد شدن بیشتر چشمام نداشتم، حامدو شکاکی؟؟؟؟

_ میدونی شکاکی ش هم ب خاطر کارایی ک دختر قبلی کرده و این عقده ای شده.!! تو چطور دلباخته همچین آدمی شدی؟

گفتم: این آدمی ک شما میگید با این آدمی ک من می شناسم خیلی فرق داره، من عاشق این آدم م.

 

رو ب مامانم گفت: نه اینکه عاشق نمی بینه، ولی بیا یه دعا بهت بگم ک از دلت بیرون کنی، اگه درس ت رو ادامه میدادی چقد پیشرفت میکردیقهر

 

و مامانم دوباره وارد بحث شد و اه کشید.

خانومه رو ب من گفت: آخ آخ مادره هاا، ببین چقد نگرانه، با مادرت دوست باش.

 

 و گفت: بهر حال من نمیتونم برات کاری کنم، همون بهتر ک نشه، خدا دوست داشته.

گفتم: پ این همه آدم طلاق گرفتن، خدا دوسشون نداشته؟613517_punish2.gif

 

در یه جایی هم مامانم گفت: من خیلی به ش میگم از ایران بره ، خودش قبول نمیکنه.

گفت: آخه خارج هم براش نیوفتاده، همین جا میمونه.مشغول تلفن

 

آخر سر پرسید: حالا هدفت چیه از این رابطه؟

با حرص گفتم: ک باهاش باشم، حتی بی ازدواج!!

با تعجب گفت: ینی راضی هستی اینجوری؟؟؟؟ و رو ب مامانم گفت: دلباخته ست دیگه.خنثی

 

خلاصه اینکه من دست از پا دراز تر با چهره ای گریان با مامانم برگشتیم ب سمت ماشین.33605_cry.gif

 

توی راه برگشت زنگ زدم ب حامد، معلوم بود هر چقد خوب حرف زد، من بد جواب دادم.

 

گفت: کی میرسی دم خونه تون، یه نیم ساعت بیایم همدیگه رو ببینیم، بعد هم ظهر میام ک بریم ی چیزی بخوریم.

ک من گفتم: نه الان، نه بعد از ظهر.

 

توی راه هم مامانم گوشت خرید و برگشتیم خونه، من م اومدم خونه زنگ زدم ب حامد ک گفته بود تا رسیدی زنگ بزن..

دعوامون شد، اما خودم باعث و بانی ش بودم.263519_shakinghead.gif

 

عصر هم زنگ زد و گفت: دارم میام اون سمت، هر جا تو گفتی بریم.

و من با این حرف شروع کرددم ک تو من رو بازی دادی848120_ireful.gif

همین حرف باعث شد کبریت جنگ جهانی بین من و حامد زده بشه.399619_koc8w2z6c06mt1sw.gif

با داد و بیداد گفت: من؟؟ من؟؟ واقعا برای خودم متاسفم ک اینهمه با صداقت با تو حرف میزنم، آره آدم باید دروغ باشه...621221_LaieA_011.gif

گفتم: نه ک من دختر دروغگویی هستم... آره تو عقده های یه دختر دیگه رو داری روی من خالی میکنی..367519_2mo5pow.gif

گفت: چییییییییی؟ تعجب

خلاصه اینکه جنگ ب درازا کشید و حامد اومد دم خونه مون.

فک کنم قیافه م رو ک دید فهمید چقد حالم بده، عادی با هم سلام و علیک کردیم و گفت: کجا بریم؟

من شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: فرقی برام نداره.

گفت: بریم اونجا ک میگن کباب ترکی هاش خوبه؟

گفتم: اوهوم.

رفتیم اونجا من کباب ترکی و حامد همبرگر سفارش داد. میگی نه، نگاه کن!

تقریبا میشه گفت در هنگام غذا خوردن چند کلمه هم با هم حرف نزدیم.

حامد تا همبرگرش رو اوردن گفت: وای یادم رفت بگم کاهو برام نذاره و همه کاهو هاش رو در آورد. و گوشتش رو بو کرد.

آخ چقد از این کاراش حرصم میگیره.زبان

تند تند همبرش رو خورد و یه گاز هم من ازش خوردم، اما من غذام رو با این ک آروم خوردم اما نتوستم بخورم، دلم هم درد میکرد ب شدت. 

بعد ک از اونجا اومدیم بیرون حامد در یک حرکت متهورانه دستش رو انداخت دور شونه هام رو گفت: سرمه گولایی خودم.

توی راه حرف زدیم و گفت: واقعا قصدی برای ازدواج ندارم، هیچ ارتباطی هم ب شخص تو نداره. اما تا هر وقت تو بخوای باهات هستم، هر کاری هم ک در توانم باشه برات انجام میدم، دوست هم دارم..

رسیدیم در خونه مون، ک سجاد زنگ زد و گفت ظرف سالاد نداریم، این م عصبانی شد و گفت: آخه عصر جمعه میگید، قبلش نباید چک کنید..

گفت: باید برم سمت یه بار مصرفی ها..

گفتم: من م با خودت ببر.

گفت: حالت خوب نیست آخه...

ولی در نهایت با هم رفتیم و حامد رفت تو مغازه نیم ساعت بیشتر اون تو بود و اومد گفت 30 تومن کم آوردم، داری بهم بدی؟

گفتم: اوهوم، بعد خودم هم رفتم تو یه چند تا چیز برای شیرینی پزی خریدم و 30 تومن و اون و اجناس خودم رو حساب کردم و اومدیم بیرون.

 

رسیدم خونه ینی اینقد بی حال بودم ک فک کردم همون لحظه می خوابم اما شوق درست کردن نون خامه ای باعث شد خواب از سرم بپره و حاصل کارم اینا بشن.

 

شب هم حامد زنگ زد وگفت: بابت این دو روزه و اگه حرفی زدم ک ناراحتت کردم ببخشید.

گفتم: من دلم میخواد یه چیز دیگه بشنوم ازت.

گفت: شرمنده، نمیتونم دروغ بهت بگم.

________

این هم عکس کوچکترین فرد خونواده ینی پسر خواهرمه، ک با دیدن عکس ش کلی قربون صدقه ش  رفتم.636019_1237379fdqxrvb3f.gif

__________

در آخر سر یک عدد سرمه نگون بخت و سیاه بخت از اینکه با سعه صدر پست نسبتا طولانی ش را خواندید، کمال تشکر را دارد.مژه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :