تمام شد!!! ( دل نوشت 268 )

دیشب ک مامانم میخواست بخوابه بهش گفتم: تو رو ارواح هفت جدت 34019_j4m1w5950m851i23.gifوقتی صب میخوای از خونه بری بیرون، نیا ب من بگو، خو من از خواب می پرم و دیگه نمیخوابم.

و این جوری شد ک امروز ساعت 11.5 از خواب بیدار شدم ک ب نسبت خودم بازم زود بود دیگه، ها؟متفکر

تا 12 خودم رو نگه داشتم، از لحاظ تماس با مامانم میگم هااشکلک های شباهنگShabahang

خدا میدونه با چ ترس و لرزی شماره ش رو گرفتم و تا مامانم جواب بده لحظات سخت و پراسترس ب کندی برام گذشت.714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gif

گوشی رو جواب داد  و گفت: ااا سرمه تویی؟؟ بیدار شدی؟ مگه ساعت چنده؟

از لحن صداش کامل مشخص بود ک وضعیت سفید و میشه از پناهگاه خارج شد.

گفتم: اوهوم،  12 ست شما کجایی؟

گفت: خونه عمه هستم، دارم میام.

خدایا شکرررت.شـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

دیگه انرژی گرفته بودم و همین جور آواز خون رفتم حمام.

اما ساعت 1 شد و مامانم نیومد.21321_LaieA_042.gif و دوباره استرس گرفتم ک نکنه دم آخری عمه ه یه چیزی گفته. برای همین دوباره زنگ زد و صدای آروم مامانم ک گفت: ای وای سرمه ساعت یک شد من هنوز اینجام، ببخشید الان میام خونه، دوباره شور و نشاط رو ب خونه مون برگردوند.

مامانم یه نیم ساعت بعدش خونه بود و گفت همه اون حرفا رو به ش زدم اما اون چیز خاصی جواب نداده، گفته ک من فک کردم از تو ماشین  بوده و ..

چقد خوشحالم ک ب مامانم چیزی نگفتم.هورا

 

از وقتی بیدار شدم تا عصر چند باری با حامد حرف زدم اما اصن حوصله ش رو نداشتم.

وقتی میدونه یه حرفی زده ک ب نظر خودش هم اشتباه اومده، سعی میکنه ک از دلم در بیاره و الکی هی زنگ میزنه اما واقعا بعضی حرفها رو هرکاری میکنم با هیچ دلجویی از ذهنم نمیاد بیرون.

سرشب دوباره زنگ زد و خیلییی حرف زدیم ، البته بیشتر اون تا من.

گفت: فردا صب بیام دنبالت بریم صبونه ک دوست داری؟

گفتم: من فردا صب جایی باید برم .

گفت: کجا؟

گفتم: کار شخصی دارم، نمیخوام بهت بگم.زبان

گفت: باشه، پس برو کارت رو بکن و بعد ب هم زنگ بزن ک برای نهار بریم بیرون.

وواای این قد حرصم می گیره ک اولش با خونسردی میگه باشه برو ولی بعد میدونم از زیر زبونم میکشه کجا رفتم، اصلن دلم نمیخواد کسی بدونه من فردا کجا میرم، بوخودااشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

قبول کردم اما الان ک دارم فک میکنم میبینم بازم دلم نمیخواد با مرت$%یکه برم بیرون.

ساعت از 9 گذشته بود ک با مامانم رفتیم بیرون، ینی یک ساعتی توی ترافیک بودیم تا ب اون رستورانها برسیم.هیپنوتیزم

 

تازه سر جای پارک فوش و فوش کاریابلهبود. وقتی هم آقاهه ب من گفت: خانوم شما همین جا بمون الان یکی خالی شد میگم پارک کنی، ینی همه ریختن رو سر آقاهه و از ماشین پیاده شدن، در حد کتک کاری و اینا.151317_girl_crazy.gif

ولی من خیلی خونسردانه عمل کردم و محل نذاشتم. و چند دقیقه بعد در برابر بهت همگان آقاهه جای پارک بهم داد.

مامانم گفت: ینی چقد تفاوت هست، اونجا پر جای پارک، مردم میان ساعتها میشینن تو آرامش، اینجا گردش هم با  اعمال شاقه ست.شکلک های شباهنگShabahang

 

بعد رفتیم و رستورانی ک غذاش فقط مرغ بود رو انتخاب کردیم و برای دو تایی مون یه مرغ 3 تیکه کبابی گرفتیم. ولی قیمتها واقعاا نجومی، ب قول مامانم اونایی ک بنده خداها اونایی ک چند تا بچه کوچیک دارن.

این هم از ویوو شکلک های شباهنگShabahang

 

ینی شانسی جای نشستن هم پیدا کردیم، این دفعه آقا گارسون ب دادمون رسید وگرنه در این قسمت هم باید کلی معطل میشدیم.

 

در این جا وظیفه خودم می بینم از آقای پارکبان و آقای گارسون ک کمال همکاری را با ما داشتند، تشکر و قدردانی خود را اعلام نماییم، باشد ک رستگار شوند.

 

تا از سرجامون بلند شدیم سه تا دختر مثل شتر دویدن و جامون رو گرفتن، من ک خدایی راضی نبودم.

 

یه خانوم و آقاهه با بچه شون اومده بوده، خدا شاهده مرده اینقد تند تند غذا میخورد ک گفتم الان دیگه زن و بچه ش رو هم بخوره.

تازه بعد هر یه لقمه ای ک میذاشت دهنش چهار تا انگشتش رو هم میکرد تو دهنش و دوباره لقمه بعدی رو واسه خودش میگرفت. 34019_j4m1w5950m851i23.gif

خدایی من تو کف سرعت عملش بودم.

 

بعد هم رفتیم ب سمت نمایشگاه گل ک زده بودن، اما وسطای راه یه برنامه بود و صندلی گذاشته بودن و یه گروه بلوچ بودن ک میزدن  و میخوندن و البته میرقصیدن.

ما هم یه کم نگاه کردیم و دیگه برگشتیم ب سمت ماشین و اومدیم خونه.

 

< جا داره ب خاطر کیفیت پایین عکسها از بازدید کنندگان گرامی عذر خواهی کنم>

< خیلی دلم پره و میخوام بازم بنویسم اما نمیدونم از کی  برای این ک کمی از این حالت در بیام مینویسم، حامد خ$%ر است.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید>

 

یه برنامه ای هم دارم احتمالا برای شنبه، ببینم چطور میشه، اگه اوکی شد فردا حتما مینویسم، خواستم بگم ک پست شنبه شب رو از دست ندید.خنده

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :