چ خواهد شد!!! ( دل نوشت 266 )

دیشب تو راه برگشت با حامد ک حرف میزدم، گفت: خوشحالی آ.

گفتم: واااا، واسه چی؟

گفت: ک من رو تو اون وضعیت کشوندی ک بیام ببینمت.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: نه! اون ک وظیفه ت بود بیای.

_______________

صب ساعت 6.5 مامانم اومده تو اتاقم میگه: سرمه دارم میرم پارک پیاده روی، میای؟

فک کنم چند دقیقه همین جوری سرم رو بلند کردم و هنگ ب مامانم نگاه کردم.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

من: :))

ساعت: :))))

پیاده روی: :)))))))

سعی کردم خودم رو اروم کنم دوباره خوابیدم.

حدودای ساعت 10 بود اینقد تل زنگ میخورد ک خواب رو از سرم پروند و دیگه هر کاری کردم خودم رو بخوابونم و هرچی خوندم ســــرمه لالا، لالا لالا بازم خوابم نبرد.263519_shakinghead.gif

طبق برنامه صبحگاهی م زنگ زدم ب حامد.

گفت: چرا بیدار شدی؟ من اگه جای تو بودم الان خواب بودم.

گفتم: والا من جای خودمم بودم الان خواب بودم.34019_j4m1w5950m851i23.gif

گفت: میخوام برم خمیر بزنم، بعد بهت زنگ میزنم، اما این بعد ممکن بشه 4، 5 عصر هاا.مشغول تلفن

_______________________

بعد زنگ زدم ب آسا و  چون قبلا بهش زحمت داده بودم و  از نت برگ چندتا چیز خریده بود و امروز میخواست بره مسافرت، و خدایی نکرده تو همین دو سه روز ب اونا احتیاج پیدا میکردمشکلک های شباهنگShabahang ازش خواستم پرینت نت برگ ها رو با پیک برام بفرسته و فرستاد.

_____________________

عصر حامد زنگ زد و گفت : آماده شو دارم میام دنبالت.

من م مثل یه قرقی از جا پریدم و چسان فسان کردم.

نهار لوبیا پلو داشتیم، یه عالمه تو یه ظرف براش کشیدم و تو یه ظرف دیگه هم ماست.

همدیگه رو ک دیدیم اول ازش خواستم ک غذاش رو بخوره تا ب یه تصمیم درست درباره این ک کجا بریم برسیم.

گفتم: حامد دلم یه جایی میخواد ک یه کم هیجان داشته باشه، خسته شدم از جاهای یک نواخت.افسوس

تا درنهایت تصمیم نهایی رو گرفتم.

رفتیم یه جا برای تیراندازی.

و باز هم ب پیشنهاد بنده، تفنگ بادی و یه اسلحه دیگه ک هرچی فک میکنم یادم نمیاد اسم ش چی بود رو انتخاب کردم. ( وویی الزایمر گرفتم گویا)

متاسفانه تفنگ بادی با من لج کرد و نتونستم حتی یه دونه ش رو ب سیبل بزنم.قهر

اما در اون یکی اسلحه مهارت از خودم ب خرج دادم و یکی ش در قسمت مشکی خورد  و خیلی هاش هم ب سیبل، البته باز هم این اسلحه با حامد بیشتر جور بود.

اینم حامد در حال نشونه گیری با تفنگ بادی ک نمیدونم حامد به ش چی گفته بود ک همه تیرهای من خطا رفت.شکلک های شباهنگShabahang

اینم با اون یکی ک اسم ش رو یادم رفت، حالا یادم بود فردا از حامد میپرسم.زبان

این هم یک عدد سرمه تیر انداز در دو بخش اسحله بادی و اون نمیدونم چی چی.

و اما سیبل ها، خدایی برای تفنگ بادی خیلی سیبلش کوچولو بود، نمیدونم چرا خوو ایناهاش ببینید.

این هم سیبل اون یکی بی نامِ یکی از اونایی ک تو مشکی خورده رو من زدم و کلی از اون هایی ک بالا خوردن ب هدف.

تو رو خدا خجالتم ندید، تشویق لازم نیست.

بعد هم حامد دو تا چایی گرفت ک با ام & ام خوردیم. خدایی حتی واسه چایی هم جای هیشکی خالی نبود.از خود راضی

_________________________

بیرون بودم مامان م بهم زنگ زده بود و گفته بود ک همون دوستش ک رفته بودم یه شب شام خونه شون، قراره با دخترش بیان اینجا.

ساعت از 9 گذشته بود ک با دختر و دختر برادرش اومدن خونه مون.

خوش گذشت، خیلی مردم شناسی کردیم، بعد هم فال برای دخترا گرفتم و نزدیکای 1 بود ک رفتن.

اما شادی م فورا خراب شد وقتی مامانم گفت: فردا بعد پارک یه سر میرم خونه عمه ت ، عین خودش تند تند حرف هام رو میزنم و پا میشم میام.

بدجور دو دل شدم ک خودم ب مامانم قضیه رو بگم یا نه ک حامد زنگ زد و جریان رو براش توضیح دادم، یک هو شروع کرد ب داد زدن ک: اصلا من نفهمیدم تو برای چی در رو باز کردی؟

گفتم: نمیدونم، اشتباه کردم، ندیدم، میگی الان چی کار کنم؟

گفت: من ک رفته بودم تو اتاق چرا گفتی بیام بیرون.

گفتم: صبونه دو نفره چیده شده بود، میفهمی؟؟

گفت: میتونستی دروغ بگی، میتونستی بگی دوستم بوده..

گفتم: یادت رفته تو آماده بودی بری و گفتی هم خرید دارم هم کسی مغازه نیست.

گفت: میتونستی بیای آماده شی بگی من با دوستم قرار دارم میخوام برم خونه شون، بعد  میرفتی تا یه جایی اونم میرفت دیگه.

گفتم: من غلط کردم ب تو گفتم، اشتباه کردم جریان رو توضیح دادم، مشکل خودمه، خودمم حل ش میکنم، اما فهمیدم ک دیگه نباید ب تو چیزی بگم، چون تو ب جای اینکه با من همراهی کنی سرزنش م میکنی.

گفت: مگه اشتباه میگم؟

گفتم: خوش ب حال تو ک تا حالا اشتباه تو زندگی ت نکردی.

گفت: من نمیگم اشتباه نکردم ، اصن شاید کیمیا نگفته باشه، از کجا میدونی؟

گفتم: نمیدونم، اگه میدونستم ک تصمیم درست میگرفتم.

گفت: ب نظرم فعلا حرفی نزن و اگر اونا چیزی گفتن ب مامانت بگو حالم خوب نبود اومده بود برام قرص بیاره، بعد هم صوبونه خوردیم، دروغ هم نگفتی..

گفتم: باور کن از برخورد مامانم با خودم هراسی ندارم، هر کاری هم کنه اشکالی نداره، از این ناراحتم ک نکنه این دستاویزی بشه برای اینکه اونا هم کار زشتشون رو باهاش بپوشنن هم طلبکار باشن و مامان من رو بسوزونن.

دیگه حامد رسید خونه و با دلخوری از هم خدافظی کردیم.

یه فکر شیطانی هم دارم ک میدونم بهش عمل نمیکنم ک اگه جریان رو میگفتن من میزدم زیرش و میگفتم دروغ میگن و همچین چیزی نبوده!!!

ب شدت استرس دارم برای فردا صب و از حامد هم خیلی دلگیرم برای رفتار اولی ک نشون داد.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :