ماجراهای من و عمه م!!! ( دل نوشت 265 )

دیشب بعد مدتها حامد ساعت 1 شب تو راه برگشت ب خونه بود.هورا

گفت: امشب مادر و دختر خوب خلوت کردن با هم ها..

گفتم: شما هم تشریف میوردید خو.شکلک های شباهنگShabahang

گفت: نه مرسی نمیخواستم خلوتتون رو بهم بزنم.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: خو فردا بیا، دیگه خلوت نداریم.

گفت: نه مرسی، نیمخوام شلوغی تون رو بهم بزنم.808519_loudlaff.gif

گفتم: هوس همبرگر کردم.

گفت: خوب زنگ میزدی برات میوردم، شام چی داشتین؟

گفتم: والا ما کلا یه وعده تو خونه مون غذا میپزیم، فک کنم خیلی ها هم مثل ما باشن، هر دو تاوعده رو درست نمیکنم،( منظورم نهار و شام بود ) ولی امکان نداره ک بگم چیزی رو هوس کردم و مامانم برام نپزه حتی اگه همون لحظه در حال پختن یه غذای دیگه باشه، تازه اینقد از غذاهای دیشب مونده ک یه هفته هم بخوریم تموم نمیشن، در ضمن مثلا خونه خودتون مگه دو بار مامانت غذا درست میکنه؟؟؟

باور میکنید در کمال پررویی گفت آره.

گفتم: مامان تووووو، 2 بااار؟؟؟ هم نهار هم شااام؟

مرت$%یکه دوباره هم گفت: آره.

رسید پشت در خونه خواست خدافظی کنه، گفتم : نه من عصر دو ساعت خوابیدم حوصله م سررفته نمیخوام خدافظی کنم.شکلک های شباهنگShabahang

دیگه با هزار بدختی و با صدای آروم طوری ک ننه ش نفهمه باهام حرف زد.

گفتم: شام مامانت چی درست کرده؟

گفت: آش برنج.خنثی

خواستم بگم من ک تا حالا نخوردم اما میتونم حدس بزنم مامانت چی درست کرده. در ضمن این خانوم سرآشپز واسه پسری ک 16 ساعت از خونه بیرون بوده،شام آش درست کرده. ک من میگم همون هم برای نهارشه نه اینکه برای جنابعالی غذا درست کرده.زبان

بعد از خوردن آش برنج!!! چند دقیقه ای حرف زد و بعد هم خر و پف، ک من گفتم: حااامد کاری نداری؟

از خواب پرید و گفت: چراا؟ تو پس چی کار میخوای بکنی؟

گفتم: خوب تو خوابییی دیگه.

گفت: پس من هم بیدار میمونم ک با هم حرف بزنیم تا حوصله ت سر نره.boredom.gif

نمیدونم جمله ش تموم شد یا نه ک دوباره صدای خر و پفش رو شنیدم.848220_girl_hysteric.gif و تماس و قطع کردم.

_________________

صب ساعت 10 مامانم تو اتاقم و درحالیکه خواب بودم ، تند تند گفت: داشتم با خاله ت حرف میزدم، هی عمه ت زنگ میزد ب موبایلم تا قطع کردم فوری زنگ زد ب خونه و گفت هی دارم خونه تون رو میگیرم همه ش مشغوله گفتم حتما بیداری، من نزدیک خونه تونم میخوام برم دستشویی ، اگه میشه بیام اونجا.

من ک از تعجب دهنم باز مونده بود، چون شرکت پسرعمه م ( ینی پسرش ) چند تا خیابون بعد از خونه ما ست و خونه خود عمه م اینا چند تا خیابون قبل از ما. پس اومدن ش بهر چه بود؟

دو دقیقه بعد زنگ خونه مون زده شد!!!! مامانم گفت: وای این پشت در بوده کشکلک های شباهنگShabahang

من هم از خواب بیدار شدم اما ب جای رفتن ب هال  برای سلام کردن رفتم حموم.

وقتی از حموم اومدم برگشتم تو اتاق صدای مامانم رو شنیدم ک داره جریان اون روز رو میگه و بعد هم صدای عمه م رو ک جواب های ب نظرم بی ربط میداد.

یکهو صدای در رو شنیدم و حدس زدم ک عمه م بهش بر خورده رو رفته.زبان

فوری پریدم تو هال پرسیدم: یهو چرا رفت؟

 مامانم گفت: نمیدونم ک بهش برخورد یا نه اما فک کنم آره.375619_v6n95k.gif

مامانم گفت: انگار برای حرف زدن راجع ب این موضوع اومده و یهو اینجوری شروع کرده ک زنگ زده ب او خواهرم ک شهرستانه و اون جواب نداده، و بعد ب مامانم گفته:حتما سرمه بهش گفته جواب نده!!!

و گفت این حرفا رو هم زده: ک سرمه الکی میگه من ماشین رو رد کردم، چون وقتی زنگ زده شماره پلاک خونه کیمیاینا رو میخواسته و من بهش گفتم ک مهمونی امروز نیست و حتما با همون ماشین برگشته!!!!!!!!!!

ینی من نمیتونم بگم از عصبانیت چ حالی شدم. حیف ک نشنیده بودم وگرنه میومدم بیرون و خرخره ش رو میجویدم.284519_snap.gif

خوبه ک من خاطراتم رو اینجا مینویسم، ب مامانم گفتم: والا من الان تمام تاکسی تلفنی های دور خونه شون رو بلدم. اگه میخوان بهشون ادرس بدم، اینقد ک اون شب از این آژانس ب اون آژانس رفتم، آخر سر هم سوار یه شخصی شدم اون وقت شب.

ب مامانم گفتم:اصلا اگه من پیاده نشدم از کجا فهمیدم ک کیمیا خونه نیستن!!!

گفت: لابد میگه اون رو هم خودم به سرمه گفتم.

گفتم: غلط کرده زنیکه.

مامانم گفت: مودب حرف بزن، فحش نده.مشغول تلفن

بعد گفته: مگه کیمیا قتل عمد کرده!!! اون ک فرداش اومده برای عذر خواهی.

مامانم گفت: نه ما هم نمیگیم قتل کرده اما ب سرمه گفته برای هفته بعد باید از چهارشنبه ش بیای خونه مون بخوابی و یا خودم یا رضا ( شوهرش ) یا حتی ماشین میفرستم اما خبری ازش نشده.

عمه م گفته: چرا یه اس ام اس داده.

مامانم هم گفته: آره سه شنبه یه اس زده ک سرمه رو ب همراه خانواده محترمش برای 5 شنبه تولد دعوت کرده!!! خوب این اس ام اس رو برای همه زده، فرق داشته شرایط سرمه. بعدش هم شما هیچ زنگی بهش نزدین.

اونم گفته ک آخه ما دیدیم سرمه خوشش نمیاد بهش زنگ بزنه!! چون همیشه از زنگ زدن عمه مهری و خاله فریده ش ناراحت میشد، میگفت چقد زنگ میزنه، منم دیگه زنگ نزدم!!

من اینقد عصبانی شدم، گفتم: چطور تا قبلش زنگ میزد و هی میومد، یهو از بعد اون جریان تصمیم گرفت دیگه زنگ نزنه!!!

مامانم گفت: نمیدونم انگار میخواست یه چیزی بهم بگم، درباره پسر. چون گفت زیاد هم راضی نبود من بیام خونه تون.title=

گفتم: این ک حداقل هفته ای یه بار اینجا بود، خونه عروسش اینقد نمیرفت ک اینجا میومد، اگه روی خوش نمیدید، چطور بازم میومد اینجااا؟تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

بعد گفته : کیان اون شب اومده دم در ک برگه رو بده در رو وا نکرده.

گفتم: چقد اینا بی چشم و رو هستن، اینقد خودشون دروغگو ن باور نمیکنه ک من تا کی شب بیرون بودم برای یه تاکسی و وقتی پسره نره خرش اومده در خونه من هنوز نرسیده بودم.

خلاصه اینکه این جریان ادامه داره و نمیدونم اونا هم میگن ک وقتی کیمیا صب اومد اینجا حامد رو دید خونه ما یا نه!!

________________

رفتم کلاس و وقتی رسیدم فقط حمیده اومده بود ، منم نشستم پیشش و دو تا جای کنارم رو برای ناهید و فاطمه نگه داشتم.

ک شعله از در پدیدار شد.

زرتی اومد نشست روی یکی از اون دو تا صندلی و فقط بینمون یه صندلی خالی بود ک با اومدن ناهید پر شد.

ناهید زیر لبی گفت: بریم اون سمت بشینیم؟

گفتم: اوهووم.

بلند شدم و نمیدونم باورتون میشه ک هنوز ماتحمون رو روی صندلی هایی ک میخواستیم بشینیم نذاشته بودیم ک شعله دوید اومد اون سر کلاس ( فک کنید یه پیرزن با یه کیف کوچیک ک کج بهش آویزونه) و گفت: من پیشتون بشینم وزودتر از ما نشست.

کلاس خیلی فان برگزار شد و بعد از اون رفتیم بستنی خوردیم اما این بار کنار سطل آشغال نرفتیم. 

______________

صب ساعت 10:5 اینا ک زنگ زدم ب حامد گفت: تازه اومدم مغازه کارام رو راست و ریست میکنم و بهت زنگ میزنم.

و این راست و ریست کردن کارها گویا ادامه داشت تا ساعت 6 عصر.هیپنوتیزم چون خودم زنگ زدم و جواب نداد، من م قاط زده بودم و عصباانی، هی زنگ میزدم، آخر برداشت و گفت دستام کثیف و دارم مرغها رو تمیز میکنم.

گفتم: فداای سرم ک دستت کثیف، اون بیصاحاب رو جواب بده.

گفت: شرمنده من پول ندارم اگه گوشی م خراب شد برم یکی بخرم.

گفتم: با دستمال کاغذی گوشی ت رو بگیر.

گفتم:فعلا کاری نداری؟

گفت: نه و خدافظی کردیم.

خیلی حرصم گرفته بود و فوراا دوباره خودم زنگ زدم.زبان

گفتم: واقعا برات متاسفم میدونی ک ناراحت شدم اما خدافظی میکنی.

گفت: یه کم دیگه میخوام برم استیک بگیرم بهت زنگ میزنم.

گفتم: شرمنده من اون موقع بیرونم.

یهو عین دییوونه ها  داد زد: ک برو، برو بیرون خوش بگذره و خدافظی کردیم.621221_LaieA_011.gif

یه یک ربع بعد تو راه گوشت فروشی بود ک زنگ زد، خیلی حرصم گرفت از نوع حرف زدنش ک یه جور طلبکارانه بود و میگفت من کارم اینجوری و.... و دوباره دعوامون شد.885719_mrlgqlr7hxewu077.gif

وقتی گفت من از صب حتی یه لیوان آب نخوردم ک کارام رو بکنم تا عصر بیام پیش تو میخواستم آتیش بگیرم.

گفتم: خووب، نتیجه ش چی شد؟؟ حالا اومدی؟ چ فایده داره برای من؟613517_punish2.gif

گفت: نه نیومدم اما میخواستم بیام ولی تو گفتی میخوای بری بیرون.

مثل خودش با داد گفتم: حامد من بچه نیستم، آخه من رو ک نمیتونی گول بزنی، تو؟ تو میخواستی بیای؟؟؟ هر کی نیاد، راست میگی پاشو بیا.317419_p7977cujr38iyyms.gif

گفت: باشه میام یه سر.

گفتم: لازم نکرده بیای، من الان میخوام حرف بزنم ..367519_2mo5pow.gif

گفت: من با این رفتارای تو حرفم نمیاد، کاری نداری؟

گفتم: ولی من میخوام ک حرف بزنیم.

گفت: من اعصاب ندارم، کاری نداری؟

حالا اینم بگم ک دیگه برگشته بود مغازه و همچنان صدای جغجغه ک از قبل از رفتنش میومد، رو مخم بود.

بعد کره%^ بز گوشی ش رو همون جور گذاشت و رفت.خنثی

دیدم نمیاد قطع کردم و چندبار زنگ زدم جواب نداد، بعد خودش زنگ زد و گفت: عزیزم، کاری داشتی زنگ زدی؟تعجب

گفتم: منتظرم ک بیای دیگه.

گفت: خودت گفتی حرف میزنیم!!

گفتم: نه من دیگه منتظرتم..منتظر

ک همون موقع دوباره صدای جغجغه ک داشت با یکی حرف میزد اومد و اینم رفت باهاشون حرف زدن.زبان

بعد قطع کردم گوشی و خودش یه نیم ساعت بعد زنگ زد و با صدای خسته و ناراحت گفت: دارم میام.

منم گفتم: هر جور میل خودته، دوست داری بیا، دوست هم نداری نیا.شکلک های شباهنگShabahang

وقتی گفت میام، تند تند آماده شدم .

حامد اومد دنبالم و گفت: سلام سرمه گولا چطوره؟ چرا این قد من رو اذیت میکنه؟شکلک های شباهنگShabahang

همچین بهش چشم غره رفتم ک دستش اومد دنیا دست کیه.

گفت: خیلی وقت ندارم، بابام تنهاست، در حد یه آب میوه.

گفتم : برو سمت مغازه، دم همونجا یه چیزی میخوریم، من با آژانس برمیگردم.

دیگه رفتیم یه جا و من شیر پسته طالبی و حامد معجون سفارش داد. ایناهاشون.مژه

دم همون آبمیوه فروشی من رفتم دم خودپرداز یه بانک، حامد گفت: سرمه ب خدا قابل نداره، حالا عجله ای نیست ها.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: نه عزیزم، میخوام ببینم پول ریختی ب حسابم.

روبروی همونجا یه کبابی بود، گفتم: حامد، چرا تا حالا من رو این کبابی نیوردی؟

یه نمایشگاه ماشین آنچنانی ک همون جا بود رو نشون داد و گفت: من میخواستم بیارمت اینجا.6322_bi_dandon.gif

گفتم: هر کی نیاره من رو اینجا.

گفت: خوب سرمه کی بریم اون کبابی ک دوست داری؟قهقهه

دیگه کلی خندیدیم.نیشخند

بعد هم من با آژانس برگشتم خونه و یه چرت زدم و بلند شدم.

_______________

مرسی ک برای اون دوست دعا کردین، ممنون میشم بازم دعا کنید ک ان شالا فردا برگرده خونه شون.

________________

بهار عزیزم چند تا پست پیش یه سوال توی وبش گذاشته بود و از من هم خواسته بود ک بهش جواب بدم، اما باور کنید تا آپ میکردم یادم میوفتاد ب این سوال.

این هم سوال: اگه قرار باشد دو تا اسم دیگه برای وبلاگم انتخاب کنم ، آن اسامی چیست؟

1- ماجراهای من و حامد و کباب

2_ داستانهای من و حامد و کباب

بهار جون بازم شرمنده ک خیلی دیر شد.ماچ

_________________

این سایت باحال رو هم پیدا کردم، میگی نه، نگاه کن.151317_girl_crazy.gif

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :