مهمان مامان !!! ( دل نوشت 264 )

دیشب ک با حامد حرف زدم گفتم: کاش الان می شد میومدی اینجا.408019_hanghead.gif

گفت: باشه میام، همین الان.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: هر کی نیاد.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

ادای من رو در آورد و گفت: هر کی نیاد!!شکلک های شباهنگShabahang همه ش تو کار قلدر بازی و جواب دادنِ.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: حامد یکی از دوستام تعریف کرده ک دوستش بعضی شبها دوست پسرش میاد خونه شون، بعد پدر و مادر دختره تو هال هم میخوابن، اونوقت پسره از رو پای اونا رد میشه تا بره تو اتاق دختره، دوباره از رو پای اونا رد میشه و میره بیرون.515919_129fs2705461.gif

حامد ک غش کرده بود از خنده گفت: اصن امکان نداره، تازه این جور ک تو میگی نه یه بار ، بلکه کار پسره همینه ک هی میاد و میره، هیچ کس هم بیدار نمیشه.

گفتم: نخیرم، خیلی هم راست گفته.زبان

 

بعد دوباره حرف سریال بیرون رفتن صبونه پیش اومد، خو خدایی ش شده سریال دیگهشکلک های شباهنگShabahang، گفتم چرا دیگه امشب اینقد دیر بستی مغازه رو .

گفت: چه ساعتی میخوای بریم؟

گفتم: نه اینا دیگه اینجا باشی.

گفت: باشه 8 بهم زنگ بزن و بیدارم کن.

__________

ساعت گوشی ام نامردی نکرد و زر زر سر ساعت قیل و قال راه انداخت. 

هم خیلی خوابم میومد و هم صدای مامان و بابام رو ک شنیدم پیش خودم فک کردم حالا سر صبحی هی باید بگم کجا میرم، با کی دارم میرم بیرون و صبونه زهرم بشه  در نتیجه یک تک زنگ زدم ب حامد، چون مطمئن بودم ک بیدار نمیشه و میتونستم نرفتنمون رو گردن اون بندازم.176719_47b20s0.gif

بعد از تک زنگ زدن مثل خرس قطبی بیهوش شدم تا ظهر.

بیدار ک شدم زنگ زدم بهش و گفتم: چرا صب بیدار نشدی بریم.411619_128fs2883590.gif

گفت: دیدم یه بار زنگ زده بودی، کاش بیشتر زنگ میزدی تا بیدار شم.27375_sorry.gif

گفتم: کسی مشتاق باشه ب بیرون رفتن با یه تک زنگ هم از خواب می پره.

گفت: سرمه دیشب تا کی در خونه تون بوق میزدم، هی گفتم الان میاد، الان میاد، این قد نیومدی رفتم.

گفتم: من م تو اتاق نشستم بودم، هی میگفتم الان دیگه میاد.

بعد گفتم: حامد یه کم قربون صدقه م برو.

اونم زود صداش رو نازک کرد و گفت: قربونت برم من، فدات بشم، ینی میشه؟؟515919_129fs2705461.gif

گفتم: بخدا اگه بگم نه، اشکال نداره من میذارم بری.

گفت: چطور ما هیچ جا نمیتونیم بریم، حالا تا قربون تو شد اشکال نداره، عجب آدمی هستی آ

بعد هم رفت بقیه خریداش رو برای مغازه انجام داد و رفت.

عصر زنگ زد و گفت: سلام چطّوری؟ چ خبرا؟

گفتم: هیچی یه کیک درست کردم بیا و ببین چقد خوشگل

گفت: به به، چقد دلم تنگ شد.

گفتم: برای من یا کیک هایی ک میپزم؟

گفت:برای خودت.

گفتم: حامد از ته ته ته دلت میگی؟

گفت: الان ک دقت کردم دیدم ته ته ته دلم برای کیک هات تنگ شده.808519_loudlaff.gif

مر#$تیکه زبان

بعد رفت یه کاری انجام بده و وقتی برگشت من رو ناراحت دید.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

پرسید: چرا ناراحتی؟

گفتم: تو ب من توجه نداری.52519_cfib5xsha13nqw3z.gif

گفت: والا من اینقد ب تو توجه دارم خودم رو هم یادم رفته.شکلک های شباهنگShabahang

و اینجا همون جواب معروف برو بابام رو بهش داد.از خود راضی

گفت: رو بهت دادم ، پررو شدی، دو تا کشیده بزنم میفهمی دنیا دست کیه.

گفتم: عزیزم این کارها رو هم بکنی بازم فایده نداره، من بهت جواب بله نمیدم.

___________

برای شب دختر خاله م شوهرش و دوتا بچه ش خونه مون مهمون بودن. از کویت اومده بودن. ینی سالیان سال استرالیا زندگی میکردن و بچه هاش هم متولد اونجان، چند سال پیش یه پیشنهاد آنچنانی ب شوهرش میشه برای برج سازی تو کویت و اینا هم میان اینجا.

اینقدر پولدارن ک حد و حساب نداره، دخترش 17 ساله ش و خیلی قشنگه، گفت تو کار مدلینگ صورته و عکسهاش رو تو گوشی ش نشونم داد.

از لحاظ هیکل هم فوق العاده بود اما قدش بلند نبود ولی یک رنگ پوستی داشت محشرررر شکلاتی خوشرنگ، بهش گفتم آفتاب میگیری؟ گفت من همه ش کنار دریام هر جا هم ک میریم اگه ساحل داشته باشه دوباره میرم کنار دریاش و افتاب میگیرم.

بعد راجع ب کشورایی ک رفته بودن حرف زد، هر جایی رو ک اسم میوردم میگفت: بله رفته م. آخر سر دیگه میخواستم بگم گینه بی صاحاب هم رفتین یا نه ک بحث عوض شد.

از من پرسید ک شما کجاها رفتید؟

خدایا چرا من رو تو آمپاس میزاری.

خوب دیگه این جا همون جایی بود ک باید آسمون رو میدیدم و سوت میزدم. همین کشورای بغلستان رو ک رفته بودم با آب و تاب تعریف کردم.قهقهه

ولی یه چیزی برای ماتحتت سوزی بگم:  همه مکالمه م با بچه هاش انگلیسی بود.

دختر خاله م هم 18 تولدش بوده و گفت رفتیم مظفریان طلا بخریم، از 3 تا انگشتر بدم نیومد اما خیلی هم خوشم نیومد، با این حال شوهرم کلی اصرار کرد ک هر 3 تاش رو بخرمهیپنوتیزم 

گفت حالا یه سر هم گوهر بین شاید بزنم تا ببینم از چیزی خوشم میاد!!!

بعد از رفتنشون دپرس شدم خدایی، خو اگه اینا زندگی میکنن ما چی کار میکنیم.

آهان این م بگم نه شربت خوردن، نه یه دونه میوه، ینی هر چهار تاشون حتی یه دونه گیلاس هم نخوردن، نه بستنی ، نه کیک، نه ژله نه هندونه خربزه و نه شکلات وشیرینی، نه آجیل، نه قیصی نه آلبالو خشکه .. ینی میگم نخوردن حتی یک دونه هم هاااا .زبان

نمیدونم باور میکنید یا نه اما فقط شام اون هم دخترخاله م شوهرش فقط کشک بادمجون با ترشی و سبزیجات آبپز و بچه هاش مرغ همین، حتی چند مدل سالاد بود ک شاید یه قاشق خوردن و هی میگفت: خاله چقد خونه شما ما غذا خوردیم، تو رو خدا بگو چطور این کشک بادمجون رو درست کردی، من بس ک خوردم دارم میترکم.هیپنوتیزم

فقط کلی ظرف کثیف شد ک هرچی ب مامانم گفتم بزار فردا صب گفت نه و خودش همونجور ک همه رو آماده کرده بود، شست و جای غذاها رو درست کرد.

بازم ب این نتیجه رسیدم ک من باید پولدار بشم. شما چطور؟34019_j4m1w5950m851i23.gif

سوغاتی هم برای من یه تاپ و تونیک اورد ک خوشم ازشون نیومد.

 امروز نوشت:________________________

ظهر ک از خواب بیدار شدم مامانم همه چیز رو شسته بود اما هنوز ظرفها رو جا نداده بود ، گفت این قد ناراحتم این همه خرج، زحمت ک چی، خوب شما اگه اینقد کم خوراکید و هیچی نمیخورید یه عصر برید خونه مردم، چرا صابخونه رو اینهمه تو زحمت میندازید.منتظر

بعد زنگ زدم ب حامد گفت داریم همبرگر میزنیم بعد بهت زنگ میزنم.

دیگه یه سری کارام رو انجام دادم ک اگه خواستم زبان بخونم بهانه ای برای بلند شدن از سر کتاب نداشته باشم.

 و یکهو یک اتفاقی افتاد ک باعث شد، اعتماد ب سقفم کاذبی بگیرم.

با آسمون برای اولین بار حرف زدم و بهم گفت: چقد صدات قشنگه ، آزاده راست گفته، برو برای دوبلوری امتحان بده.شکلک های شباهنگShabahang

واای آسمون دوست دارم.636019_1237379fdqxrvb3f.gif

بعد ب مامانم گفتم ک آسمون چی بهم گفته واین ک صدام خیلی جوونِ، اون هم گفت: خوب اگه قیافه ت رو ببینن حرفشون رو پس میگیرن.

من:خنثی 

دیگه اینقد بد ضایع شده بودم ک نگفتم عکس م رو هم بچه ها دیدن.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

______________________-

حامد زنگ نزد تا 6 عصر ک بازم خودم بهش زنگ زدم.50905_beee.gif

صدای جغجغه میومد.263519_shakinghead.gif تا اومدم داد بزنم یکی برای استخدام اومده بود و رفت با اون حرف بزنه و منم گوشی رو قطع کردم.

بعد نیم ساعت زنگ زد و گفت: از صب تا حالا یه لحظه هم وقت نداشتم، امروز آگهی داشتیم، همین جور زنگ میزدن و میومدن، بعد هم دیروز عصر سجاد گفت ک خواهرش تصادف کرده میخوام برم، منم گفتم برو، فک کردم امروز نمیاد، اومد با قهر و گفت میخوام دیگه برم، گفتم مگه چی شده، گفته شما دیشب ساعت 11.30 اینا نگفتید دیگه تو برو ترمینال خودم فیش ها رو میزنم.

حامد با حرص ادامه داد: بهش گفتم من ک عصر گفتم برو، در ضمن تو اینقد با من تعارف داری، خوب میگفتی اگه اجازه میدید برم لباسم و عوض کنم و برم، در ضمن تو ماه رمضون گفتی دو روزه میرم و برمیگردم، از اونجا زنگ زد و گفتی نذری داریم، یه هفته موندی، چند روز قبلش ک بابای دوستت فوت کرد و رفتی، دوباره قبلترش گفتی بابام مریض، تو ببین تو ماه چند روز نیستی تازه دانشگاه هم ک میری!!

بعد گفت: میخواستم بیام ببینمت ک دیگه درگیر این چیزا شدم و هنوزم کلی کار و آماده سازی داریم برای شب و بعد از من پرسید: تو چ خبر؟

گفتم: من م خبر خاصی نیست، بابام رفت شهرستان پیش خواهرم.

گفت: ااا ، چ بد شدا، من با بابات کار داشتم، دیگه بی خیال حتما قسمت نیست.

گفتم: اشکال نداره بیا ب مامانم بگو.

گفت: نه بعضی حرفا مردونه ست.

گفتم: من خودم مردونه ها رو ب مامانم میگم.

گفت: خوب پ همه چی حله، یه مهریه میمونه ک..

فوری گفتم: ک اونم کی داده و کی گرفته، همون 817 تا خیرش رو ببینی.515919_129fs2705461.gif

فک کنم بعدش تو کما رفت ، چون فوری خداحافظی کرد.خنده

_____________

دیگه وقت، وقت درس خوندن بود. همه کیف و کتاب و دفتر و دستکم رو چیدم روی میز.

با خواندن دوخط  ب طرز عجیبی خواب بر من مستولی گشتشکلک های شباهنگShabahang و دو ساعت خوابیدم.شکلک های شباهنگShabahang 

حالا یه چیزی بگم خنده دار، توی این دوساعت خواب دیدم توی یه خونه ای مثل خونه بچه گی هام هستم، بعد حامد اومده تو حیاط خونه مون و از لای در هی نامه برام میزاره و من بهش توجه نمیکنم، ینی صد تا نامه  هااقهقهه

_____________

یه مسابقه کانال 4 داره مربوط ب سینما، فک کنم ساعت 10 شب شروع میشه، ینی سوژه خنده ست، دیشب یه پیرمرد شرکت کننده ش بود، مهران احمدی ( ک یکی از داورهاست ) میگفت من نمیدونم هدف شما از شرکت چی بوده.قهقهه

خدایی اگه دنبال خنده هستید حتماا این مسابقه رو ببینید.Happy Dance

___________

امروز یکی از دوستان وبلاگی عمل داشته، حتما شب سختی داره، ازتون خواهش میکنم براش دعا کنید. ممنون.فرشته

 

در آخر این هم عکس کیکی ک دیروز پختم و اون ها لب نزدن.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :