عیــــــــدی !!! ( دل نوشت 262 )

از خواب پا شدم طبق معمول زنگ زدم ب حامد و ک کار داشت و گفت خودم بهت زنگ میزنم.

ساعت 3 این طوریا بهم زنگ زد و گفتم: حامد فردا صب بیا دنبالم بریم نماز عید فطر رو توی یه مسجد بخونیم و بعد صبونه بریم بیرون.

گفت: حالا بزار ببینم چی میشه، تا فردا.

گفتم: ینی چی تا فردااااااااااا.

گفت: خوب شاید فردا صب خواب بمونم. اونوقت دیگه بیا و درستش کن، من میگم امروز بیام بریم  عیدی ت روبخر حالا تا فردا اگه شد ک میریم.

سرمه در ظاهر: نه بخدا عیدی برا چی واسه من بگیری!!مشغول تلفن

سرمه در باطن:

گفت: دیگه نه نگو، عصر کارم تموم شد میام دنبالت، فقط فکرات رو بکن ک بدونیم کجا بریم.

 

بعد از خداحافظی مامانم اینا اومد از هایپر با یه عالمه خرید. رفتم کمکشون و تند تند شستنی ها و شستم و بقیه رو سرجای خودش گذاشتم ، ولی دیگه مرغها و گوشت ها اصلا دست نزدم چون گفتم حامد الاناست ک برسه و من هنوز هیچ کاری نکردم.

رفتم سراغ قسمت خوشگلاسیون. و البته میکاپ

ساعت از 5 عصر گذشته بود و من آماده آماده بود ک زنگ زدم و ب حامد.

گفتم: سلاام، کجایی؟714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gif

گفت: دارم راه میوفتم.

گفتم: تازه الااان؟؟؟

گفت: ده دقیقه دیگه دم خونه تونم، همه رفتن مسافرت، ترافیک نیست.

و همین جور ک توی راه با هم حرف زدیم.

گفت: انتخاب کردی چی میخوای؟

گفتم: بجز اون سی تا النگو چیز دیگه ای یادم نمیاد.

گفت: واقعا بگو ک برسم اونجا نخوایم معطل باشیم کدوم سمت بریم.

گفتم: والا من مامانم این قد برام لباس آورده ک از این چیزا اشباع م.

گفت: خوب بیا بریم اکسسوریز بخر.

گفتم: چ غلط آ ولی فکر خوبیه، دوست دارم.

گفت: شال چی؟

گفتم: شال هم خوبه.

گفت: کفش چی؟ اون دفعه از یه جفت کفش خوشت اومد، بریم بگیریم؟

گفتم: کفش هم خوبه، فرقی نداره.

گفت: بیا بیرون دم در خونه تونم.

گفتم: وا چقد زود رسیدی، خو یه کلمه میگفتی نزدیکی.

گفت: والا تو گفتی آماده، آماده ام.

 

خلاصه اینکه یه کم معطل شد تا برم چون ب نظرم اومد شالم خیلی چروکه و مشغول اتو زدن شدم.

مامانم اومد تو اتاق و گفت: درست میبینم؟؟ ینی باور کنم؟؟ تو سرمه ای ک داری اتو میکنی؟

گفتم: ببین 6 ماه رفتی سفر چقد من متحول شدم ولی 6 ماه دیگه بری کاملا اوکی میشم.

بالاخره رفتم دم در و حامدوک خان رو دیدم.636019_1237379fdqxrvb3f.gifولی باز هم از فرصت استفاده کرده بود و ب جای اینکه ثانیه ها رو برای دیدن من بشماره ، تو ماشین خوابیده بود.قهر

بعد از سلام و علیک گفت: کجا بریم؟

دیگه بعد از کمی چک و چونه تصمیم گرفتیم سمت بریم.

توی راه یه آهنگ شاد گذاشته بودیم و حامد هی همراهی میکرد با خواننده و من هم عشوه شتری میومدم براش.

یه جای آهنگ یه همچین چیزی میگفت: تو رو میبینم قلبم تند تند میزنه!!

حامد هم دست من رو گرفت و مثلا گذاشت روی قلبش اما طرف راستخنثی

گفتم: عاااامو این طرف راست، قلب طرف چپِ.شکلک های شباهنگShabahang

خنده ش گرفته بود اما گفت: نه میخوام بهت بگم وقتی تو رو می بینم این قد قلبم تپش داره ک حتی سمت راست هم میلرزه.

هفت تیر ک رسیدیم گفتم: وای من مانتو هم دوست دارم. ( واقعیت من زیاد مانتو از هفت تیر نمیگیرم اما بدم نیومد یه دور هم تو مانتو فروشی آ بزنیم )

حامد هم زد تو برجکم و گفت ک امروز وقت نمیشه.

جای پارک خییلی خوبی پیدا کردیم و رفتیم مغازه مورد نظر ک برای تمام قسمت هاش حراج زده.

آهان این م بگم، نزدیک مغازهه یه مغازه دیگه بود ک آش و حلیم و میفروخت و توی ظرفای یه بار مصرف شله زرد و حلوا و کتلت میفروخت. تو دلم گفتم آخه کدوم احمقی میاد از اینجا چیز بخره.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

توی مغازه یه شال سبز امتحان کردم، حامد گفت چقد قشنگه، خیلی بهت میاد.

من م ک انگار تی تاپ بهم داده باشه، خ#$ر کیف شدم.538419_flirtysmile3.gif

شال دوم رو ک سر کردم، قرمز بود. حامد گفت: واای چقد ب صورتت این رنگ میاد. خیلی خوبه.

دوباره پروانه ای نگاش کردم.538419_flirtysmile3.gif

شال بعدی آبی بود. گفت: خیلی خوشگل شدی.

دیگه از پروانه بودن در اومدم و مثل یک گراز وحشی ( البته دور از جونم) گفتم: حــــــامد، هر چی سر میکنم میگی بهت میاد. دیوونه ام کردی.

بعد گفتم بریم طبقه بالا قسمت accessories .

نمیدونم چی خورده بود تو سرش، هر چی رو میگفتم قشنگ میگفت بخر.

یه صندل لا انگشتی داشت من ازشون خوشم اومد، قیمتشون 80 تومن بود، حامد میگفت خوبه اما من گفتم نه، واقعیت قیمت رو اینجا گفتم ک ازنظر شما برای صندل این قیمت مناسبه؟ چون حامد گیر داده ک فردا میریم همون رو ک خوشت اومده میخریم، اما من دو دلم.

بعد یه گوشواره با دستبد خیلی ساده هم انتخاب کردم ک اونها هم ب قیمتشون اصلا نمی ارزید. راستش اگه خودم میخواستم بگیرم حتما میخریدم اما دلم نمیومد حامد بخره.

چند تا چیز دیگه هم بود ک دو ب شک بودم برای انتخابشون. تا اینها رو دیدم و خوشم اومد و انتخابشون کردم.

بعد دوباره رفتیم سمت شال ها و این بار یه شال بنفش سر کردم و نیاز ب توضیح نیست ک حامد گفت: چقد بهت میاد.منتظر

و بالاخره همین شال رو انتخاب کردم.

بعد از حساب کردن من اومد بیرون، حامد نیومد و برگشتم گفتم چرا نمیای؟

خلاصه اینکه دوباره برگشتم و ب زور یه چیزی رو انتخاب کردم ک خدا رو شکر از اون تموم کرده بود. هرچقد هم برای اون گوشواره و دستبند و جا جواهری و بقیه چیزا ک گفته بودم خوشم اومده اصرار کرد زیر بار نرفتم.

از مغازه اومدیم بیرون و از کنار اون آشیِ گذشتیم، ب حامد گفتم: چ حلواهایی داشت، دلم خواست.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

گفت: بیا بریم بگیرم برات.

رفتیم دم مغازهه و یارو تا ما رو دید ب حلواها نگاه میکنیم یکی شون رو چپوند توی نایلون و داد دستمون.

حامد گفت: مطمئنِ؟ابرو

آقاهه هم هی قسم و آیه خورد ک یه ساعت هم نمیشه ک آوردم و خود خانومم درست می کنه.

بالاخره این رو با خوشحالی گرفتم ک یهو یادم افتاد موقعی رفتن توی مغازه شال چی تو دلم گفته بودم .

بعد یه کم مانتوها رو از پشت ویترین دیدیم ، این همه مانتو یکی شون قشنگ نبود.

یه کی رو دیدم یه چیزی تو مایه های تونیک و دامن بود، گفتم: این برای تابستون چقد خوبه حامد، خیلی خنکه..

حامد زیر چشمی نگام کرد و گفت: همین مونده این رو بپوشی دیگه زیادی خنکه.شکلک های شباهنگShabahang

 

تو راه برگشت بودیم مامانم زنگ زد و گفت: اگه میتونی چند تا بادمجون بگیر.

گفتم: تو ک اینهمه خریده بودی.

گفت: نه فک کنم کمه.

دم یه میوه فروشی ایستادیم و حامد پیاده شد ک بادمجون بگیره.

اون دست خیابون از این لوله هایی ک تانکرها میان برای آبگیری بود ولی آبی ک ازش میریخت رو زمین فشار کمی داشت.

در کمال تعجب دیدم ک چ ماشینهای مدل بالایی میرفتن زیر اون تا ماشین شون مجانی شسته بشه.

حامد ک اومد کلا خیابون بسته شده بود، چون همه تو صف کارواش مجانی وسط خیابون ایستاده بودن.

بعد میگیم چرا پیشرفت نمیکنیم، طرف ماشین بالای صد میلیون سواره اونوقت حاضر نیست ده تومن پول کارواش بده.

بعد حامد گفت باید برای مغازه کلم بروکلی بخرم. چند جا رو رفتیم نداشت. بالاخره پیدا شد.

کلم بروکلی کیلویی 18 هزار تومن.آخ

ب حامد گفتم: چرا اینقد گرونِ.

گفت: آره، چند وقتیه ک نایاب شده، قبلا خییلی ارزون بود اما الان دیگه کم پیدا میشه!!

بعد داشتیم از مغازه میومدیم بیرون ک من پسته تازه ها دیدم و گفتم: حامد از اینا بخریم، یه ذره برای خودت، یه ذره برای من.

حامد گفت من نمیخوام اما برای من نزدیک نیم کیلو گرفت و من م از آقاهه یه نایلون اضافه گرفتم و توی ماشین تقریبا دو قسمت ش کردم و گفتم: اینا برای تو.

دیگه اینقد غر زد ک من نمیخوام و رو ترش کرد ک حرص م گرفته بود.

 

وقتی ک من رو رسوند خونه من فقط پسته های خودم رو بردم خونه و برای خودم شستم و یه مقداری ش رو توی کاسه ریختم ک اذان شد بخورم.

تو راه برگشت مغازه بود ک بهش زنگ زدم و گفت: پسته هات رو نبردی، من نمیخورم چون اگه میخواستم برای خودم هم میگرفتم با خودم ک تعارف ندارم، میزارم اگه فردا همدیگه رو دیدیم بهت میدمشون.

اینقد لج م گرفته بود از حرفش جوابش رو هم ندادم.

بعد هم گفت: من اینا رو کادوی اصلی ت نمیبینم، هر وقت همدیگه رو دیدیم میریم یه چیز بهتر میخریم.

ک من تو دلم گفتم: برو بابااا، سر ی پسته این کارها رو میکنی، اونوقت من دوباره بیام چیز بگیرم.زبان

 

بعد هم ک اذان شد و یه کم دلتنگی و عین خنگول ها با آهنگ علیرضا عصار "ای عاشقان ای عاشقان" زدم زیر گریه.

حالا از شانس من م هی زرت و زورت هر کانالی میزدم همین آهنگ رو میذاشت.398719_boredsmiley.gif

 

خدا کنه فردا بشه بریم، توی این 4 سال من نتونستم برم، دو بار ش رو نمیتونستم ، یه بار با حامد دعوام شد همون صبحشنیشخند یه بار هم خوابم میومد.

البته هر چی ک خدا بخواد، نشه هم حتما قسمت نبوده.مژه

_____________

کانال 1 برنامه محمد سلوکی، خردبین رو دعوت کرده بود اولش گفت: من عید مبعث رو ب همه تبریک میگم.ساکت

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :