آشنایی (دل نوشت 1)

همیشه شروع هرکاری برام سخت بوده و الانم از این قاعده مستثنی نیست.

اماخوبیش اینه که همیشه نوشتن جزیی از وجودم بوده حتی اگه مدتها دست یه قلم نبرده باشم.

واقعیت اینه که من زیاد اهل کامپیوتر و اینترنت نیستم به عکس کل خانوادم خصوصا مامان جانچشمک اما نمی دونم به اصرار خواهرعزیزم یا عشق به نوشتن شایدهم اتفاقات اخیر دست به کامپیوتر بردملبخند.

سلام من سرمه هستم سی سالمه. با اینکه چندوقتیه که کارخاصی بجز کلاس زبان رفتن نمیکنم اما درگیر کلی مسایل هستم.

اولین درگیری حداقل فکریم آینده ست! البته دقیقش اینه که آیا با کسی که چند روز پیش سالگرد چهارمین آشناییمون رو جشن گرفتیم ازدواج میکنم یا نهمتفکر

من و حامد واقعا همدیگه رو دوست داریم ولی یه مشکل خیلی کوچیک سر راه ازدواجمون هست اونم اینه که 50% قضیه که مربوط به منه حله ولی 50% بقیه که مربوط به اون هستش نه نه نه که البته گفتم که خیلی هم مهم نیستانیشخند

خیلی بابت این موضوع جروبحث کردیم اما اون روی تصمیمش راسخانه و مردانه ایستاد و گفت: نه و من هم که حرف گوش کن گفتم چشم هرچی آقامون بگهخجالت

دیگه الان سعی میکنم کمتر بهش فکر کنم شایدم چون راه دیگه ای ندارم  و از خدا خواستم هر چی خیر هست رو بهم بده.

شایدم عاقبت بد اصرار کردن و گرفتن چیزی بزور از خدا رو دیدم واسه همینم راضیم به رضاش.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :