دانستن آینده!!! ( دل نوشت 259 )

امروز ک رفتم کلاس معلممون اومده بود، بین حمیده و فاطمه و شعله هر کدوم یک صندلی خالی بود، کاملا واضحه ک من بین حمیده و فاطمه نشستم.

تا جاگیر شدم، شعله جاش رو تغییر داد و ب فاطمه گفت: من میام اینجا چون پارتنر ندارم. 

چند دقیقه بعد هم ناهید اومد و نشست پیش شعله ولی هر دفعه در طول کلاس بهش نگاه میکردم ، انگار میخواست خودش رو خفه کنه.5905_swoon.gif

توی کلاس داشتیم راجع ب فیلم حرف میزدیم و یکی ش سیاهی لشکر بود ک معلمون گفت: مثل بعضیا ک تو کلاس سیاهی لشکرن.

شعله وقتایی ک ب حل تمرین میرسیم یهو شروع میکنه ب بلند بلند نفس کشیدن و این کارش بدجور رو اعصاب همه بخصوص کناریشه، بعد کلاس ناهید با عصبانیت ب ما گفت: مگه مجبورش کردن بیاد کلاس وقتی اینقد استرس میگیری 848120_ireful.gif

 

بعد هم سه تایی ب پیشنهاد من رفتیم ب سمت کتابفروشی ک من کتاب بخرم، ک دیدیم بسته ست. از مغازه کناری ش پرسیدم جریان چیه؟

گفت: جمع کردن دارن میرن.

گفتم: نه، چرا آخه. حتما میخواد رستوران بشه آره؟34019_j4m1w5950m851i23.gif

گفت: نمیدونم والا، اما میدونم واگذار شده.

 

رو ب روش یه نیمکت بود و ک رفتیم و نشستیم و اینقد حرف زدیم و رویا بافتیم خیلی باحال بود.

گفتم: من میخوام پولدار شم، یه عالمه دلم پول میخواد.

اونها هم گفتند: اوهوم، ما هم میخوایم.

گفتم: می خوام برم تو کار فال ، یه اتاق توی یه آرایشگاه کرایه کنم و توش فال بگیرم. حوصله ندارم زیر دست کسی کار کنم در ضمن کاری هم هست ک سرمایه زیادی نمیخواد.

ناهید و فاطمه هم یه طرحهایی تو ذهنشون بود ک همه مستلزم سرمایه بالا بود و در نتیجه قضیه منتفی بود.

یه خانومه هم روبرومون روی زمین نشسته بود و مانتو میفروخت هی بهمون میخندید و وقتی نگاش کردیم گفت: آفرین ک خندون هستید، ایشالا ک لبتون همه ش ب خنده باز باشه.

خواستم بگم خبر نداری داریم از بی پولی حرف میزنیم اما میخندیم.

بعد هم نخود نخود هر که رفت خانه خود بدون هیچ پولی.شکلک های شباهنگShabahang

رسیدم خونه عموم رو دیدم ک اومده، بعد سلام و علیک و روبوسی ب خنده گفتم: خدا رو شکر ماماینا اومدن حداقل من فامیل رو دیدم، کم کم داشت چهره های همه از یادم میرفت. 

عموم شروع کرد ب خندیدن و گفت: بذار از در برسی بعد متلک بگو.شکلک های شباهنگShabahang

اومدم تو اتاق ولو شدم روی تخت، چون شب قبل چند ساعت بیشتر نخوابیده بودم، بعد از کمی وب گردی خوابیدم. گرسنه م هم بود، چون وارد شدم بوی زعفرون تمام خونه رو پر کرده بود. الان متوجه شدید ما تو غذا هامون زیاد زعفرون استفاده میکنیم؟از خود راضی

نیم ساعت بیشتر نگذشته بود ک حامد زنگ زد و با هم حرف زدیم.

گفتم: حااامد، میخوام پولدار شم.

گفت: چقد عجیب، تو رو خدا؟ دیگه دلت چی میخواد؟

گفتم: برو بابا، عوض اینکه حمایت م کنی، این جوری میگی.613517_punish2.gif

گفت: نه عزیزم، من مانع پیشرفت تو نمیشم، برو ب قله ها رو فتح کن.خنده حالا چی کار میخوای بکنی؟

گفتم: یه اتاق توی یه آرایشگاه اجاره کنم و فال بگیرم.

گفت: خوبه، آفرین.نیشخند

گفتم: اگه میشد یه جایی باشه ک آقایون هم بیان خوب بود.

یهو مر#%تیکه مثل یه پلنگ پرید بهم ک: ااا آقا میشناسی ک بخواد فال بگیره.

گفتم: چرا حرف الکی میزنی، وقتی آدم شروع ب فال گیری میکنه ب آدمای دیگه معرفی میشه و توی این دور و زمونه مردا بیشتر ب فال اعتقاد دارن و حاضرن خرج کنن تا زنها.

و ادامه دادم: اما نه درست نیست برای همین میرم تو کار کرایه یه اتاق تو آرایشگاه. تازه دوستای وبلاگی م هستن از همون روز اول میدونم ک میان پیشم.

گفت: به به، پ کارت اصلا خاک خوری نداره.

گفتم: بله پ چی فک کردی.

 

خلاصه اینکه خیییلی جدی تو فکر اجاره یه اتاق م، من روی اومدن همه شما تهرانی های عزیز  برای گرفتن فال تون حساب میکنم ها، وگرنه از اسم تون از لینک هام پاک میشه.

برای شهرستانی ها هم امکانات ویژه ای در نظر گرفته میشه، بعد از واریز وجه فال ب کارتم تنها با یک تماس از فال خود آگاهی یابید.

حالا میتونم روتون برای پولدار شدنم، حساب کنم؟ 

دوستان بشتابید ک آینده رو خود را بدانید.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :