خاطره ای خصوصی!!! ( دل نوشت 257 )

نمیدونم چرا اما هویجوری هوس کردم این خاطره رو پست کنم و یه کم بخندیم، اما چون از نظر خودم خیلی خصوصیه ب همه رمز رو ندادم.

یه روز تو روزای زمستون پارسال با حامد بیرون بودم و نزدیک خونه شون.

حامد وقتی فهمید کسی خونه شون نیست، ب پیشنهادش شیرینی خریدیم ک بریم خونه حامدینا با چایی بخوریم.

حس م اصلا خوب نبود، بهش گفتم: خوب مامانت کجاست؟؟؟

گفت: نمیدونم خونه نیست، اما گوشی ش رو هم جواب نمیده، حتما سفره ای جلسه ای جایی رفته و بعد اذان میاد.

تو دلم بدجور رخت می شستن. 

با اینکه چند سالی بود میرفتم خونه شون ها.

طبق معمول همیشه ک تا جایی وارد میشیم حامد خان ب سمت میعاد گاهش روانه میشه، با خیال راحت رفت دستشویی.

از اونجایی ک دستشویی رفتن حامد همیشه خودش یه سریاله میدونستم حالا حالا ها رخصت نمیده از اون تو در بیاد.شکلک های شباهنگShabahang

من هم مثل شروع کردم ب گشت و گذار در خونه شون، طبق معمول یه خونه بسیااار کثیف و حال بهم زن.

پر ظرف کثیف توی سینک، اجاق گاز چربی گرفته، پوست میوه توی بشقاب میوه خوری روی میز هال

البته همون اوایل یه بار ب حامد گفتم: چقد خونه تون کثیفه، من اصلا دلم نمیاد توی خونه تون چیزی بخورم.

ک خییلیی بهش برخورد اما من هم پر رو پر رو ادامه دادم: آخه مامان تو ک نه با فامیل رفت و آمدی داره و نه بچه کوچیکی توی این خونه هست، چی کار میکنه اگه تمیز کاری هم نمیکنه؟ ینی خودش حالش بد نمیشه این خونه رو میبینه؟

البته بعدا فک کردم وقتی یه خوبی مثل حامد داره مگه دیوونه ست از سفره ها  و استخر و کلاسهاش بزنه ک خونه تمیز کنه.

بگذریم اون روز هم همین طور ب اوضاع اسفناک خونه نگاه میکردم و نچ نچ میکردم و یه نیم نگاهی هم ب اتاق خوابشون البته از دور و چون درش باز بود، کردم و صحرای محشر بود از لباس زیر و رو ، تمیز و کثیف بگیر تا یه تخت با روتختی گلوله شده و ...سبز

از گشت و گذار خسته شده بودم اما از اونجایی ک استرس داشتم کفشهام رو برداشتم و رفتم تو اتاق حامد.

چند دقیقه ای نگذشته بود و در حال نگاه کردن ورقها و کتابهاش بودم ک یک صدای تق در رو شنیدم.

نفس م بالا نمی اومد، کز کردم یه گوشه تخت حامد  و از یه گوشه در اتاق بیرون رو نگاه کردم و دیدم حامد در دستشویی رو باز کرد.

همه اینها شاید پنچ ثانیه هم طول نکشید.

ب خودم گفتم شاید صدای در دستشویی بوده و من ب اشتباه برداشت کردم ک در خونه ست، و البته میخواستم ب حامد بگم ک برو تو هال قبل از اینکه بیای تو اتاق ، از طرفی نمیخواستم حرف هم بزنم ک اگه کسی اومده باشه صدایی از من نشنوه.

بازم میگم همه این فکرها و این جریانات واقعا زیر ده ثانیه بود.

حالا قیافه حامد رو فک کنید خندان از دستشویی اومده ( مثل اینکه کجا رو فتح کرده) و داره ب سمت اتاق و من میادشکلک های شباهنگShabahang و من هم با ایما و اشاره میگم بقیه خونه رو نگاه کن و اون متوجه نمیشه.

یک هو دیدم حامد مثل یک کانگور پرید رو در اتاق و اون رو بست و مامانش رو بغل کرد ک سلام مامان ، خوبی؟

بعد ها کلی ادای راه رفتن اون روزش و پریدن روی در رو در آوردم و دوتایی با هم غش میکردیم از خنده.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

جالبی ش اینه ک میگفت: من فک کردم داری برام ادا در میاری ک من بخندم، هی هم پیش خودم میگفتم سرمه چرا اینجوری میکنه با دست و صورتش.

 

ولی توی اون لحظات من از استرس داشتم روانی میشدم.

حالا حامد در رو بکش، مامان ش هل بده و میگفت: چرا نمیذاری برم تو اتاقت.

خدایی فک کنید مامانه از در اومده بود یه راست میخواست بیاد تو اتاق این. و هنوز م حامد ک میره خونه ب زور میتونه لباس ش و عوض کنه چون سی ثانیه بعد مادرش تو اتاقه.

مامان گفت: چرا نمیذاری من برم تو اتاق؟

حامد گفت: دوستم تو اتاق، تو بری ب یه پسر چی بگی؟

مامان گفت: میخوام یه سلام کنم، چ اشکالی داره؟

حامد گفت: چ لزومی داره تو ب دوست من سلام کنی.

تو این حالت ها بود ک من کفش بدست رفتم پشت در اتاق بین لباسهای حامد قایم شدم.

مامان گفت: دختره تو اتاقه؟

حامد گفت: چییییییییییی؟ دختررر؟ این چه حرفیه ک میزنی؟

بازم فک کنید تو تمام این مدت مامان داره در رو هل میده، حامد داره دستگیره در رو میکشه.

دیگه دقیقا نفهمیدم چی شد اما حامد یه سوالی کرد و سر یه صحبت رو باز کرد ک مامان بی خیال در شد و رفت توی هال و یه یک ساعتی با هم حرف زدن.هیپنوتیزم

و در این فاصله حامد برای مامان ش هم یه شربت کوفتی چیزی درست کرد، من م تمام این مدت یه لنگه پا ایستاده بودم پشت در.قهقهه

تا اینکه صدای بسته شدن در خونه اومد و کمی بعد صدای پا ب طرف اتاق، با اینکه میدونستم حامده اما بازم در حالت سکته بودم.

حامد اومد تو اتاق و هی میگفت: سرمه، سرمه کجایی؟

من م پشت در اما خشک شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم

تا بالاخره گفتم : اینجامنگران

اومد پشت در و بغلم کرد و من م تازه یادم افتاده بود باید گریه کنم.

بعد گفت: شرمنده، تو رو خدا من رو ببخش، خیلی اذیت شدی.

گفتم: مامانت نگفت پ چرا نمیری تو اتاق پیش دوستت؟

گفت: نه یه بحثی انداختم وسط دیگه.الان هم مامان م رفته مسجد برای نماز.

و گفت: واقعا چطوری ب فکرت رسید ک کفشات رو بیاری، خدایا شکرت.شـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

 

دیگه یواش و با هزار سلام و صلوات از در خونه اومدم و بیرون و تونستم هوای سرد زمستون ک برای من در اون لحظات مثل هوای بهاری بود رو استشمام کنم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :