نحسی روز 13 !!! ( دل نوشت 258 )

متاسفانه ترم جدید ب سرعت شروع شد و کمتر از یه هفته فرجه بین دو ترم بود.شکلک های شباهنگShabahang

این ترم با فاطمه و ناهید و حمیده مسن ک با حرفاش همه این جوری میشیمخمیازه و با حمیده جوونه ک بهش حامی میگیم و این قدر حرف میزنه ک همه این مدلی میشیمهیپنوتیزم و گل سر سبد جمع هم ک شعله ست و بهتره چیزی نگم. هم کلاسی م.

 

دیروز ناهید نیومده بود، حمیده و حامی و فاطمه و من کنار هم نشسته بودیم و من کنارم کیفای همه رو جمع کردم و گذاشتم روی صندلی کناری م ک شعله نشینه، تا از راه رسید نشست روی صندلی کنار کیف ها.

ک گفت: با اجازه من این کیفها رو برمیدارم میذارم این طرف چون پارتنر ندارم. و ب این ترتیب کل کلاس رو در جوار شعله گذروندم.633117_wallbash.gif

 

با حامد ک حرف زدم فهمیدم همون شب سوغاتی ها رو نبرده بود خونه شون، این قدر لجم گرفته بود ک حتی عرضه یه ساک بردن تو خونه رو نداره و نمیتونه ب ننه ش بگه چی کار داری تو این چیه.

بعد هم ک گفت شکلاتها رو گذاشتم تو یخچال بیشتر حرصم گرفت، خواستم بگم مگه تو خونه ای ک اونا رو گذاشتی اونجا، خو اصن نایلونش رو هر روز با خودت ببر مغازه، بعد بزار تو یخچال مغازه بعد ک خواستی برگردی با خودت برشون گردون خونه، تا تموم بشن، مگه چی میشه خو..شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

نزدیکای 4 ک مغازه رو بست زنگ زد و با هم حرف میزدیم و گفتم: حامد سه تا فیلم رو باید بریم، یکی دهلیز، یکی جا به جا ک کمدی و یکی هم کی خییلی میگن قشنگِ، هیس! دخترها فریاد نمی زنند ولی این یکی درامِ. 57499_145fs190798.gif  ولی حتما باید این رو ببینیم.

گفت: آخری رو ک کلا نمی ریم چون از اسم ش مشخص ک دروغِ، والا دخترها کلا در حال جیغ و داد و فریادن.

گفتم: برو بابا. 

و با خنده گفت: در ضمن میدونم ک تو از فیلم های گریه دار خوشت نمیاد، دلت میخواد بری یه فیلمی ک هی بخندی، همون جا ب جا رو میریم ک گفتی کمدیه.

بعد گفتم: حــــامد حوصله ام سر رفته یه خورده جوک بی ادبی بگو بخندیم.29682_gholi_poshte_parde.gif

اونم ک انگار چایی معطل قند بود،151317_girl_crazy.gifگفت: یه بار یه کرم میوفته تو یه قابلمه ماکارونی ، میگه وای این جا چ بمال بمالیه.قهقهه

خوب شاید من باید این جوری می شدم: خنثی

اما این جوری شدم:

 

از خواب ک بیدار شدم زنگ زدم و گفتم: حامد، امروز بریم سینما خووب؟

گفت: باشه، سانس ها رو چک کن و بهم بگو.

من م توی یه سینما بین خودم و مغازه حامد، سانسی ک به ساعت کاری ش میخورد رو انتخاب کردم و زنگ زدم و گفتم: ساعت 5 فیلم دهلیز رو داره.

قرار شد من برم دنبالش. رفتم دم در و هر چی دزدگیر ماشین رو زدم کار نکرد، زنگ زدم ب حامد و گفتم: چرا این جوریه؟ ینی ممکنه باتری ش خوابیده باشه؟

گفت: نه!!!!

رفتم تو خونه و سوییچ ها رو دادم ب بابام و گفتم: این کار نمیکنه.716519_shame.gif

بابام گفت: صبر کن بیام ببینم چشه.

اومد دم در و در ماشین رو با سوییچ باز کردم و استارت زدم، اما استارت نخورد.

بابام گفت: کاپوت رو باز کن..

و تا باز کرد با عصبانیت کاپوت رو بست و گفت: باتری رو دزدیدن.

اصلا شوک بودم، باورم نمی شد.خنثی

بابام هم اینقد عصبانی بود ک انگار مقصر من م و رفت توی خونه. من م زنگ زدم ب حامد و زار زار گریه کردم.

حامد هم شوکه شده بود، هی میگفت: ینی چی؟ کی ؟ چطوری آخه؟

من م عصبانی شدم و جیغ کشیدم ک من چمیدونم.شکلکـــ های آینـــ ـ ـاز

همون موقع سرایدارمون ک نون خریده بودم برگشت و بهش گفتم: علی آقا، باتری رو دزدین، کِی؟ شما ک همین جایی، ینی صداش رو نشنیدی؟ باتری نو بود، خارجی و پوما بود، کلی پول داده بودم..گریه

اونم گفت ک من اصلا متوجه نشدم.

بعد مامانم زنگ زد و گفت: بابات میگه خود سرایدار دزدیده، همین خبر داشته، ب نظر خودمم کار همین میتونه باشه الان هم رفته بهش بگه.

من م خیلی عصبانی شدم و گفتم: مامان از کجا میدونید آخهشکلک های شباهنگShabahang در ضمن من خودم بهش گفتم ک دزدیدن..

دیگه مامانم بابام رو صدا کرد و من هم خدافظی کردم.

 

سوار تاکسی شدم و رفتم دم سینما و گفتم: دو تا بلیط برای دهلیز.

گفت: چون کسی نیومد، کنسل کردیم اکرانش رو.

گفتم: نه!!! خو چراااا236313_265.gif مگه فیلمش قشنگ نیست؟

گفت: چرا جز فیلمهای تحسین شده جشنواره هم بود، اما سینما ک اوضاع ش خرابه

گفتم: پس دو تا بلیط برای فیلم جا ب جا سانس 5:15 بدید.

بعد زنگ زدم ب حامد و توضیح دادم جریان رو، گفت: باشه، من م منتظر پیک مون ایستادم دم در، بیاد پول رو ازش بگیرم و بیام.

در این سالن از توی کوچه و متفاوت با در اصلی بود، بعد از اینکه رفتم تو، دوباره زنگ زدم و گفتم: در سالن ش از توی همون کوچه ای ک پارک میکنی، نیومدی؟

گفت: باشه... نه هنوز منتظرم.796521_761420_JC_hourglass.gif

رفتم نشستم و سه جفت دختر و پسر هم روی میز و صندلی ها اونجا منتظر بودن و چندتا خانوم هم اومدن، نزدیک اکران بود ک دوباره زنگ زدم و گفتم: حامد میخوای برم بلیط رو اگه بشه پس بدم و برای فیلم هیس سانس ساعت 6  بگیرم؟

گفت: نه تا تموم بشه دیرم میشه.

گفتم: هنوز نیومدی؟398719_boredsmiley.gif

و جوابش منفی بود.

فیلم شروع شد و چند دقیقه گذشت دوباره به ش زنگ زدم.

گفتم: هنوز راه نیوفتادی ؟؟ نه؟

یک هو با صدای بلند قاطی کرد، گفت: کی گفته نیومدم ، وسط راهم.. پاشو برو توی سالن، ب آقاهه بگو ک الان من میام.

گفتم: من نمیرم.

گفت: باااید بری.

گفتم: تو لغتنامه م باید تعریف نشده ست.

گفت: من میگم باید بری تو سالن، وقتی اینقد برات فیلم مهمه ک هزار بار بهم زنگ میزنی، پس برو ازش جا نمیونی.

گفتم: تقصیر منه ک ب فکر تو ام زنگ میزنم تا برم یه سانس دیگه فیلم بگیرم ک راحت برسی یا بهت میگم از کجا بیای.

گفت: من اومدم تو سالن انتظار نباشی، رفته باشی تو وگرنه برمی گردم.

گفتم: پ لازم نکرده بیای، همین الان دور بزن و برگرد ، من م میرم خونه مون، چون حالا ک این جور شد من تو سالن نمایش نمیرم.

گفت: باشه من م دور میزنم و برمیگردم..

خلاصه اینکه نه اون برگشت و نه من توی سالن انتظار نشستم.

ب آقاهه سپردم ک الان میان و خودم رفتم سر جام نشستم ک حامد کمتر از 5 دقیقه بعدش رسید.

محل ش نذاشتم، گفت: سلام.

گفتم: سلام.قهر

گفت: دست نمیدی؟

برگشتم دیدم ک دست ش رو دراز کرده ، باهاش دست دادم و دوباره یه وری نشستم.

یه کم ک فیلم رو دیدیم گفت: چ خبرا؟

گفتم: هیچی ازت ناراحتم.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

بعد کمی دستم رو گرفت و خندید.

 

فیلم هم گاهی یک لبخندی رو لبامون مینشوند.خنثی

اکبر عبدی نگهبان یه کارخونه بود و خانواده راحتی داشت و دخترش میخواست با یه پسر ازدواج کنه ک تک بچه بود و پولدار و مذهبی..

بابای پسره فک کرد اکبر عبدی سردار جنگ شون بوده و...

آخر سر دختره ک همه چی رو شد، دختره ب پسر پولداره گفت: ما ب درد هم نمیخوریم.

اما برای اینکه نشیمنگاهتون آتیش بگیره259619_flamingmadf.gifپسره آخرش گفت: نررو من عاشق تم و دختره برگشت و فیلم تموم شد.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

مادر پسره هم از پری مهربون سیندرلا مهربون تر بود.شکلک های شباهنگShabahang دلتون آب.شکلک های شباهنگShabahang

 

بعد از فیلم سجاد زنگ زد ب حامد و گفت: امروز دیرتر میام.

حامد هم یه کم بهم ریخت و گفت: ینی کی؟؟ نه شب؟؟ خیلی دیره، زودتر بیا.

بعد سوار ماشین شدیم و گفت: احوال سرمه خانوم؟

گفتم: من ازت ناراحتم.

گفت: من م همین طور.

گفتم: چــــــــی؟ پررروتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

گفت: نمیدونی وقتی اینجوری باهام حرف میزنی چقد عصبانی میشم ، البته تو تقصیری نداری، این من م ک وقت ندارم، این منم ک باید هزار جا رو هماهنگ کنم ، با آشپز و سر آشپز و کارگر و بابام و همه سرو کله بزنم ک بیام با تو سینما ، آره تو هم حق داری ک از من بخوای سر ساعت بیام اما چی کار کنم من نمیرسم..

من تو تمام این مدت سکوت محض بودم.ساکت

همین باعث شد ک بیشتر حرص ش بگیره و بلندتر کنه صداش رو.411619_128fs2883590.gif

تا جایی ک من باید پیاده و سوار تاکسی میشدم بدون خدافظی از ماشین پریدم پایین و اومدم برم ک قیافه ش رو نگاه کردم، این قد ملتمسانه نگام کرد ک دوباره سوار شدم.

گفتم: میذاری من حرف بزنم؟

گفت: آره من ساکت میشم تو حرف بزن

و من هم شروع کردم تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

اون هم هی میگفت: تو حق داری، من نباید میگفتم باید، باور کن عصبانی شدم، تو درست میگی من تحمل م و گنجایش م اومده پایین..smiley

دیگه بعد هم پیاده شدم و گفت: رسیدی خونه بهم زنگ بزنیا.

 

امروز از صب عمه م گفته بود با اون یکی عمه م عصر میان خونه مون. گوشی م رو در آوردم ببینم اگه هستن نرم ک دیدم شارژ نداره و خاموش شده!!

رسیدم خونه نزدیکای افطار بود، مامان م در رو برام وا کرد و اومد دم آپارتمان و آروم گفت: چقد اخم کردی، سلام کنی آ

انگار داره با بچه دو ساله حرف میزنه.منتظر

رفتم تو و همون عمه ام ک ازش خبری نداشتم یه جوری ب بابام چسبیده بود و سرش تو چهار تا کاغذ باطله کرده بود ک انگار نه انگار من اومدم.زبان

از اونجایی ک مودبم یه سلام بلند کردم، سرش رو نصفه نیمه اورد و بالا و گفت: سلام و دوباره مثل پینه دوز جن  ها سرش رو برد تو چهار تا برگه.

با اون یکی عمه م روبوسی کردم و طرف همین عمه م رفتم و با یه کم دودلی اومد جلو اما من فقط دستم رو دراز کردم و سرم رو پایین گرفتم گفتم: خوش اومدید و سریع رفتم تو اتاق.

چند دقیقه با اذان هم اونا رفتن و من فقط یه خدافظی از دور کردم.از خود راضی

 

رسیدم خونه هم گوشی م رو زدم تو شارژ و زنگ زدم بهش، هی احوالم رو پرسید و دوباره عذر خواهی کرد، یه نیم ساعت بعد هم دوباره زنگ زد و همون حرفا رو تکرار کرد.

اما دیگه ازش خبری نشده.

 

شب داشتم با مامانم راجع ب دزدی باتری حرف میزدم و هی میگفتیم: ینی کی بوده؟؟ گرچه از تهمت زدن ترس دارم اما شواهد بدجور بر ضد سرایدارمون اما بازم من میگم نه اون نیست.

حامد گفت: زنگ بزنید 110، شاید یه باندن و تو این چند روز ، برای چند نفر دیگه هم این کار رو کرده باشن، اگه بگیرنشون خبرتون کنن.

حالا احتمالا فردا زنگ میزنیم 110.

واای شعله، فررردا.استرس

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :