خـــــوابـــــــ !!! ( دل نوشت 255 )

ووای ک امشب چقد نوشتنم میاد الاننیشخند ولی حرفی ندارم. خو حالا یه چیزایی سرهم میکنم.

دیشب کلی دعا کردم برای آرزوهای زنده و مرده شکلک های شباهنگShabahangهر کی ک میشناختم و دیده بودم و ندیده بودم. ایشالا ک قبول واقع بشه.

هنوز حامد رو ندیدم ، بهش هم نگفتم ک سوغاتی داری، گفتم حتما میخواد مسخره بازی در بیاره ک من نمیخوام و از این چرت و پرتا، از حالا اعصابم رو خورد کنم ک چی بشه، شعور نداره ک بگه عزیزم دست ننه ت درد نکنه.شکلک های شباهنگShabahang

بهش گفته بودم شاید برای احیا برم جایی. دقت کردین هر سه شب من میخواستم برم، اما تو خونه با تی وی احیا گرفتم، کاملا معلوم شد ب مرض گشادیسم مبتلا هستم.

از 1 شب گذشته بود ک زنگ زد و گفت: سلام خوبی؟ چی کردی؟ جایی نرفتی؟

گفتم: نه تنها بودم نرفتم دیگه.

گفت: فاطمه و آتنا و سمیه و آسا هیچ کدوم نبودن باهاشون بری؟

مرتی$%که خوب اسم دوستای من رو هم بلده ها.

گفتم: نـــچ، هر کی یه کاری داشت.408019_hanghead.gif

گفت: میخوای من بیام باهم بریم؟

خدایی این رو ک گفت اگه دم دستم بود از وسط دو نصفش میکردم.353519_furious.gif

میخواستم بهش بگم بز$%کوهی من 6 ماهه دارم عررررر میزنم یه شب بریم بیرون، حالا امشب ک ننه بابای تازه برگشتن و مثل عقاب چشمشون دنبال منه بیام بیرون، خو نمیگن پ تو این 6 ماه تو هر شب معلومه چ غلطی میکردی و حتما همه ش ددر دودور بودی.

خیلی سخت بود آرامش خودم رو حفظ کردن، اما بعد از یه نفس گیری گفتم: من ک دیگه نمیتونم این وقت شب بیام بیرون.

گفت: اوهوم ما هم داریم میبندیم.

خو دیگه جــــر لازم شده بود، آخخخخ یاد شب اول احیا افتادم ک اینقد دیر بست ک نشد بریم جایی، اونوقت امشب ک من باید گوشه عزلت بگیرم آقا میخوان برن مسجد احیا.

ب خودم گفتم: سرمه تو می تونی، سرمه آروم باش، بازم با خونسردی گفتم: اوهوم، خوبه.

یه کم مکث کرد و گفت: چی چی گفتی؟ گفتی نرم؟

ای تو روحت ک خودت دنبال دعوا میگردی.613517_punish2.gif

گفتم: نه من کی گفتم، نرو.

گفت: خوب تو چی میگی، برم؟

ب خودم گفتم هاهاها سرمه باهوش تر از این حرفاست ک گزک دست تو بده، برای همین جواب دادم: چرا نری، آره برو.

 

وقتی مغازه رو بست و بهم زنگ زد ساعت نزدیکای 3 بود و هر مسجدی ک رفت برنامه شون تموم شده بود.از خود راضی 

در آخر ب پیشنهاد من رفت خونه ک پای برنامه تی وی بشینه.

 

بعد اذان صب یهو بهش زنگ زدم ، ریجکتم کرد.

کمی بعد خودش زنگ زد و گفت: سلام چ خبر؟ چی شده؟

گفتم: هویجوری زنگ زدم.

گفت: وای سرمه، آبروم رو بردی، مامانم اینا گفتن این کیه 5 صب زنگ میزنه.شکلک های شباهنگShabahang

تو ماتحتم عروسی شد.  

گرچه سرمه در ظاهر این بود :

 

امروز ظهر باباش رفت مغازه و خودش خونه بود و  داشتیم حرف میزدیم ک گفت: وااای سرمه اگه بدونی دیشب چ خوابی دیدم.

گفتم: اتفاقا من م خواب دید. ولی اول تو تعریف کن.

گفت: خواب دیدم داریم با هم نامزد میکنم، بعد من حاالم بد شده، هی میگم من نمیخوام ازدواج کنم، آخر سر هم میبرنم بیمارستان.84121_LaieA_002.gif هی میگن همه مهمونا اومدن، نمیشه بری، میگم من نمیتونم بیام، دارم می میرم.30213_dont-know.gif

ینی اینقدر خندیدم.

گفتم: اتفاقا من م یه همچین خوابی دیدم ک داریم تدارک مهمونی برای ازدواجمون رو میبینیم.شکلک های شباهنگShabahang

گفت: خوب دیگه تدارک نبینید چون من ادامه ش رو خواب دیدم، مراسم بهم خورد.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: بد موقع از خواب پریدی، بعدش ما میومدیم توی بیمارستان و مراسم رو اونجا برگزار شد.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

گفت: میرم یه بیمارستان صحرایی جایی ک نتونی پیدام کنی.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: خوب دیگه الان فهمیدم کجا باید دنبالت باشم، بعد یهو این خبر همه جا دهن ب دهن میگرده، ک چه عروس فوق العاده ای، هر کی دیگه بود یه داماد غشی گیرش میومد همون موقع بهم میزد ، از صدا و سیما میان باهام مصاحبه، هی میگن تا حالا هیچ عروسی ب فداکاری شما ما ندیدیم....

همین جور ک حامد میخندید ادامه دادم: دکترا و پرستاره جمع میشن، اشک تو چشمای همه حلقه زده و تو حلقه رو درمیاری و دستم میکنی

همین طور ک میخندید گفتم: حــــــــــامد یه جمله عشقولانه بگو 314219_afnu1qmj1p9ox67a.gif

گفت: وااای دوباره جمله سازی شروع شد، میشه کلمات رو ب طور پراکنده بگی ، من مرتب کنمشون.515919_129fs2705461.gif

 

حالا این وسط همه ننه ش عین پیام بازرگانی هییییییییییی میگفت: مگه تو نمیخواستی بری حموم، پس برو کارات رو بکن.

گفتم: جریان چیه؟

گفت: بابام یه لیست بلند و بالا داده باید برم خرید و مامانم رو هم خونه دوستش بزارم، عصر هم ک باید مغازه باشم.

من م نامردی نکردم و نزدیک دو ساعت حرف زدم.

 

ازش پرسیدم: حــــــــامد، دلت برام تنگ شده؟

 

گفت: گزینه 1) بله   گزینه 2) قطعا همین طوره   گزینه 3) گزینه ا و 2 صحیح است   گزینه 4) همه موارد و البته جواب گزینه 4 است.

 

صدای مامانش عین آلارم ساعت هی رو مخ بود، دیگه خواستیم خدافظی کنیم ک گفتم: حامد بیا از این ب بعد هر وقت خواستیم خدافظی کنیم یه جمله عشقولانه بهم بگو.770019_heartshape2.gif

گفت: باشه، بزار عنوان یکی از این کتابهای عاشقانه رو ک بهم دادی برات بخونم: لطفا گوسفند نباشید.808519_loudlaff.gif

مرتی%&که

 

ای خداااا ینی میشه زنگ در خونه مون رو بزنن بگن یه لحظه بیاین ، بعد من چارقد م رو

سرم کنم برم ببینم حامد ب خودش نارنجک بسته، همه جمع شدن، حامد هی

میگه اگه با من ازدواج نکنی من با این نارنجک ها خودم رو پودر میکنم، همه یهو جیغ

بکشن، بعد من بگم ،من زوری زن کسی نمیشم.

با این حرف من حامد دستش رو می بره ک ضامن نارنجک رو بکشه و صدای جیغ و

شیون فضا رو پر میکنه ک یه نفر میگه: من تمام مخارج عروسی تون رو بعهده میگرم

فقط تو بگو بله، همه با این حرکت شروع ب خوشحالی گروهی میکنن.

 

یکی دیگه هم ب من میگه: دخترم من م نذر داشتم ب یه عروس و دوماد یه آپارتمان

بدم، این م کادوی عروسی من..مژه

 

در این لحظه حامد میاد جلو و زانو میزنه و یه دستش روی نارنجک هاست ک اگه من

جواب نه دادم تموم کنه قضیه ش رو، و یه دستش هم حلقه  ست، دوباره نفس ها تو

سینه حبس میشه، همه چشمها ب من دوخته شده، ک من هم دستم رو میارم جلو و میگم:  ب خاطر اصرار ها و البته جون یه جوون، بـــــــــــــــــــــله!

 

دیگه صدای هلهله ست ک از همه جا شنیده میشه، مردم بین خودشون شکلات و

شیرینی پخش میکنن ( ماه رمضون تموم شده هاا ) و ب خوبی و خوشی تا آخر عمر

با هم زندگی کنیم.خیال باطل


در ضمن ب مناسبت عید فطر برای ناخن هام این طرح انتخاب کردم، باشد ک رستگار شوم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :