حلیـــم !!! ( دل نوشت 253 )

شنبه صب اصلا خوابم نمیبرد، از 7 صبح گذشته بود ک چشام رو گذاشتم رو هم و نمیدونم کی خوابم برد.

یهو از خواب پریدم و ساعت و ک دیدم باورم نمیشد، 20 دقیقه ب یک ظهر بود و نیم ساعت دیگه امتحانم شروع میشد.

تند تند لباس پوشیدم و از خونه ک زدم بیرون زنگ زدم ب حامد و گفتم: خوب تو ک میدونستی امتحان دارم، دیدی زنگ نزدم یه زنگ میزدی.

گفت: شرمنده عزیزمالان روی پشت بومم دارم کولر مغازه رو درست میکنم، اصن حواسم ب زمان نبود.

 

این رو ک گفت، دلم براش سوخت، چون امروز هوا گرم نبود، داااغ بود. خدافظی کردم و گفت پس هر وقت رسیدی بهم زنگ بزن ک خیالم راحت بشه.

 

خدا رو شکر ب موقع رسیدم و تقلب هام رو مرتب کردم و ب حامد خبر دادم ک رسیدم، تا امتحان شروع شد.

 

 امتحان نبود ک، یک سوالای فضایی داده بودن، فک کردم فقط من این احساس رو دارم، اما وقتی تموم شد، دیدم همه هنگن.

 

اما دیگه کاری نمیشه کرد ، بجز دعا 

 

بعد با فاطمه و ناهید داشتیم حرف میزدیم، گفتم: یادش بخیر، ترم پیش ک تموم شد، رفتیم کنار سطل آشغال بستنی خوردیم، چ دورانی داشتیم اون زمونا، چقد خوش بودیم.

 

4 شاخه هم گل مریم خریدم و اومدم خونه. حامد هم زنگ زد و از امتحانم پرسید ک من گفتم، بهتره چیزی نگم.

 

بعد ازش پرسیدم برنامه ت چیه؟

 

گفت: تا کمی پیش داشتم کولر رو درست میکردم، الان هم آماده سازی برای عصر رو دارم انجام میدم، ب بابام گفتم ک بیاد ، من برای افطار میام پیشت.

 

 

آتنا بهم زنگ زد و بیشتر از دو ساعت با هم حرف زدیم تا نزدیکای 7:30 ک حامد زنگ زد و گفت: نزدیک خونه تونم.

 

وقتی اومد دلم براش کباااب شد، چشماش قرمز بود.

 

گفت: امروز اینقد کله م تو ی افتاب بوده ک حالم داره بهم میخوره.

 

گفتم: برو حموم، قیافه ت اینقد وحشتناکه، الان ک غش کنی.

 

خودمم از ظهر، ب شدت تشنه بودم و برای همین لب ب لب میکسر آب طالبی تگری درست کردم، چایی رو هم دم کردم و میز رو با کره و پنیر و خرما و عسل و شیرینی و خامه چیدم و تخم مرغ هم در آوردم  ک نیمرو کنم.825020_cook.gif

 

از حموم ک اومد، گفتم: میخوام زنگ بزنم برامون حلیم یا آش بیارن، کدوم رو تو ترجیح میدی؟  

 

ک با رای دو تامون حلیم انتخاب شد، زنگ زدم و سفارش دادم ک بیارن .

 

بعد از اینکه تحویل گرفتم، داشتم بقیه پولهای حامد رو بهش پس میدادم ک پرسید، چقد شد؟

 

گفتم: نزدیک 20 تومن.

 

گفت: چـــــــــــی؟؟ 1 کیلو حلیم 20 تومن؟

 

گفتم: خوب اینجا یه مقداری گرون تره، دیگه پول پیک و مالیات و ایناش هم اومده روش

 

همین طور ک فاکتورش رو نگاه میکرد، گفت: خو خودم میرفتم میگرفتم 7 تومن اصلا نه، بگو ده تومن، ولی بیشتر نمیشد ک.شکلک های شباهنگShabahang

 

گفتم: عوضش این حلیم بوقلمون، همین طور توش گوشت بوقلمون ریخته.

 

ب سرایدارمون هم زنگ زدم و گفتم برام نون بگیره.

 

روز قبل ک حامد اومده بود، بهش قلک رو نشون دادم، اینقد خندید و خوشش اومد.

 

بهش گفتم: حامد، حداقل روزی 1000 تومن بنداز توش، هزار تومن ک چیزی نیست، بیشتر هم داشتی، بیشتر بنداز.

گفت: باشه، پس من قلک رو اینجا میزارم، من و تو ک نداریم، تو بنداز توش فعلا تا بعد.شکلک های شباهنگShabahang

 

دیگه کلی خندیدم، اما درنهایت یادش رفت ببره.

 

امروز تا اومد، فورا قلک رو براش اوردم و گفتم: حامد یادت نره امروز ببریش.

گفت: الان باید دو تومن داشته باشه ، انداختی توش دیگه؟34019_j4m1w5950m851i23.gif

اذان ک شد، دو تامون روزه هامون رو با آب طالبی باز کردیم.

 

حامد هی آب طالبی میخورد، هی شربت، هی آب.. ینی رسما گند زد ب همه جا، اینقد کثیف کاری کرد، روی اوپن شربت ریخت، اعصابم خورد شد.

 

بعد تخم مرغ ها رو ک نیمرو کردم، روشون کنجد پاشیدم، خیلی باحال شده بود، حامد میگفت: این رسم کجایی هاست؟ گفتم: عاموووو این ابتکار خودمه.از خود راضی

اول من از حلیم خوردم، ینی بی مزه تر از این حلیم تا حالا ب عمرم غذا نخورده بودم.

اینقد بیمزه بود ک هرچقد شکر میریختیم روش بازم طعم نمیگرفت. حیف اون همه پول.

تخم مرغ ها رو خوردیم و کمی هم حلیم ک سرایدارمون با دو تا نون بربری داغ اومد.

 

حامد گفت: اینقد آب خوردم، دلم داره میترکه، من دیگه نمیخورم، اما من بدون توجه بهش، مثل یک دختر خوب، هی لقمه گرفتم و هی چپوندم تو دهنش.

گفت: سرمه دارم میترکم، نمیتونم از جام تکون بخورم، تو رو خدا بسه.

گفتم: نه نونش داغ، میچسبه.

 

 

بعدش هم یه فیلم خیلی قشنگ دیدیم، از اونا ک فقط تو فیلم ها و قصه هاست و پسره خودش رو جر واجر کرد برای دختره.

دختره خییییلی پولدار بود و حامد هم گفت: معلومه دیگه پسره واسه چی داره این کار رو میکنه.شکلک های شباهنگShabahang

 

گفتم: برو بابا، همه ش هم ب خاطر عشق ش پسره داره این کارا رو میکنه، اگه دختره بدبخت بیچاره هم بود، این پسر باز هم همین کار ها رو براش میکرد.

 

دیروز زنگ زدم ب زن سرایدارمون و ازش درباره نظافت چی آشنا پرسیدم، گفت: یکی رو میشناسم بزار ببینم وقت داره؟

گفتم: من برای یک شنبه و دو شنبه میخوام.

کمی بعد زنگ زد و گفت: دوشنبه ک وقت نداشت، اما یک شنبه میاد.

گفتم: وقت نداشت؟ خنثی باشه حالا کارش خوبه؟؟

گفت: سرمه خانوم یه چیزی میگیدآاا، مثل اینکه جاری مه، کارش همینه.قهر

با خنده گفت: شرمنده دیگه، نمیدونستم جاری تونه.

 

یهو امروز گفتم: واای حامد، این زنِ فردا میاد، من پول نگرفتم ک بهش بدم.

گفت: چقد میشه؟

بهش گفتم و پولش رو داد و 12 تومن هم اضافه تر گذاشت، گفت: حالا پیشت باشه، من ازت میگیرمشون.عینک

یهو دو تا هزاری رو برداشتم و قلک رو آرودم و اولی ش رو من انداختم و گفتم: ب نیت اینکه خونه دار بشی.

 

اونم دومی ش و انداخت و گفت: ب نیت پولدار شدن سرمه.شکلک های شباهنگShabahang

 

گفتم: بیا این م دو تومن ت ک میگفتی باید تو قلک باشه، جور شد، فقط یادت باشه من از پولهای خودم گذشتم و انداختم توی این قلک تو.

 

طرفای یازده بود ک جغجغک (خواهرش رو میگم 515919_129fs2705461.gif) زنگ زد ک تو پ چرا نرفتی خونه؟؟؟

 

اینقد لجم گرفته بود، خواستم بگم تو خیلی هنر داری ب شوهر و بچه ت برس.

تا با خواهره خدافظی کرد ننه ش زنگ زد و همین رو گفت.

 

قطع ک کرد، اصلا ب روی خودم نیاوردم ک حرفای مادر و خواهرش رو شنیدم، گفتم: حامد، بریم کدوم مسجد؟

 

گفت: خوب من باید برم خونه، اینقد هم خسته م ک برم و لباسام رو عوض کنم فک نکنم دوباره بیام بیرون.

 

گفتم: مامانت اینا چی میگفتن؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

گفت: خواهرم هم اومده بود مغازه، قبل از اینکه بیام اینجا بردم رسوندمش، قیافه م رو ک دید گفت بیا خونه ما افطار، اما من بهش گفتم نه میرم خونه، حالا زنگ زده بود خونه دیده بود من نیستم تعجب کرده بود و گفت حالت اونجوری بود برو خونه استراحت کن، مامانم هم ک خواهرم بهش گفته بوده زنگ زد ببینه کجام و چرا نیومدم استراحت.

 

خواستم بگم آخه مگه تو صغیری خودت درکت نمیرسه، ک اونا بگن برو ، بمون، استراحت کن

 

بعد از اینکه رفت هم با آتنا ک دوباره بهم زنگ زده بود، تماس گرفتم، گفت: مهدی داره میره احیا اگه هستی من بیام پیشت.

دیگه خودش و پسرش(شکلک های شباهنگShabahang) اومدن و من هم برای سحری گوشت چرخ کرده و سیب زمینی با برنج درست کردم  و دیگه از سه گذشته بود ک رفتن.اوه

 

حامد هم حوالی یک بود زنگ زد و گفت: مامانم رفته مسجد اما من گفتم خیلی خسته م و از تی وی نگاه میکنم،  و بعد رفتن آتنا ک بهش زنگ زدم خواب خواب بود.

 

من بدبخت رو بگید ک 9 صب باید پاشم ک میاد برای تمیز کاری.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :