شجــــــــاع!!! ( دل نوشت 252 )

طبق روال این چند وقت پنج شنبه حامد دم صب مغازه رو بست. داشتیم با هم حرف میزدیم ک گفتم: حـــــــــــامد یه چیزی بگو ک خوشحالم کنه.408019_hanghead.gif

گفت: ظرفیت شنیدنش رو داری؟شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: آره من جنبه م خیلی بالاست، اگه الان بگی دارم میام ک زانو بزنم و حلقه رو بهت تقدیم کنم هم تعجب نمیکنم، همچین دختر با ظرفیتم من.

گفت: نه از این بالاتره چیزی ک میخوام بهت بگم.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: راااست میگی؟؟ مبارک باشه، حامله ای.

گفت: هه هه هه.50905_beee.gif

گفتم: حامد تو رو خدا حالا بگو چی کار داشتی، چی میخواستی بهم بگی.

گفت: میخواستم بگم دوست دارم.

گفتم: واااااااای حامد ینی از این جمله امکان نداشت عاشقانه تر چیزی بگی، تو رو خدا دوسم داری.

 

بیدار ک شدم ب حامد زنگ نزدم تا ساعت 3 ، وقتی دیدیم خودش زنگ نزد با توپ پر شماره ش رو گرفتم ک بهش بگم هیچ میدونی ساعت چنده تو یه زنگ نمیزنی

تا گرفتم گفت ک خاموش است.

فورا زنگ زدم ب مغازه و دیدم باباش جواب داد، حدس زدم ک خودش خوابیده و گوشی ش هم خاموش شده.

کمتر از یه ربع بعد خودش زنگ زد و گفت ک دیگه امروز صبح رو موندم خونه استراحت کنم.

خیلی خوشحال شدم و ب خودم بالیدم ک هنوز یه قدرت هایی دارم.176719_47b20s0.gif

بعد از اون هم یه سر و دستی ب پذیرایی و هال کشیدم .784919_broom.gif 

خواهرم هم زنگ زد و گفت: برای تمیزکاری چی کار کردی؟ ب کسی گفتی بیاد؟

گفتم: دارم انجام میدم یه سری کارها رو ، ولی ب مامان ک گفتم گفت نمیخواد تمیز کنی خودم میام یکی رو میگم بیاد، اما چون اوضاع خونه خیلی نابسامانه و مامان فک نمیکنه اینجوری باشه فعلا یه تف کاری خودم میکنم ک بنده خدا وحشت نکنه.

خواهرم هم گفت: واای نذاری اون خونه رو مامان ببینه هاا، افتضاح بود خونه.

اینقد حرصم گرفت، گفتم خودم ک دارم میگم ک میخوام تمیز کنم.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

خدایی باید از خونه مون قبل تمیز کاری و بعدش عکس میگرفتم، مثل این پزشکها هستن عکس دماغ یارو رو قبل عمل و بعد عمل میزنم.شکلک های شباهنگShabahang

 

عصرش حامد تو راه خرید گفت: سرمه اصلا فک نمیکردم اینقد بخوابم، صب ک بابام رفت گفتم ظهر میام پیشت، بخدا نمیدونم چی کار کنم دیگه، امروز هم سجاد نیست الان هم باید برم خرید.

من م گفتم: اوکی اشکالی نداره اما یه زحمت بکش فردا هم نیا، خواستی بیای عصر بیا اما صبح و ظهرش نه، تا جایی ک یادمه تو قرار بود این یه هفته همه ش اینجا باشی.

گفت: باشه نمیام اما تو راست میگی من ک کارم اینه نباید قول بدم وقتی میدونم ک احتمال داره نتونم انجامش بدم.

خواستم بگم فعلا ک قول داده بودی. 

 

من م زنگ زدم ب آسا و گفتم اگه میتونه بیاد خونه مون ک خدا رو شکر اونم قبول کرد.

تا وقتی ک برسه یه دعوای مفصل با حامد داشتم و از هم خدافظی کردیم.

آسا با این اومد خونه مون.  و بهم گفت: کاملا مشخصه خونه تمیز شده.18672_bandari.gif

ازش پرسیدم برای شام چی میخوری، گفت:دلم از همون ساندویچ هایی ک دیشب خورده بودی، میخواد.34019_j4m1w5950m851i23.gif

 

از آب طالبی ک درست کرده بودم برای دو تامون ریختم و با کیک دست ساز سرمه از خود راضی خوردیم. بعد شروع کردیم ب مردم شناسی.

هی اون از هام هام گفت، هی من از حامد. بساط قلیون رو هم ب پا کردم در کنار شیرینی های آسا و چایی.

دیدم بحث خیلی داره داغ میشه اما پفک و چیپس نداریم، زنگ زدم برامون اورد و در کنار تخمه تونستیم با انرژی بیشتری ب صحبت بپردازیم.

 

همین طوری ک داشتیم مردم شناسی میکردیم، توی تی وی یه فیلم شروع شد، از همون اولش معلوم بود ک از اون فیلم وحشتناک هاست، دو تا میخکوب و بی صدا نگاه کردیم.

یه مَرده وارد خونه دو تا دختر شد، یکی شون خواب بود و یکی دیگه شون داشت موزیک گوش میداد، مرده اون دختره ک بیدار بود رو گرفت، لباسهاش رو در آورد و از پا آویزونش کرد و گوشتش رو برید و داد ب یه گربه هه ک اونجا بود، و رفت سراغ دختر دومی و با اون هم همین کار رو کرد.

دیگه اسا هی جیغ جیغ کرد ک عوض ش کن، عوض ش کن من شب خوابم نمیبره و با غرولند ک فیلم ب این قشنگی رو دارم از دست میدم زددم کانال دیگه.

یکی از شبکه دیگه گذاشتم همون موقع یه دست نشون داد ک سوخته و جزغاله شده بود.

آسا دوباره جیغ جیغ کرد ک عوض ش کن.

زدم ایران داشت راجع ب کودک آزاری میگفت و این ک چ بلاهایی سر بچه ها میارن.

ک بالاخره دیدیم کانال 3 داره فوتبال میزاره، آسا گفت: تو رو خدا همین رو بزار.

 

شام رو هم آماده کردم ، مثل شب قبل خودم، همبرگر و ژامبون سرخ شده و سیب زمینی با قارچ و خیارشور و گوجه.

همین طور ک داشتیم میخوردیم، یهو یک چیزی زیر میز تی وی نظرم رو جلب کرد، گفتم: آسا خم شو ، ببین اون چیه زیر میز تی وی؟سوال

آسا هم در یک حرکت شجاعانه پرید رو مبل و پاهاش رو برد بالا و گفت: چــــــــیه؟؟

تو رو خدا ما رو ببین با کی اومدیم سیزده بدر.شکلک های شباهنگShabahang

تازه از اون بالا ب من راهکار هم میداد ک با کنترل تی وی بزن بهش.

با دلشوره داشتم میرفتم سمتش ک آسا گفت: چشم م داره، همین جوری داره بهمون نگاه میکنه.

خلاصه با ترس و لرز ب موجود ریز و چشم دار رو از زیر میز تی وی کشیدم بیرون ک عروسک بند انگشتی هستی و ملودی بود.

بعدش اینقد خندیدیم، و تا آخر شب هروقت میدیدمیش دوباره میخندیدیم.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 

 آسا یه قسمت از موهاش رو وِیو کرده بود، هر دو ثانیه یه بار می دیدم غیب شده، کجا  رفته، جلوی آیینه داره خودش رو نگاه میکنه.

دیگه آخر سر بهش پیشنهاد دادم ک میخوای یکی از مبلها رو ببریم جلوی آیینه بزاریم تو همون جا هم بشین و خودت رو نگاه کن و هم با من حرف بزن.

 

با مامانم هم حرف زدم، بهش گفتم: برای من از فری شاپ چیزای خوشگل بخر.

گفت: خودم یه چمدون اضافه دارم، باید کلی اضافه بار بدم.

گفتم: خوب تو دستت بگیر.

گفت: باشه ب نوکر بابات میگم اجناس تو رو تو دستش بگیره.

گفتم: باوشه خو حداقل شکلات بگیر.

گفت: حالا شاید یه چند بسته برات گرفتم.

گفتم: مامان دلت برای خونه تنگ شده؟

گفت: نه، دلم برای تو تنگ شده. تو چی دلت برای ما تنگ شده؟

گفتم: اوهووم، خو بیا دیگه.

گفت: میام، ولی نه ک بعد دو روز بگی دیگه حوصله م سر جاش اومد، برو.

داشتم فک میکردم چ مادر فهمیده ای دارم ک گفت: من تا 5 سال دیگه هیچ جا نمیرم.

میخواستم بگم مادر من آخه 5 سال از کجا اوردی؟ اگه دختر خوبی باشم میشه تخفیف بدی و کمترش کنی؟

ک گفتم: اشکال نداره، من میرم.

گفت: من ک از خدامه، ایشالا، ایشالا ک تو بری.

دیگه صلاح ندیدم بگم منظورم ترکیه ست اونم با حامد.29682_gholi_poshte_parde.gif

 

 شب حامد از سه گذشته بود ک زنگ زد، پیش خودم گفتم: امشب چ زود بستهمتفکر

ک گفت: از ساعت یک برق نداشتیم، فقط برق مغازه ما رفته بود، همه چی رو چک کردم، همه برقها و فیوزها هم اوکی بودن، تا حالا هم هر کاری فک میکردم انجام دادم اما درست نشد، فردا صب زود باید پاشم چون جمعه هم هست برم زودتر یه برقکار بیارم، ببینم چی شده.

خوب من رو ناراحت میکنی این م جوابش.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید اما دلم هم براش سوخت و دعا کردم ک مشکلش حل بشه.

 

امروز ساعت 12.30 اینا بود با هم حرف زدیم گفت: بیام پیشت؟

گفتم: لازم نکرده، نمیخوام بیای.

برق مغازه هم مشکل از کابل بیرون بود و تا از اداره برق اومده و درست شده، از ظهر گذشته بود.

ساعت 2.30 بود ک بهش گفتم: بیا، اما من اعصاب ندارم هاا.

ساعت 4 رسید و من عصبانی ک چرا اینقد دیر اومدی، گفت: تا کارام رو کردم و دستشویی رفتم و ..

گفتم: تو چند بار در روز دستشویی میری؟؟ اون موقع هم ک با هم حرف زدیم رفته بودی دستشویی.

گفت: ببخشید دیگه، نمیدونستم دستشویی هم نمیتونم برم.

و دعوا بالا گرفت تا جایی ک گوشی ش رو کوبوند ب دیوار و رفت تو اتاق.زبان

دیدم از تو اتاق در نمیاد خودم رفتم دنبالش با عصبانیت گفتم: اینجا نشستی نمیای بیرون؟

گفت: یه کاری میکنی آدم دیوونه میشه، اومدم اینجا ک یه کم حالم بهتر بشه و اروم بشم.

دیگه باهم حرف زدیم و ک من بیشتر غر زدم و اون چیزی نگفت و اگه حرف میزد مطابق میل من بود.

بعدش هم آقا دوباره خوابیدن.

 

یادم افتاد برم گوشی ش رو درست کنم تا روشن ش کردم هنوز تو دستم بود ک خواهر جیغ جیغ وش زنگ زد.

با همون صداش هی حرف میزد، خدایی این رو جدی میگم ک من ک یه طرف دیگه اتاق بودم گوشم داشت کر میشد.

بعد هم دوباره حامد خوابید و دوباره با زنگ خواهرش بیدار شد و آماده رفتن شد.

 

دم رفتن هم هی میخواست از دلم در بیاره  اما من همچنان چیز بودم.

 

فردا هم امتحان زبان دارم ولی حال درس خوندن ندارم.نگران

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :