بعضی حرفا (دل نوشت 24)

وقتی تصمیم به داشتن وبلاگ و نوشتن خاطراتم گرفنم با خودم گفتم میتونم بدون هیچ نگرانی از تمام زندگیم بنویسم اما انگار حتی اینجا هم نمیتونم بعضی از حرفهام رو که بیشتر مربوط به حامد هست، بزنم. همون طوریکه حتی نمیتونم به صمیمی ترین دوستم هم بگم برای اینکه یک وقت این حرف حامد توی ذهنش بمونه و ذهنیتش رو نسبت به اون تغییر بده ولی چند وقت بعد من از ذهنم قضیه پاک شده بشه که معمولا هم همین جوره. انگار بعضی چیزا فقط و فقط مال خود آدمه.

بذارین قضیه رو از اول بگم: تا همین چند ساعت پیش همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه حامد طبق معمول همیشه از سرکارش که داشت برمیگشت تماس گرفت  و باز هم مانند اکثر مواقع با هم میگفتیم و میخندیدیم که من بحث کذایی ازدواج رو پیش کشیدم.ناراحت گفت سرمه من خیلی خسته ام امشب نمیخوام بحث کنیم.

اما از اونجایی که مرغ من یه پا داره (البته اکثرا چوبش رو هم میخورمنیشخند) گفتم نه! الا و بلا همین الان.

قبول کرد و شروع کرد به وجه تمایزاتمون رو شمردن و از من خواست دلایلم رو واسه اینکه به نظرم ما به درد هم میخوریم بگم.

داشتیم حرف میزدیم که همون حرفی رو که میگم نمیتونم حتی اینجا هم بگم زد. نمیدونم شاید حرفش به نظر من فاجعه بود و شاید اگه شما میدونستید میگفتید سرمه بد هست اما نه این اندازه که بخوای داغون بشی از این حرف.

به جیک ثانیه اشکم در اومد و حامد که به غ ل ط کردن افتاده بود. تا جایی که فکر کنید عذر خواهی و منت کشی کرد، قربون صدقه رفت (که همه اینکار ها برام از حامد بی نهایت مغرور عجیب و دور از ذهن بود)

اما نمیدونم چرا هرچی بیشتر خواهش میکرد، من رو بیشتر ناراحت میکرد. من به این حرف اعتقاد دارم که بعضی حرفا رو نباید زد. نه تو شوخی، نه تو دعوا، نه حتی برای اینکه لج کسی رو در بیاری چون ممکنه اون حرف هیچ وقت به فراموشی سپرده نشه!

همیشه گفتن دل آدما مثل یه برگ سفیده و وقتی یه حرف نامربوطی زده میشه به مانند اینه که توی اون کاغذ سفید یه نقطه سیاه بکشی حالا حتی اگه در صدد جبران هم بر بیایی بازم لک اون نقطه سیاه باقی میمونه و دیگه مثل روز اولش سفید نمیشه.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :