سفر غدقن !!! ( دل نوشت 251 )

سه شنبه اذان صبح رو گفته بودن اما هنوز حامد بهم زنگ نزده بود، منم یه چندبار زنگ زدم جواب نداد، داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ک زنگ زد و گفتم: کجاییی؟211519_screaming.gif

گفت: هنوز مغازه م، موتور یخچال صدا میده دارم درستش میکنم. اون موقع هم ک زنگ میزدی اصلا نمیتونستم جواب بدم، گفت: برای سحری یه ساندویچ خوردم و دارم این رو درست میکنم.

یه نیم ساعت بعدش ک زنگ زد تو راه خونه بود و تا برسه خونه و بخوابه از 5 هم گذشته بود.826719_loosingitsm.gif

 

ظهر طرفای 12 ک زنگ زدم فک نمیکردم مغازه باشه، گفتم: تو کجایی؟ دیشب کی خوابیدی، صبح کی بیدار شدی اومدی؟

گفت: دیگه عادت کردم و طبق همون ساعت همیشه بیدار شدم و اومدم مغازه

گفتم: خوب چرا ب بابات نگفتی بیاد ک تو یه کم استراحت کنی؟شکلک های شباهنگShabahang

گفت: بابام نوبت دندونپزشکی داشت.

خیلی خودم رو کنترل کردم ک نگم مرت#$یکه دندونپزشکی بابات ک نهایت یک ساعته، تازه اگه بعدش دندونش درد داشت میتونست بهت بگه ک عصر من میام تو یه کم برو استراحت کن.

دیگه همین جور ک داشتیم با هم حرف میزدیم من شروع کردم ب ناله و گفتم: هیچ میدونی مامانم اینا هفته دیگه میان؟؟ مسخره ست ما تو این 6 ماه یه مسافرت نرفتیم. یه استفاده ای از نبودش ون نکردیم.

گفت: میشد و نرفتیم؟

گفتم: آره، کار نشد نداره، تو چسبیدی ب اون مغازه. و ادامه دادم: حداقل میتونستی این یه هفته رو یه کار متفاوت کنیم، اما دیگه لازم نکرده کاری کنی.

گفت: من عصر میخوام بیام پیشت.

 

طرفای ساعت 5 اومد، و با خودش اینا رو آورده بود.

اخلاقم ب شدت گه مرغی بود.  هر جا مینشست من میرفتم روی یه صندلی دورتر ازش مینشستم، دیگه آخر خودش دست کشید از تلاش و گفت: من میرم بخوابم.

گفتم: برو من همین جا میشینم.

گفت: حداقل بیا تو اتاق حرف بزنیم.

گفتم: ب حرف زدن نمیرسه الان شما میخوابی.

رفت و خوابید.

یه نیم ساعت بعدش رفتم و سرش یه جیغ بنفش کشیدم ک: پــــــــا شــــــو

از خواب پرید و کمی بعد هم هی گوشی ش زنگ خورد و بعد از جواب دادن بهشون اومد تو هال پیش من و روی مبل کنارم نشست و من دوباره بلند شدم و رفتم روب روش نشستم.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: این بود برنامه فوق العاده ت برای یه هفته؟

گفت: خوب تو یه راهکار بگو براش.

گفتم: آخر هفته بریم مسافرت. ( حالا من خودم شنبه امتحان پایان ترم زبان م رو دارم اما چون میدونستم میگه نه، از لجم گفتم )

گفت: تو ماه رمضون؟ پس من روزه هام رو چی کار کنم؟ابرو

گفتم: توی مسافرت ک روزه واجب نیست.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

گفت: مسافرتش ک اجباری نیست.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

گفتم: باشه پس من راهکار دیگه ای ندارم، تو حرفی داره بگو.شـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

گفت: سعی میکنم بیشتر بیام پیشت، صبحها هم بیام.

گفتم: صبحا ینی کی؟

گفت: همون  نه و ده ب جای مغازه بیام اینجا.

گفتم: اولا من اون موقع خوابم، چرا من از زمان خوابم بزنم ...

گفت: باشه هر وقت تو بیدار شدی.

گفتم: ثانیا وقتی نه می تونیم قلیون بکشیم و نه خوراکی بخوریم ، این اومدن ب درد من نمیخوره.

گفت: مگه آدم همه ش باید هی غذا بخوره، خوب با هم حرف میزنیم، با هم فیلم میبینم.

با دستم بهش گفتم: برو بابازبان

ب آقا برخورد و دوباره اومد تو اتاق و خوابید.

ساعت 7 دوباره با جیغ گفتم: ساعت 7 شده ها، پاشووووو.

خواب بیدار بود و گفت: باشه ک من گفتم: خوابش رو آورده اینجا.50905_beee.gif

یهو با عصبانیت از خواب پا شد و گفت: من غلط کنم دیگه اینجا بخوابم.804721_LaieA_010.gif

گفتم: ها ها خندیدم.

گفت: آره مسخره کن، همین کار رو فقط بلدی، چی کارت کنم، میشینم پیشت، بلند میشی میری یه طرف دیگه، باهات دارم حرف میزنم میگی برو بابا

گفتم: حامد فقط دلم میخواد ب من بگی میخوام تا کرج برم، روزگارت رو سیاه میکنم، ببین چی کارت ک نمیکنم.

یهو زد زیر خنده، گفت: ینی ب نظرت من ب سفر احتیاج ندارم؟ شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: چرا ولی متاسفانه شرایطش رو نداری.

گفت: اتفاقا بعد ماه رمضون میخوام برم مسافرت.29682_gholi_poshte_parde.gif

گفتم: ااا پ مغازه کی میمونه؟

گفت: حالا یکی رو میزارم.

لحن صدام رو تغییر دادم و گفتم: من دلم نمیاد بابام و خواهرم ب جای من تو مغازه بایستن بعد من برم خوشگذرونی

دوباره خندید و گفت: خوب شاید یکی رو گرفتم ک بهش حقوق بدم.

دوباره با همون لحن گفتم: من اینقد بدهکارم، مجبورم خودم بمونم تو مغازه.زبان

بازم خندید و با شوخی گفت: خوب مغازه رو تعطیل میکنم.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: جرات داری یه روز ببند مغازه رو، تو دو ساعت حاضر نیستی زودتر ببندی و دوباره ادای خودش رو در اوردم و گفتم: من اگه یه روز ببندم مشتری از دستم پریده، زنگ میزنه جای دیگه.

هرچقد من عصبانی تر میشدم مرت#$یکه بیشتر میخندید.

گفت: خوب من فک کردم مامانت اینا بعد ماه رمضون میان ما میریم یه جایی.

گفتم: چرت و پرت نگو حامد، من مامانم اینا قرار بود خیلی زودتر از این بیان.

گفت: تازه میخوام برم ترکیه.81872_ghayem.gif

گفتم: کجااا؟؟ ترکیه؟؟؟ رفتی سرمه هم بای بای.236313_265.gif

گفت: چه ربطی داره، اینهمه ادم میرن سفر دوستی شون تموم میشه؟375619_v6n95k.gif

گفتم: مال ما تموم میشه. خودت بسنج ببین من برات مهم ترم یا مسافرتت.

گفت: راضی ت میکنم.59292_(5).gif

گفتم: راضی نمیشم، در ضمن متاسفانه تو وقت نداری بری، چون کار مغازه خیلی زیاده و نمیتونی بزاری بری.... حالا چرا ترکیه؟

همون طور ک میخندید گفت: خوب هم برم یه جا رو ببینم، چند روز برای خودم باشم تو آرامش.

گفتم: والا ما ندیدیم کسی واسه آرامش بره ترکیه، خوب برم کردستان، کرمانشاه اونجاها ک میگن طبیعت بکر و دست نخورده ای داره، یا نه بشین تو اتاقت در رو ببند و نیا بیرون و ریلکس شو.411619_128fs2883590.gif

گفت: خوب تو چرا خودت رفتی اونوقت من نرم؟

گفتم: اونوقتی ک من رفتم حامدی نبود، مگه الان تو هستی من برای کاناد اقدام کردم ک با مامانم اینا برم؟عصبانی

چیزی نگفت.

گفتم: بهر حال از حالا گفته باشم دیگه نمیخوام راجع بهش حرف بزنم یا بشنوم، حق نداری مسافرت بری، تو توی شش ماه نتونستی از این ب بعدش هم نمیتونی.

بازم حرفی نزد، فقط مثلا میخواست با قربون صدقه من رو آروم کنه.

بعد نگاهی ب مژه هام ک برای خودم گذاشته بودم کرد ک: وااای چه مژه هایی، چقد بلند شدن تو این یه روزه ک این ندیدمت. شکلک های شباهنگShabahang چه کودی بشون میدی؟ جنس ش خوبه هاشکلک های شباهنگShabahang

گفتم: آره جنسش خیلی خوبه، برای همین یه مقدارش رو هم برای تو نگه داشتم ب مژه ها و موهات بدی.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 

 

اصلا حس م بهم میگفت ک بعد ماه رمضون فکر مسافرت داره، میدونم الان هم با وجود این حرفای من بازم چیزی براش تغییر نکرده اما من ک رو حرفم هستم البته فعلا

 

نزدیک افطار بود ک رفت ، داشتیم با هم حرف میزدیم ک گفت: سرمه یه چیزی بگم ؟

گفتم: بگو.

گفت: دلم برات تنگ شد، کاش میشد نرم مغازه و بیام با هم بریم بیرون.

گفتم: فعلا ک داری میری مغازه.قهر

 

موقع خدافظی قرار شد شب زودتر ببنده و با هم شام بریم بیرون.

 

من م تی وی دیدم و کارای زبانم رو انجام دادم، یهو ب خودم گفتم پاشم یه کیک درست کنم ک اینجوری شد. روش رو شکلات تخته ای رنده کردم.

بعد هم یه قهوه دم کردم و با این تیکه خوردم.

 

یه کم حالم بهتر شده بود و ک ماه$%واره یه فیلم داشت نشون میداد ک اولش هم بود، از اون وحشتناک هاا، خیلی قشنگ بود اما اسم ش رو نفهمیدم چی بود ، اما ب شدت ترسناک بود، آنجلینا جولی هم نقش یه پلیس رو داشت.

ینی از ترس اینجوری بودم. یهو یه صدای وحشتناکی از تو اتاقم اومد و من مردیده شدم.

زنگ زدم ب حامد و گفتم: حامد کمــــــــــــک

همونجوری ک حامد پشت خط بود اومدم تو اتاق و دیدم یه سری کتاب از تو کتابخونه ریخته پایین.شکلک های شباهنگShabahang

حامد میخواست خدافظی کنه ک گفتم: تو رو خدا نرو، من میخوام فیلم رو ببینم اما میترسم، پشت خط باش تا تموم بشه فیلمش.

و ب این ترتیب یک ساعت حامد اون طرف خط کاراش رو میکرد و منم فیلم م رو میدیدم.

 

ساعت از 3 گذشته بود ک گفت: تازه مغازه رو بستیم بیام؟

گفتم: چی بگم، قرار بود دو بیای.

خیلی حال و حوصله نداشت، گفت: بگو چی کار کنم.

بهش گفتم: اوکی بیا.

گفت: پس آماده شو ک بریم بیرون.

گفتم: نه بیا خونه.

آخه از قبل برنج و کباب درست کرده بودم. تا رسید خونه و تند تند غذا خوردیم و بعد از هم چای و کیک هم گفت: برم وگرنه همین جا میخوابم، چشام از خواب وا نمیشه.

تو راه برگشت ب خونه گفتم: حامد حالت خوبه؟ انگار یه جوری بودی!! متفکر

گفت: تو یه حرفایی میزنی ب آدم بر میخوره.

گفتم: من؟؟ کِی رو میگی؟؟

گفت: آره من ب روم نمیارم اما ناراحت میشم.

گفتم: اونوقت میتونم بپرسم از کدوم حرف من شما ناراحت شدی!!! والا تو ک قبل رسیدن ب مغازه گفتی دلم تنگ شده و از این شر و ور ها بعدش هم ک چیز ی نشد پ کِی رو میگی؟

رسیده بود خونه و گفت: الان اذان میشه بزار یه لیوان آب بخورم و میام بهت زنگ میزنم.

 

یه نیم ساعت بعدش ک زنگ زد فقط در حد اینکه یه جواب سلام من رو بشنونه بیدار بود و خوابش برد.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

 

امروز ک بیدار شدم بهش زنگ زدم و گفتم: چقد دلم میخواد امروز هم کلاس نرم.

گفت: نه برای چی نری، امروز رو دیگه باید بری. تنبل شدیآاا

خلاصه اینکه سلانه سلانه رفتیم ب طرف کلاس.

 

کمی بعد از اومدن همه بچه ها، معلممون گفت: شعله این هدیه رو از دفتر اصلی آموزشگاه برای تو فرستادن ک مداوم اومدی کلاس.

ینی همه مات بودیم و بعد براش کلی دست زدیم.

من ک فک کنم معلممون این قسمتش رو سانسور کرد ک به عنوان مسن ترین دانش آموزیشکلک های شباهنگShabahang ولی خدایی معلوم شد همه تو کف کلاس اومدن این ن.

جایزه ش هم یه ساعت دیواری بود با علامت آموزشگاهمون.

جلسه آخر هم بود و گفت ک خیلی خوب بخونید برای شنبه ک امتحان دارین.آخ

 

بعد از کلاس هم با فاطمه رفتیم و از این قلک ها دو تا خریدم برای دوقلوها و این رو هم برای حامد.

بعدش هم یه شلوار مشکی ساده خریدم.

 

چقد امروز هوا گرم بود، هی دلم برای حامد سوخت ک تو این گرما با زبون روزه کار میکنه  ولی بعد ک خوب فک کردم دیدم تقصیر خودشه، وقتی از باباش نمیخواد یه کم کمکش کنه، حقشه.

 

اومدم خونه باهاش تماس گرفتم و خواستم بگم کی میای ک دیدم روی گوشی م نوشته تماس منتقل شد ( دایورت )

تا گوشی رو برداشت، گفتم: کجایی؟ کجایی ک گوشی ت رو دایورت کردی؟

گفت: چی؟؟ دایورت؟ والا الان من دارم با گوشی خودم باهات حرف میزنم، بخدا مغازه م و دارم سرخ کن رو راه میندازم.

گفتم: پ این چی میگه ک دایورته؟

گفت: نمیدونم!! ولی خوب چی بگم دیگه خودت متوجه شدی من الان ترکیه هستم، نمیخواستم تو متوجه شی.از خود راضی

گفتم: ااا جرات داری اونجا باش211519_screaming.gif خوب حالا چی کار میکنی، میای؟

گفت: نمیدونم، خیلی خسته م، ب بابام میخوام زنگ بزنم ببینم برای شب میاد.

تو دلم گفتم: والا چ پدر و مادری داری تو، ینی دلشون نمیسوزه برات.زبان

 

بعد از خدافظی زنگ زدم ب یکی از بچه ها و دیدم دوباره همون پیغام روی گوشی م اومد، یهو شصت م خبر دار شد ک ای دل غافل گوشی خودم دایورت شده.

 

نزدیک اذان بود ک زنگ زد و گفت: هر چی ب بابام زنگ میزنم در دسترس نیست.

گفتم: ینی کجاست؟

گفت: نمیدونم ، حتما مثل من دایورت کرده و رفته یه جایی.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: یه چیزی بگم حآامد، گوشی خودم این جوری شده بوده.

گفت: واقعا؟؟ چ برای من صداش رو کلفت میکنه و میگه کجایی؟ چرا دایورت کردی؟

بعد هم گفت: امروز از صب یه لحظه هم ننشستم، جای گازها رو تغییر دادیم، سرخ کن جدید رو گذاشتیم، سرخ کن قبلیا و کف مغازه رو شستیم، پاهام تاول زدن از تشنگی هم دارم می میرم.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: آره امروز مثل جهنم بود خدایی، بی خیال روزه نگیر.

از عصر سرم ب شدت دوباره درد گرفته بود، همین جور چشمام، گفتم: من م یک سردرد شدیدی دارم ک نگو و نپرس.

بعد از صحبت باهاش یک ساعتی خوابیدم و وقتی بیدار شدم هیچ جون نداشتم، مریض احوال بودم شدید.33605_cry.gif

زنگ زدم و گفتم: حامد دارم میمیرم.

گفت: چرا صدات اینجوری شده؟ چقد حالت بد شده!! بیام بریم دکتر؟

خدایی از اون تعارف اصفهانیا زد، چون تا بهش گفتم مگه کار نداری؟

جواب داد: چرا، خوب پس پاشو خودت برو.

خواستم بگم منتظر دستور حضرتعالی بودم.زبان آخه یکی نیست بهش بگه من کی با پای خودم رفتم دکتر.633117_wallbash.gif

 

بعدش زنگ زدم ب سوپری و ک برام چند تا چیز بیاره، میگم آقا نرم کننده این مارک  دارین؟ میگه نه ولی براتون اون رو میفرستم، بعد می بینم نرم کننده لباس داده بجای مو.کلافه

 

بعد هم سرایدارمون اومده در خونه و گفت: ب خانومم گفتی دو تا قالیچه برات بشورم؟

گفتم: آره.

گفت: میتونم کلید ماشینت رو بگیرم و مادر خانومم رو ببرم تهران پارس؟

مردد بودم چی بگم، گفتم: با...اا....شه فقط گواهینامه ک داری؟

گفت: نه ندارم.

گفتم: ببخشید شرمنده پس نمیتونم.

خدایی دلم براش سوخت اما نمیتونستم این ریسک رو هم بکنم یه وقت ب یکی میزد و فرار میکرد.

 

از ده گذشته بود ک حامد زنگ زد و میخواست احوالم رو بپرسه، گفت ک تازه نون پنیر خوردم.

گفتم: حــــــــــامد یه سوال بپرسم؟

گفت: بگو.

گفتم: این خانواده تو نمیگن پسر چقد تو کار میکنی، یه جورایی دیگه الان 24 ساعت سر کاری، یه کم استراحت کن؟؟

گفت: چرا میگن، اما این چند روزه بابام همه ش نوبت دندون پزشکی داشته، امروز هم اون رفته خرید ، تو این گرما هم خیلی سخته بیرون رفتن، روزه هم ک هست..

خواستم بگم والا دندونپزشکی نهایت یک ساعت طول بکشه در ضمن حالا رفته باشه خرید، همیشه تو میری یه بار  هم اون، چی میشه مگه، اما دیدم حرف حالیش نمیشه خودم رو خسته نکردم.قهر

همین طور ک داشتم باهاش حرف میزدم یهو یه سوسک گوشه دیوار دیدم، ینی هی جیغ میزددم: سوســـــــــــــک، سوســــــــــک

اینقد پیف پاف زدم ک دیگه راهی بجز مردن نداشت.

اما خودمم گلاب ب روتون حالم بهم خورد.

 

ولی برای اینکه روحیه م رو بدست بیارم این رو ک از فراورده های حامدقهقهه درست کردم و نوش جان فرمودم.از خود راضی

 

این گل رو هم تو وب فاطمه جونماچ دیدم و با اجازه ش این عکس رو این جا هم گذاشتم ک کمی بخندیدم، اسم گل هم هست: گل پسر

 

توی کامنتهای پست پیش اومدین و گفتین پستهات رو بلند بنویسم ، امیدوارم این پست رضایت شما رو جلب کرده باشه.151317_girl_crazy.gif

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :