امروز چگونه گذشت!!! ( دل نوشت 246 )

واقعیت چند بار نوشتم و هربار پاک کردم، چیزای مختلف ک مثلا دارم از اینجا میرم یا میخوام نقل مکان کنم ب یه وب دیگه یا شاید رمزم رو عوض کنم و .. اما هربار یه چیزی از نوشتن اینا پشیمون م کرد و همه شون رو تو گوشه ذهنم نگه داشتم و نوشته هام رو پاک میکردم. دلیل این کارم هم این بود ک حس کردم ب راحتی نمیتونم از ناراحتی هام بگم، بهر حال بیخیال.

امروز ظهر ب زور از خواب بیدار شدم و زنگ زدم ب حامد، یه کم معذب حرف میزد، گفتم: کی باهاته؟

گفت: با مامانم داریم میریم دلاوران، یه چیزی میخواد بگیره.

یه کم حرف زدم اما اینقد عصبانی بودم ک خداحافظی کردم.

 

زنگ زدم ب فاطمه ک ببینم دیروز چ خبر بوده و ک با خنده گفت: وااای دیروز یه فیلمی بود سرمه، جات خالی

گفتم: چرااااا؟ مگه چی شده بود؟

گفت: همه ما کنار هم کنار هم نشسته بودیم ک شعله جا نداشته باشه پیشمون بشینه، ینی همه مون یه طرف کلاس بدون اینکه یه صندلی هم خالی بزاریم کنارمون، و یه سمت دیگه کلاس کلا خالی بود.

گفتم: خـــــــوب؟؟

گفت: فقط یه دونه صندلی ک یه جورایی دم در بود دیگه و کناری ناهید میشد خالی بود و همه کیفامون رو گذاشته بودیم روش، یهو شعله از در اومد و ب ناهید گفت: میشه من اینا بشینم.515919_129fs2705461.gif ناهید رو کارد میزدی خونش در نمیومد.96917_tooth.gif

 

بعد از اون زنگ زدم ب حامد و با لحن طلبکارانه گفتم: راستی حامد الان کی مغازه ست؟

گفت: بابام. من امروز بیدار شدم دیدم ساعت 11 شده و خوابم برده اما فهمیدم ک بابام رفته مغازه.

گفتم: اِااا واقعا؟؟ پ تو  و مامانت جون آدما براتون مهم نیست.

ینی این رو گفتم مرت#$یکه مثل یک شیر نعره میزد ک کاری نداری؟ تو چی کار مادر من داری؟ اره ما برامون جون بابام مهم نیست.

گفتم: ااا چرا این کارها رو میکنی؟؟؟ اینقد شنیدن حرف خودت سخته؟؟؟ اگه حرفت این قد بد بوده چرا ب من گفتی؟367519_2mo5pow.gif

گفت: اولا من ازت عذرخواهی کردم و گفتم ک منظورم بد نبوده اما خوب حرفی نزدم در ثانی تو اون روز رو ب الان مقایسه میکینی، امروز بابام حالش خوب بوده.885719_mrlgqlr7hxewu077.gif

گفتم: نه عزیزم اون روز هم حالش خوب بوده اما میدونسته تو میخوای بری بیرون یهو حالش بد شده، وگرنه تحمل گرما تو ظهر سخت تره یا تو شب؟

گفت: ظهرهای رمضون ک ما غذای گرم نداریم، پ فرها روشن نیستن تو مغازه خنک تره. در ضمن بابای من نمیدونست من قرار دارم.

گفتم: خوب اصلا همین ک تو میگی، حالا ک یه روز رو وقت داشتی چرا نیومدی؟؟شکلک های شباهنگShabahang

گفت: قصدم اینه ک بعد اینجا بیام پیش تو، عزیز من، من وقتم محدوده، ببین میتونی بسازی؟

گفتم: نه نمیتونم.

مرت$%یکه دوباره حرف رو عوض کرد.

گفتم: چرا اول رفتی اونجا؟

گفت: برای من اول و دومی نداره سرمه، گفتم این کار رو انجام بدم بعدش میام پیش تو.

گفتم: نه منظورم رو اشتباه متوجه شدی، میگم چرا رفتی کلا اونجا، اصن نمیرفتی، کدوم پسری ک 18 ساعت کار کنه و اگه یه فرصتی گیر بیاره باز اونو با مادرش تقسیم میکنه.

گفت: بهرحال من میخواستم بیام اونجا اما اگه رام نمیدی بهم از حالا بگو ک نیام.

گفتم: بیا ، بالاخره خوابت هم میاد.

گفت: تقصیر منِ، آره تقصر خودمه ک میومدم اونجا میخوابیدم اگه دیگه من خوابیدم.

گفتم: تو ک راست میگی، پ بیا اینجا حرف میزنیم اما نباید بخوابی.

 

حالا این وسطاها هم هی ننه ش صداش میکرد  و ازش نظرخواهی میکرد.سبز

 

دم خونه مون ک رسید زنگ زد و گفت: در رو وا کن.

مراسم بدو ورود انجام شد.

بعد نشستیم تا حرفهای صد من یه غازش رو بزنه ک ب این و اون قسم من اصلا فکرم ازدواج نیست، نه با تو با هیچ کس دیگه، مشکلم تو نیستی واقعا نمیخوام ازدواج کنم. بخدا دوست دارم.

من هم گفتم: ولی من صد در صد میگم ک تو اخرش با من ازدواج میکنی.

گفت: خو حالا یه درصد بزار جای اشتباه، از کجا اینقد آخه تو اطمینان داری.

گفتم: خلم 99% رو ول کنم اونوقت ب 1% فک کنم.

بعد گفتم: رو پیشونی من چیزی نوشته؟؟ نه بگو اگه نوشته من م بدونم، خو اینهمه سختی تو دوستی تحمل کنم ک چی؟ ک آخرش برای من نباشه، اینهمه کاری ک میکنی من درنهایت میگم اشکال نداره این پول فردا میاد تو زندگی خودم.

از خنده غش کرده بود، گفت: امان از تو.شکلک های شباهنگShabahang 

گفتم: ب خودم میگم اشکال نداره، بزار این کارا رو بکنه فعلا تا بعد خودم میدونم.

گفت: واااااااای خدا میدونه چ نقشه هایی داره.

بعد هم گفت: سرمه همین روزا یه جوری جورش میکنم باهم بریم افطار بیرون.

گفتم: اگه میخوای هول هول ی بیای و برگردی مغازه نمیخوام بیای.

گفت: باشه یه تایم مناسب سعی میکنم باهم باشیم، مثل پارسال یادته؟

خواستم بگم والا از پارسال هم هر چی من یادمه ما تند تند میرفتیم یه چیزی می خوردیم ، تند تند برمیگشتیم ک تو ب مغازه برسی اما چیزی نگفتم.

گفتم: من دلم میخواد بریم افطار بخوریم، بعد شام بعد قلیون بکشیم بعد مردم رو نگاه کنیم.

گفت: بله میدونم سرمه خانوم باید مردم شناسی کنن.شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: برو بابا، دلت هم بخواد با من بری بیرون و برات مردم رو مردم شناسی کنم بفهمی کی ب کیه.

بعد گفتم: حامد میدونی بچه های وب بهم چ لقبی دادن؟

گفت: نه، چی؟

گفتم: تیمسار.از خود راضی

اینقد خندید و گفت: خدایی اونا هم شناختن تو رو.قهقهه

یه کم فیلم دیدیم ک وسطاش ک نه همون اوایلش حامد خواب و بیدار بود.آخ

گفتم: پاشو، پاشو برو بخواب.

گفت: نه من بیدارم، نمیخوام بخوابم.شکلک های شباهنگShabahang

و البته واضحه ک رفت و خوابید.شکلک های شباهنگShabahang

 

یه نیم ساعت بعد هم رفت مغازه، تو راه ک داشتیم حرف میزدیم، گفتم: حااامد الان من چی کار کنم؟ حوصله م سررفته.

گفت: من ک الان نمیتونم بیام، برو بیرون یه شیرینی یه آشی چیزی بگیر، یه کم از خونه بزن بیرون.

گفتم: حوصله ندارم، تو شب چ ساعتی میبنیدی؟796521_761420_JC_hourglass.gif

گفت: 2.30 اینا.

گفتم: اوکی اگه مثل این دوشب 4 نبستین، بیا دنبالم 3 این طورا با هم بریم بیرون یه چیزی بخوریم برای سحر.

گفت: باشه سعی م رو میکنم ک جور بشه.

همین طور هم ک داشت با من حرف میزد واسه یه پیرزن ایستاد ک برسوندش.

ینی یک ریز پیرزن حرف میزد و هی میگفت این ور برو، از این کوچه بیا.

 آخرم فهمیدم میخواسته بره پارک.

موقع پیاده شدنم هم گفت: دو تا فاتحه میخونم یکی برای اموات بابات، یکی برای اموات مامانت.خنثی

 

الان م ک من منتظرم ببینم برنامه ش اوکی میشه یا نه.

 

راستی احتمال اینکه رمز رو تغییر بدم و فقط ب هم لینکیام و یه چند تا دیگه از بچه ها بدم زیاده، چون همین جور ک یادم میاد، میبینم خیییلییاا اومدن رمز خواستن اما حتی یه بار هم کامنت نذاشتن، 100% ب اونا دیگه رمز رو نمیدم. خاموشها بسوزن.از خود راضی

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :