بی خیــــــــــــــــــال!!! ( دل نوشت 245 )

دیروز ب زور از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت 1 بعد از ظهر شده.هیپنوتیزم بعد از چک کردن وب از اونجایی ک کاری نداشتم دوباره خوابیدم تا 4

بیدار شدم و کمی با تل حرف زدم. بعد هم ب حامد گفتم پاشو بیا اینجا بخواب.

اونم کمی ناز و نوز کرد ک نه ، همین جا تو ماشین میخوابم ک گفتم: میااای هاااشکلک های شباهنگShabahang

دیگه پاشدم  و کمی کارام رو کردم تا عصر شد و حامد اومد و یه سلام گفت و بعد یه خدافظ ک رفت خوابید.263519_shakinghead.gif

 

آسا هم طبق قرار از روز قبلش زنگ زد ک میخواد بره هایپر و گفت اگه کاری ندارم باهاش برم.

من م ک ددریییییی، فورا گفتم باااااشه

تا حامد بیدار شد  و دست و صورتش رو شست ک بره دیدیم سرایدارمون داره دم در خونه رو میشوره.

گفتم: حامد فک کنم دیگه الان بره، آخه همه جا رو شسته...

ده دقیقه گذشت، دوباره گفتم: حامد فک کنم دیگه الان بره، آخه همه جا رو شسته714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gif

همون موقعها بود ک آسا زنگ زد و گفت: در خونه تونم.

گفتم: آسا جوون، سرایدارمون رو نمیبینی؟ 398719_boredsmiley.gif

 

دقایق ب سختی سپری میشد و سرایدارمون تازه تصمیم گرفته بود تمام کوچه و ماشینای پارک شده ش رو بشوره.

آسا دوباره زنگ زد و با خنده گفت: من م ماشینم رو ببرم بدم یه آب بزنه.

 

حامد هم هی حرص میخورد و طلبکارانه گفت: چرا زودتر بیدارم نکردی.

اینقد حرصم میگیره تا یه چیز میشه از من طلبکار میشه.

 

بالاخره سرایدارمون رضایت داد ک بره تو خونه.

بعد از رفتن حامد من م پریدم بیرون و با آسا رفتیم سمت هایپر استار

توی راه ساعت مچی ش رو بهش دادم و گفتم: این رو دیشب جا گذاشته بودی خونه ما.

گفت: وااای این کجا بود، اصن یادم نمیاد کجا گذاشته بودمش؟

گفتم: رو میز ناهارخوری بوده اما اگه میدونستم یادت نیست حداقل دو تا مهمونی باهاش میرفتم بعد بهت پس میدادم. 

 

اونجا بودیم ک اذان شد و من یه آب پرتقال خوردم تا خریدامون رو انجام دادیم. خیلی خوب بود و کلی از همدیگه برای خرید نظرخواهی کردیم و خرج رو دست همدیگه میذاشتیمنیشخند و هی گفتیم وااااااای چقد قیمتا گروون شده.

دیگه تقریبا ده شده بود ک خریدامون رو حساب کردیم و اومدیم بیرون.

آسا اینقد اصراااار کرد ک بریم رستورانای همین جا و یه چیزی بخوریم ، دو تایی گشنه بودیم شدیییید... اول از همه آسا یه سالااااد بزرگ و خیییلی خوشمزه گرفت و بعدش هم یه سوخاری سه تیکه و یه همبرگر با 4 تا نوشااااااااابه

بازم آسا حساب کرد و خدایی خیلی شرمنده م کرد.

 

بعد از اونم من رو خونه رسوند و خودش فوری رفت ک برسه و بخوابه تا بتونه صب زود پاشه.شـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

 

دیشب حامد چون خیلی دیر شده بود، سحری ش رو توی مغازه خورد. تو راه برگشت ب خونه گفتم: حامد میگم بیا ازدواج کنیم.

گفت: چرا دوباره داری این حرف رو میزنی از سرت ازدواج رو بکن بیرون.

گفتم: این چند ماه فرصت خوبی بود ک بفهمیم باهم چطوریم.

گفت: آره، خوب فهمیدم، خیلی چیزا دستم اومد، فهمیدم ک تو با عقاید من چقد مخالفی و نمیتونی تحملشون کن.

گفتم: چرا حرف الکی میزنی ، من تو چ شرایطی بود ک گفتم روزه نگیر.

گفت: تو هر شرایطی. در ضمن فهمیدم جون آدما برات اصلا مهم نیست، من بهت میگم بابام حالش بده تو میگی باید میومدی.

گفتم: چرا چرت میگی، من ک اون شب اینقد ناراحت بودم ک کلا سکوت کردم، خود تو هم گفتی چرا حرف نمیزنی من مقصرم .

گفت: بهر حال بعدش ک گفتی.

گفتم: خوب کردم ک گفتم، بابات چش بود؟ تو بیمارستان بود؟

گفت: آره ب من میگی مرد بالای 60 سال برای چی روزه میگیره اگه نمیتونه چند ساعت بایسته، اینجا میدونی چقد گرم، فرها روشنن بالای 40 درجه ست، نمیتونه بیاد با زبون روزه وایسه، دلش هم میخواد روزه بگیره، اون وقت من باید نصفه شب ب تو التماس کنم ک بیام ببینمت برای چیزی ک مقصرش من نبودم.

گفتم: خوب کاری کردم ک رات ندادم، اصن باید از اول همین کار رو انجام میدادم.

گفت: دیگه عمرا نمیام، بهم هم بگی نمیام.

گفتم: نیا، فدای سرم.

خلاصه اینکه رسید خونه و کمی بعد خوابش برد اما من بیدار بود تا 7 صبح.

 

امروز حوصله رفتن ب کلاس رو نداشتم و نرفتم. ب حامد زنگ زدم و گفتم: من بیدار شدم آ ، کلاس هم نمیرم.

گفت: ااا چرا؟

گفتم: بابت حرفای تو، یادت رفته چی بهم گفتی؟

گفت: چی گفتم مگه؟

گفتم: ک بعد این 5 ماه تازه ب من میگی شناختمت و ال و بل.. من جون آدما برام مهم نیست؟

گفت: ببین من اشتباه منظورم رو گفتم، میگم بابام شرایط نداشت من باید چی کار میکردم؟

گفتم: فرداش وقت میذاشتی، پس فرداش بالاخره یه زمانی وقت پیدا میکردی.

گفت: شد و انجام ندادم؟

گفتم: بهر حال من فکرم ازدواجِ.

گفت: ولی من اصلا قصد ازدواج ندارم.

گفتم: پ بهتره با هم نباشیم.

حرفا رو باهم قاطی کرد و گفت: من چ کار اشتباهی کردم ، غیر از اینه ک هروقت تونستم اومدم دیدمت، کلی تو ترافیک رفت و برگشت بودم ک ده دقیقه با تو باشم.

گفتم: تو ب من گفتی من جون آدمها برام مهم نیست، چطور ب من این رو میگی؟

گفت: نه من منظورم این نیست، ببخشید اگه بد حرف زدم.

گفتم: یا میگی بهت التماس کردم بیام خونه تون، خوب چ اشکالی داره، چطور تو هر بار میگی نه ازدواج نمیخوام نباید ب من بر بخوره اما چند بار نه شنیدن از من اینقد تو ذهنت مونده ک اون یه ساعت دم سحر ک ب اون خوبی بود رو فراموش کردی.

گفت: برای ازدواج از روز اول گفتم ک قصدم نیست تو هم گفتی ک تو هم فکر ازدواج نیستی. من ک هنوز سر حرفم هستم.

گفتم: از اون روز 4 سال گذشته ینی تو همون آدم چهار سال پیشی؟؟ در ضمن اگه تو اینقد حرفت حرفه و قولت قوله پس باید اون شب تحت هر شرایطی میومدی.

 

عصر دوباره زنگ زد و یه کم حرف زد و از عصر به بعد هم بارها و بارها زنگ زده ک چی خوردی، چی کردی، اگه حالت بده بیام دنبالت بریم دکتر یا خودت برو، آخه واقعاا حالم بد بود، اصلا صدام در نمیومد و بیحالِ بیحال بودم ، یا یه کم پیش زنگ زد و گفت: شام چی میخوری برات بیارم؟

گفتم: هیــــــــــــــچی، هیچی نیار، اصلا میل ندارم.

 

عصر دیدم نون نداریم، ب سرایدارمون گفتم بره برام نون و حلیم بگیره.

گفت: برادر زنم یه عالمه حلیم اورده اگه بدتون نمیاد براتون بیارم.نیشخند

خیلی زشت بود بگم نه دوست ندارم، گفتم: مرسی، زحمت میکشید.

دیگه خانومش برام یه ظرف پر از حلیم آورد.

من م دیروز از هایپر آش خریده بودم، اما وقتی در ظرفش رو باز کردم ک گرمش کنم بوی سیر میداد، من ک کلا سیر دوست ندارم اما تو ماه رمضون ک دیگه حتی یه قاشق هم از غذای سیر دار حاضر نیستم امتحان کنم، برای همین آش رو توی یه ظرف ریختم و کمی تزیینش کردم و دادم ب خانومش و ب دخترش هم یه بستنی. ( خلاصه بده بستونی بودنیشخند)

از اذان گذاشته بود ک برام نون آورد، گفت اینقد شلوغ بود ک حد نداشت.

خواستم بهش بگم ک میرفتی پیش اون پیرمرده و آدرس من رو میدادی.نیشخند

ولی ب جاش بهش پول دادم ک همین جور ک میگرفتش گفت: نه برای چی، این ک خیلی زیاده نیشخند

 

 

امروز حالم خیلی بد بود، برای خیلی هاتون با گریه کامنت میذاشتم اما حتی آیکون های خنده گذاشتم ک کسی متوجه ناراحتی م نشه.

بهر حال الان دیگه مطمئنم حامد هرچقدر هم ک دوستم داشته باشه، هیچ قصدی برای ازدواج نداره و نظرش هم اصلا تغییر نکرده.بی خیال!!!

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :