کارگر بی شعور!!! ( دل نوشت 244 )

دیشب حامد تو راه برگشت گفت: سرمه غذا چی خوردی برای افطار؟

گفتم: هیچی..

گفت: بچه ها برای شامشون دمپخت درست کرده بودن، من م سهم م رو امشب گرفتم ک بیام ب تو بدم ش.

گفتم: بخدا نمیخوام ببر خونه نوش جونت.

گفت: من ک سحری دارم، این رو برا تو اوردم.

دیگه اینقدر قسم و آیه ش دادم ک نیا، گفتم ب خدا حال ندارم بیام در ساختمون رو باز کنم ک راضی شد نیاد.

 

صب باهاش حرف زدم و گفت: امروز آگهی داشتیم.

گفتم: میخوای من بیام براتون کار کنم.

گفت: خواهش میکنم، آگهی مدیر ندادیم .

خودمم تعجب میکنم یه وقتایی چی میشه ک حامد اینقدر باشعور میشه.نیشخند

 

امروز ظهر هم رفتم کلاس . شعله هم با حمیده جوون و مینو اومدن توی کلاس، حمیده و مینو طبق معمول نشستن پیش هم، شعله هم پرید صندلی کناریش. مینو ب حمیده گفت گرمه بریم اون طرف بشینیم، این دو تا وسایلشون رو برداشتن و رفتن سمت دیگه. هنوز جاگیر نشده بودن شعله هم اومد نشست کنارشون، تا نشستن مینو گفت: حمیده ب نظرم برگردیم سر جای اولمون، اینجا باد میخوره تو سرمون و تا بلند شدن دوباره همراه اینا شعله پاشد خنثی

 

تو کلاسمون هم یه دختره برای دو جلسه از یه شهر دیگه اومده و یه کمی پررو بود. و این نظر بنده توسط فاطمه وناهید هم تصویب شد.

 

بعد از کلاس هم رفتم برای ناخن های پام و چون پاهام رو احتیاج دارم عکس ش رو نمیزارم.شکلک های شباهنگShabahang

دفعه پیش یه دختره اونجا بود و من اتفاقی حرفاش و میشنیدم  ک میگفت: یه نامزد داشتم اینقد دوستم داشت ک حد نداشت، تک پسر بود و مادرش همه ش میگفت افسرده م ( ب جان خودم یه لحظه گفتم نکنه حامد بوده) باباش هم عسلویه کار میکرد ( خوب خدا رو شکر حامد نبود) شرمنده این قسمت رو نشد اتفاقی بشنوم ک ب چ دلیل با پسره تصمیم گرفت بهم بزنه.

گفت: چون خیلی دوسم داشت نمیتونستم خودم بهش قصدم و بگم رفتم پیش روانشناس و بهش موضوع رو توضیح دادم اونم گفت بیارش من خودم بهش میگم.

خواستم بگم چ غلطاا بعد فک کردم اگه شانس من بود یارو تا میشنید ب روانشناسِ میگفت: خدا خیرتون بده، همیشه خوش خبر باشین، خودمم همچین تصمیمی داشتم اما نمیدونستم چطور بهش بگم

 

کارم تقریبا تموم شده بود ک حامد زنگ زد و گفت: دم در خونه تون

گفتم: ولی من تو آرایشگاه م هنوزاما  5 دقیقه دیگه دم خونه م.

 

تا حامد اومد تو خونه گفت: با اجازه من برم استراحت کنم.نیشخند

ساعت 7 بیدارش کردم و گفتم: پاشو برو من میخوام افطار بیام اونجا.46162_gholi_chomagh.gif

گفت: خواهش میکنم، تشریف بیارید، مغازه خودتونه.

 

با آسا هماهنگ کردم و اومد دنبالم. تا نشستم تو ماشین ش دو تا شاخه گل رز سفید بهم داد. مرسی آســا جونم

 

دم مغازه حامدینا خواستیم پارک کنیم ک یه ماشین یه جور بدی پارک کرده بود، کمی ک دقت کردیم دیدیم یه پسر و دختر توش نشستن، من پیاده شدم و با خوشرویی ذاتی م61312_1111.gifدم شیشه ماشین آقاهه ک ریش و موهای بلند اما نامرتبی داشت، رفتم و گفتم: سلام آقا میشه یه زحمت بکشید یه کم برید جلوتر دوستم بیاد این کنار پارک کنه 

گفت: میتونه رد شه!

اصن یهو جا خوردم دیگه یه کم از اون خوشرویی م کم شد و گفتم: اگه میتونست ک ب شما نمیگفتم برین جلوتر.شکلک های شباهنگShabahang

گفت: از روی اون مانعها ماشین رد میشه، رد بشه بیاد.

گفتم: نمیخواد از رو مانع رد بشه برای شما مشکلی هست ماشین رو یه کم بیارید جلوتر

گفت: بله، من هر روز اینجا میام ( حالا من نمیدونم این چ ربطی داشت ب حرف من، چیز ب شقیقه بود اصنشکلک های شباهنگShabahang) نمیتونم ماشین رو جابجا کنم.

گفتم: پ مشکل از خودتونه یه فکری ب حال خودتون بکنید و اومدم پیش آسا.

دیگه بنده خدا آسا از روی مانع ها یه جوری رفت و تونست پارک کنه.

باور کنید اگه ماشین من بود یه جوری پارک میکردم ک نتونه در بیاد اما دوست نداشتم ب آسا بگم این کار رو بکنه چون از اون ادم هر کاری برمیومد.

چیزی هم ک برای من جالب بود این بود ک دختری ک کناریش عین مجسمه نشسته بود، ینی تو تمام این مدت ب مرتیکه خرفت نگفت خوب یه خورده برو جلو تر مگه چی میشه!!!

 

دیگه رسیدیم و رسیدیم.

از قبلش کلی ب این آسا بنده خدا سفارش کرده بودم ک نخندیااا، تابلو نکنیا ک خداییش اونم خیلی خوب و طبیعی بود.

خلاصه اینکه در اولین برخورد منو رو گرفتیم و رفتیم نشستیم ک انتخاب کنیم.

 

همون موقع یه دختر و مادر هم اومدن و نشستن روی یه میز دیگه.

 آسا بهم گفت: سرمه تو ناراحت نمیشی حامد اینقد دختر میاد اینجا ؟؟

با قاطعیت گفتم: نه!!مشغول تلفن 

برامون دو تا آش اوردن ک خیلی خوشمزه بود. برای اون مادره و دختره هم اوردن.

 

اونا زودتر از ما سفارش دادن اما ما سلانه سلانه فک کردیم تا بالاخره یه پیتزا و یه پاستا گرفتیم.

 آسا پرسید نون سیرهاش چطورن؟ گفتم: والا من نمیدونم. چون دوست ندارم تا حالا نخوردم و گفتم حالا یکی هم نون سیر سفارش میدیم و دو تا آب و دو تا نوشابه ک در آخر یه نوشابه دیگه هم گرفتیم.زبان

توی سالاد سفارش دادن دو دل بودیم ک سالاد اون مادر و دختر رو آوردن، حامدینا یه سالاد دارن ک یه جورایی 4 نفره ست و اینا از همون خواسته بودن، من و آسا یه نگاهی ب سالاد اونا ک خیلی خوشگل بود کردیم یهو دلمون سالاد هم خواست.

اما سالاد کوچیک تر گرفتیم.افسوس

کمی بعد برامون یه پیتزا آورد و سالاد اورد ک من با حالتی گفتم: آقا ما دو تا غذا سفارش داده بودیمااا.قهر

یارو هم گفت: بله غذاهاتون رو ک هنوز نیوردم، این سالادتون اینم ( با اشاره ب اون پیتزا ) نون سیرتون..

وقتی رفت من و آسا کلی خندیدیم و هی میگفتم: واای آسا چ ضایع شدم، خو من تاحالا نون سیر نخورده بودم.

البته خود آسا هم گفت منم تا حالا این مدلی ندیده بودم و منم فک کردم ک پیتزاست.نیشخند

 

همین طور ک در حال خوردن پیش غذامون بودیم میز کناری رو هم با دقت زیر نظر داشتیم ک بسیوووور با گارسون گرم گرفته بودن تا جایی ک ازش شماره یه دکتر رو گرفتن.هیپنوتیزم

 

تو همین فاصله یه خانوم جوون از یه ماشین خیییلییی شیکخیال باطلپیاده شد، ب آسا گفتم: ینی الان حامد داره من رو میبینه یا اون رو؟

آسا هم گفت: خدایی توقع بیجایی الان حامد تو رو نگاه کنه.

گفتم: من نمیخواااااام، چرا حامد یه جایی کار میکنه ک دختر هم میاد.

 

دیگه غذاهامون رو اوردن، آسا ک از پیتزا خیلی راضی بود ، از پاستا هم خورد اما گفت خیلی اهل پاستا نیست، نمیدونم شایدم زیاد ب مذاقش خوش نیومد.متفکر

در حال خوردنشون بودیم ک حامد زنگ زد و گفت: همه چی خوبه؟ کم و کسری ندارین؟

من هم گفتم: نه عزیزم. دستت هم درد نکنه!

 

آسا هم رفت یه جعبه از حامد گرفت و هی ازش پرسیدم چ جوریه حالا ب نظرت حامد؟

گفت: بانمکه، اصلا ب قیافه ش نمیاد اینهمه متعصب باشه.

 

دیگه در حال انفجار بودیم ک پاشدیم و من یه انعام کوچیک آماده کرده بودم ب کارگرش بدم اما نیومد و واقعا نمیدونم چرا ب فکرم نرسیدک باید پول رو توسینی بزارم. رفتیم ک سوار بشیم دیدم کارگره داره میز رو جمع میکنه برگشتم و پول رو بهش دادم ولی اون در جوابش یه چیزی گفت.

توی راه ب آسا گفتم و دو دل بودم ک آیا ب حامد بگم یا نه!! 

گفتم: اگه نگم این کارگر ممکنه دور از چشم حامد ب یکی دیگه هم یه چیزی بگه ک حتما این کار رو میکنه اما اگه بگم میدونم حامد ب من یه چیزی میگه. همیشه همین طوره وقتی ب یه مرد میگی فلانی یه حرفی زده بهم اول از دست تو عصبانی میشه ک چرا این حرف رو ب تو زده.

دیگه بی خیال فک کردن شدم و آسا رو ب صرفه یک فنجان چایی دعوت کردم خونه مون.

خواست یه چیزی تو راه برا خونه مون بگیره ک نذاشتم سمبل کاری بشه و گفتم دفعه بعد یه جعبه دوکیلویی شیرینی بگیر و بیار.شکلک های شباهنگShabahang

دیگه با شرمندگی دعوتش کردم تو خونه بهم ریخته مون. گرچه ک هی گفت: نه خیلی هم خوبه اما خو من ک خودم میدونم چ جوری بود. زبان

چایی دم کردم و با کیک خوردیم. میوه هم اوردم ک نخورد. و  چون دیروقت شده بود رفت.

 

شب ک حامد زنگ زد مثل همیشه با انرژی و خندان بود، از غذا پرسید و من هم دوباره تشکر کنم ولی گفتم: حامد یه چیزی شده نمیدونم باید بهت بگم یا نه.

لحن صداش یهو تغییر کرد، با عصبانیت گفت: بگو.

خدایی اگه میشد میگفتم غلط کردم هیچی نشده اما میدونستم نمیشه.استرس

گفتم: حامد کارگرت بعد از اینکه بهش انعام دادم این رو بهم گفت.

در حالیکه داد میزد گفت: تو بیجا انعام دادی، تو چ کاره ای ک انعام میدی. اصن تو ک رفته بودی، برای چی برگشتی؟

و همون طور ک فک میکردم من مقصر شدم.

گفتم: اشتباه کردم بهت گفتم.

گفت: میفهمی اون کارگره، میفهمی شعورش در حد پایین، میدونی اومد گفت تو بهش گفتی اسمت چیه؟

گفتم: من؟؟ من؟؟ من بیام از یه کارگر، تازه اونم کارگر محل کار تو بپرسم اسمت چیه!!!!

گفت: اگه دوست ندارم بیای واسه همین چیزاست، الان فردا اون رو ک میندازم بیرون، پدرش رو در میارم. غلط کرده؛ گ$#ه زیادی خورده ب تو حرف زده، ولی تو چرا بهش انعام دادی، اصن چرا پول رو نذاشتی تو سینی.

میخواستم بگم مگه حالا فقط تو مغازه تو ممکنه یکی ب من حرف بزنه اما اینقد عصبانی بود ک جرات نداشتم حرفی بزنم و فقط  گفتم: ب خدا ب عقلم نرسید.

گفت: ینی چی ب عقلم نرسید، آدم راجع ب کاری ک میخواد انجام بده، فک میکنه و بعد هم ادامه داد: فهمیدم وقتی پول رو ب یارو دادی و از جلوی من رد شدی چپ چپ و با اخم نگام کردی، پ بگو یه چیزی شده بود ک اونجوری نگام کردی.

دیگه نمیشد بهش بگم: حامد جان توهم زدی، من اصن تو رو با اخم نگاه نکردم خو.

خلاصه اینقد عصبانی بود ک نمیتونست حرف بزنه و بعد هم رسید خونه و خدافظی کردیم.

همه ش نگران فردام، نمیدونم چی میشه!!! ن ب خاطر کارگره هاا، حامد عصبانیِ، شاید نباید بهش میگفتم. دلم نمیخواد ب خاطر یه عوضی تو رابطه م کدورت پیش بیاد.

یادمه یه بار توی جایی خوندم ک زنی گفته بود ک دوست صمیمی شوهرم از من خوشش میاد، نمیدونم باید چی کار کنم ب شوهرم بگم میکشتش و خودش و ما رو بدبخت میکنه، نگم یا دوسته خیال برش میداره یا اگه یه روزی شوهرم بفهمه میگه حتما تو هم ریگی ب کفشت بوده ک حرف نزدی.

خلاصه اینکه میدونم حامد حداقل فعلا نمیذاره دیگه برم مغازه ش.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :