افطاری!!! ( دل نوشت 243 )

صبح زود نوشت:

دیشب قرار گذاشتیم امروز حامد برای افطار بیاد خونه مون.

صبح ک داشتیم حرف میزدیم بهش گفتم: از کشتی دیشب دستم کبود شده.

گفت: والا خوبه تو همه ش ما رو زدی، من فقط دستت رو گرفتم، حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم.

گفتم: بهر حال منتظر نامه پزشک قانونی باش، میرم بابت این کبودی ازت شکایت میکنماز خود راضی، بعد جریمه میشی، من میگم پول نمیخوام، فقط بره پشت میله های زندان

خندید و گفت: واقعا میدونم ک از تو بر میاد.

یه خرده حرف دیگه زدیم و گفت: سرمه ناخن هام هی میشکنه، فک کنم باید کاشت کنم، نظرت چیه؟

گفتم: وااااااای چ فکر خوبی کردی، آره بعد هر ماه با هم میریم ترمیم ناخن.

گفت: اره ب مناسبت ماه رمضون هم میگم یه طرح ساده مثل مال خودت بزنه رو ناخن هام.515919_129fs2705461.gif

میخواستم بهش بگم مرت#$یکه خودت رو مسخره کن.284519_snap.gif

بعد هم گفت: دارم میرم همه کم و کسری های مغازه رو انجام بدم ک افطار با خیال راحت بیام.

 

من هم رفتم کلاس و ب ناهید هم سفارش عطر الیِن رو دادم.

 

بعد کلاس هم با فاطمه رفتم زولبیا بامیه خریدم و یه دسته گل، ک فروشنده رو دیوونه کردم و هرچی میگفت یه چیزی جوابش رو میدادم.نیشخند

توی راه حامد زنگ زد و گفتم: افطار چی میخوری؟

گفت: فرقی نداره، هرچی خودت دوست داری.

یهو گفتم: جیگر گوسفند بخرم خودت میای کارای کباب کردنش رو انجام بدی؟

گفت: آره ، خیلی هم خوبه.

من هم یه جیگر و یه دل و یه قلوه خریدم.

حامد هم گفت: میوه چی میخوای؟

گفتم: جون هر کی دوست داری زیاد نگیر ، دو مدل هم بیشتر نباشه، من نمیخورم آ، میریزم دوووور آ. 

همین طور ک حرف میزدیم گفتم: حامد چند وقتی ک ب شدت کمر درد گرفتم.

گفت: بریم دکتر ببین مشکل از چیه.

گفتم: من مشکلی ندااااااااااارم.367519_2mo5pow.gif

گفت: باشه میریم دکتر ببینیم مشکل از کیه.قهقهه

از حرفش زدم زیر خنده گفت: همش دنبال مسخره بازیِ بخداا.441619_laugh1.gif

 

اومدم خونه و با آتنا حرف زدم و دوباره کله پاچه مردها رو بار گذاشتیم.

کار خاصی نداشتم چون آش و نون رو حامد قرار بود بیاره، جیگر هم ک خودش باید میومد درست میکرد، فقط یه کوکو سبزی می موند.

دیگه دست ب کار شدم و کوکوها رو درست کردم. و بعد هم میز رو چیدم ک عکسش رو گذاشتم.

کارهام ک تموم شد، رفتم سراغ گوشی م دیدم حامد یه چند باری زنگ زد. بهش زنگ زدم گفت: سرمه اومدم خریدا رو بذارم دیدم بابام نیست بهش زنگ زدم و گفت حالم بد شده اومدم خونه!!

گفتم: چــــــــــی؟؟ خوب؟؟ ینی نمیای؟؟؟

گفت: خوب دیگه کسی مغازه نیست.

حرف نزدم و تماس رو قطع کردم.

خودش زنگ زد و گفت: خوب چی کار کنم!!!!! خودت دیدی ک از صب من این ور و اون ورم ک کارای مغازه رو انجام بدم ک عصر با خیال راحت بیام.

خواستم بگم بابات نکرد یه روز بمونه تو مغازه، خوبه تو بهش گفته بودی تازه حتی زنگ نزده بهت بگه من دارم میرم اما بازم حرفم نیومد.

گفت: چیه ؟ چرا حرف نمیزنی بازم من مقصرم؟؟

در حد انفجار شدم از این حرفش و گفتم: نه تو چرا ، من مقصرم ک منتظرت موندم و برات افطاری چیدم!!

گفت: برشون ندار، من م چیزی نمیخورم میام اونجا با هم بخوریم.

حرفی نزدم و خدافظی کردم.

 

 

ساعت از 3 صبح گذشته بود ک زنگ زد.714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gif

با ترس و لرز گفت: سلام ، خوبی؟  خیلی ناراحتی؟؟

گفتم: مهم نیست!قهر

گفت: ب خدا، ب جون خودت، از اون موقع سردرد گرفتم، حالم بده ک نتونستم بیام.27375_sorry.gif

گفتم: اوهوم از زنگا ک زدی و اس ام اس هایی ک دادی کاملا معلومه.

گفت: باور کن مثل یه خر داشتم کار میکردم. یکی از آشپزها نیومده بود، گوشی ش هم خاموش بود اون یکی هم روز استراحت ش بود. بعد آش رو آوردن شل بود تا اون رو درست کردم. باور میکنی اولین چیزی ک خوردم یه لقمه نون و پنیر ساعت 12 شب بود و دیگه نتونستم چیزی بخورم؟

و ادامه داد: سرمه جووونم، یه روزه دار خسته گشنه رو تو خونه تون راه میدی؟؟

گفتم: نه!

چند بار گفت و من هربار گفتم نه.

بعد گفت: اگه بهت بگم در خونه تون م چی؟

گفتم: نه، حوصله ندارم بیای.

گفت: باشه نمیام، پس بیا میوه هات رو بگیر.

گفتم: لازمشون ندارم، بردار برای خودت.

گفت: چرا حرفم رو باور نمیکنی، دیشب تا 5 صبح ک داشتم با خودت حرف میزدم، دیدی ک صبح ساعت 10 بیدار شدم ک برم خریدا رو انجام بدم، چی کار کنم این م شانس منِ.592220_sorry.gif

یهو دل گنجیشکی م ب درد اومد و عجز و لابه ش رو قبول کرد و گفتم: بیآاا107416_smiley_tools_4.gif

 

دیگه با آلو و هندونه ( ک فک کنم 10 کیلویی هستهیپنوتیزم) و چند تا طالبی و گوجه و خیار و گیلاس و موز اومد. واای ک اینقد عصبانی شدم، گفتم : دفعه دیگه از من نپرس خودت هرچی خواستی بخر، چون گفتن و نگفتن من فرقی نداره.370219_tantrumsmiley.gif

 

تند تند وسایل رو از تو یخچال در آوردم. و بعد ها جیگر و دل و قلوه رو با یه تخته و چاقو و سیخ دادم ب حامد و گفتم زود باش الان اذان میشه.

حامد هم تند تند جیگر ها رو کباب میکرد و همون جا میخوردیم.656619_vrcrmct3bvk40p7q.gif

بعد هم از چیزایی ک رو میز چیده بودم، تند تند انداختیم بالا و حامد 5 ثانیه ب اذان آخرین جرعه آب خوردنش رو نوشید.34019_j4m1w5950m851i23.gif

 

وقتی ک داشت میرفت، گفتم: یه نگاه ب خونه بنداز انگار بمب توش منفجر شده، ب نظرت یه روزی مثل اول ش میشه؟

حامد گفت: نه دیگه، فک نکنم.ابله 

گفتم: بله تو ک نمیخوای مرتب کنی، همه بدبختی ها گردن منِ.افسوس

گفت: نمیخواد امشب جمع و جور کنی، بزار فردا.

گفتم: پ ن پ الان میفتم ب ظرف شستن و تمیزکاری.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 

بعد از رفتن حامد بقیه کتابم رو خوندم و طبق معمول صدای کلاغها میومد ک خوابیدم.

 

 شب نوشت:

ظهرم رو با تلفن حرف زدن گذروندم.

طرفای ساعت 4 بود ک حس کردم از خواب نمیتونم چشام رو باز نگه دارم، چشام رو ک روهم گذاشتم خوابیدم تا نزدیکهای 5 ک حامد زنگ زد و خوشحال مثل اینکه کار مهمی قراره انجام بده گفت: دارم میام اونجا ب جبران دیشب.

 

وقتی رسید گفت: به به خونه جمع شده، میوه ها شسته شده.16069_give_heart.gif

خواستم بگم پ فک کردی مثل مامانتم.398719_boredsmiley.gif

برام سالا الویه و کالباس آورده بود.

گفت: از حالا تا افطار در خدمتتون هستم، بریم بیرون برای شام.

گفتم: آاااخ جـــــــون

گفت: البته 10 باید مغازه باشم.796521_761420_JC_hourglass.gif

گفتم: چــــــــــی؟؟؟ ساعت 9 اذانِ، کی افطار کنیم، کی شام برخوریم، کی برگردیم.

گفت: یه ربع ب نه اذانِ، تا ده شاممون رو خوردیم دیگه.

بعد گفت: خوب فعلا با اجازه من برم بخوابم قبل افطار بیدارم کن.17402_(64).gif

میخواستم خفه ش کنم هاا

 

اون خوابید و من کمی نت گردی کردم و تل حرف زدم تا برنامه مورد دار "شاید برای شما هم اتفاق افتد" شروع شد و ب تنهایی نشستم دیدم. 

تو این فاصله هم گوشی حامد رو آورده بودم پیش خودم و تا جهنمی آ زنگ میزدن فوری سایلتش میکردم.

طرفای 8 بهش گفتم: حــــــــــامد نمیخوای بیدار شـــــــی؟شکلک های شباهنگShabahang

یهو از خواب پرید و گفت: ساعت چنده؟

همون موقع گوشی ش زنگ زد، خواست بره جواب بده، گفتم: هنوز بیدار نشده هم میخوای بری با تلفن حرف بزنی.منتظر

گفت: باشه بی خیال

اما چند دقیقه بعد ک دوباره زنگ خورد گفت: شاید کار مهمی دارن.

تا جواب داد صدای جیغ خواهر اومد ک گفت: چرا جواااااااااب نمیدیییی

 

کمی بعد از حرف زدن حامد چیزی ب اذان نمونده بود، برای همین چایی دم کردم و خوراکی های افطار رو در آوردم و افطار کردیم.

بعد ب حامد گفتم: فک نکنم برسیم بریم جایی الان از نه گذشته و ما هنوز خونه ایم، اشکال نداره، برو اینا هم ک هی زنگ میزنن.

دیگه یه کم با هم میوه خوردیم و بعد حامد رفت.

 

 

نمیدونم دیدین یا نه ک علی دایی توی برنامه ورزش و مردم این جمعه در دفاع از دستمزدهای نجومی فوتبالیست ها گفت:

الان یک خانه بخواهی در تهران بگیری زیر متری 12 میلیون نیست. یک فوتبالیستی نمی تونه هر جایی زندگی کنه!!!1 250 متر!!!! اگر یک خانه بخواه بگیره ، می شود چقدر؟!!!


 

اینم میز افطار اون شب:

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :