اولین کباب!!! ( دل نوشت 240 )

دیروز حامد تا عصر 4 بار زنگ زد و من جوابش رو ندادم، نمیدونم چرا اما هر کاری میکردم فراموش کنم باز میدیدم بدجور دلم ازش چرکینِ.

اما عصر ک زنگ زد باهاش حرف زدم.

ناراحت بود و گفت: چرا جواب ندادی؟؟ چرا حالت بهتر شد بهم زنگ نزدی؟

گفتم: دو روز رو کاملا با کارهات ب من زهر کردی.

گفت: دیروز ک من اومدم تو قبول نکردی بیام پیشت ، پس دیروز مقصر خودتی.

گفتم: نه، باعث و بانی ش تویی!!

بعد هم گفتم: یادت باشه تو روزه ت رو با دل شکوندن من آغاز کردی.

این حرفم انگار آتیش ش زد، گفت: این چ حرفیه ک میزنی، من چی کار تو دارم، عقیده م بوده..

حرف زدنمون بیشتر از یک ساعت شد.

بهم گفت: سرمه خوب شبها میریم بیرون، اشکالی داره مگه؟ بعد بستن مغازه؟

چیزی نگفتم اما یاد حرف دیروزش افتادم ک گفته بود من حاضرم برای این یک روز روزه ، سی روز تو رونبینم امروز ک چیزی نیست!!

 

گذشت و تو این مدت با حرفهای خیلی از شماها تصمیم گرفتم کمی آروم تر بشم، فک میکردم ک شدم اما نه دیدم بدجور ب دلم مونده این قضیه..

طرفای 11 شب برای احوالپرسی زنگ زد، بهش گفتم میخوام بخوابم..

جا خورد اما گفت اگه نخوابیدی یه خبر بهم بده.

حول و حوش ساعت 1 زنگ زدم و گفتم ک بیدارم خواستی زنگ بزن.

 

تقریبا یک ساعت بعدش تماس گرفت و کمی حرف زدیم و گفت: افطار چی کردی؟

گفتم: حلیم

گفت: ینی جز حلیم چیزی نخوردی؟ فردا هم میخوای روزه بگیری؟

گفتم:  نه نخوردم و بله فردا هم میخوام روزه بگیرم.

گفت: پس من یه چیزی برات بخرم؟

گفتم: نه و با یک غیظی ادامه دادم: اصــــــــــــــــــلاا

گفت: چرا اینجور حرف میزنی؟؟؟ در ضمن دارم میام سمت خونه تون ببینمت

گفتم: نیای هاا، یه وقت نیای اینجا

گفت: برای چی؟

گفتم: یادته ک گفتی 30 روزهم حاضری نبینی، خوب حداقل رو حرفت بایست.

گفت: اینجوریه؟؟ ولی من میخواستم بیام هاا، ینی دوست نداری ببینیم همدیگه رو؟

گفتم: خودت خواستی این رو

چند بار دیگه هم اصرار کرد و من نپذیرفتم.

 

بعد مثلا اومد خیلی عادی برخورد کنه ک هیچ اتفاقی نیوفتاده و از زمین و آسمون گفت تا اینکه ازش پرسیدم: حامد الان حس ت چیه؟

گفت: فک نمیکردم این جوری باهام برخورد کنی.

گفتم: مثل دیشب من!!

گفت: من فک نمیکردم یه روز زودتر روزه گرفتن من اینقد تو رو ناراحت کنه، ولی تو خودت چرا روزه گرفتی برام جالبه!

گفتم: من چون کاری نداشتم اما بی شک اگه با تو قرار داشتم امروز رو روزه نمیگرفتم، درضمن تو ک حال من رو تا آخر شب دیشب دیدی ک چقد ناراحتم چطور فک نمیکردی؟

گفت: فک کردم صب حالت بهتر میشه و اروم تر میشی.

گفتم: این حال تو ک میخوابی و وقتی بیدار میشی همه چی یادت رفته من با تو فرق دارم، در ضمن تو اگه میخواستی بیای بیشتر اصرار میکردی، اصلا چرا نیومدی در خونه مون.

گفت: میومدم چی کار؟؟ داد و هوار؟؟ وقتی تو میگی نیا دیگه من کاری نمیکنم.

گفتم: اِااا چ حرف من حرف شده برای تو، چطور دیروز اینقد ب حرف من نبودی.

گفت: من دوست داشتم ببینمت اما خودت نخواستی، رو حرفت باش دیگه، مگه نگفتی تاسی روز نمیخوای من رو ببینی خوب بهش عمل کن.

گفتم: لازم نیست تو بهم گوشزد کنی من خودم میدونم چی کار کنم، ولی تو ک میخواستی روزه بگیری باید دوشنبه رو کاملا ب من اختصاص میدادی.

گفت: صنف ما کارش معلوم نیست خودت ک میدونی، تازه من یه مادر مریض هم تو خونه داشتم.

گفتم: زنگ میزدی ب بابات بیاد، 3 هفته اونجا مونده ک چی کار کنه.

گفت:نمیشه ک من زنگ بزنم و بگم بابا بیا دیگه!!

گفتم: چرا نمیشه؟؟؟

گفت: اصلا بزنم مگه ب حرف منه؟

گفتم:اِااا بابایی ک خودش رو متعهد نمیکنه ک زنش مریضه برگرده تو باید جورش رو بکشی؟

گفت: سرمه من ب پدر و مادر تو حرفی نمیزنم اما تو ... الان اعصابم بهم ریخته کاری نداری؟

گفتم: قرار بود حال من رو بهتر کنی... من حرف ناحسابی هم نزدم ..

ننه ش هم هی میومد و هی میرفت.

ب حامد هم انگار گفت میخوای برای فردا آش درست کنیم ک حامد با عصبانیت جواب داد: مگه تو حبوباتی خیس کردی؟؟ خوب میدونستی ک.

ننه ش هم گفت: حالا خیس میکنم.

حامد هم جواب داد: الان برای فردا مگه میشه، چندین کیلوِ، برای روز سی ام ک نمیخواستم.. مهم نیست فردا میرم اماده میخرم.

بعد هم حامد خدافظی کرد ک بره شام و سحری ش رو بخوره و یه نیم ساعت بعد زنگ زد ک فقط در حد الو سلام بهتری حرف زد و بعد صدای خر و پفش میومد

 

صب خودم زنگ زدم و گفت سیب زمینی ها رو آبپز کردم ببرم مغازه برای الویه ، از خونه ک اومدم بیرون خوودم بهت زنگ میزنم.

گفتم: باشه.

 

زنگ زد و با بگو و بخندش حرص من رو بیشتر در آورد انگار ک هیچ اتفاقی نیوفتاده، تا اینک من گفتم: واقعا مسخره ست تو این مدت ما حتی نتونستیم یه جاده چالوس هم بریم.

گفت: چی کار کنم شرایط کاری من اینه.

گفتم: آره، هیچ استفاده ای از نبود مامانم اینا نکردیم، تازه اقا پیشواز هم میره برا من!

و همین باعث شد ک دوباره دعوا شعله بزند..

گفت: مگه تو الان میری کلاس میشه نری؟

گفتم: آره، اگ باتو قرار داشتم، نمیرفتم.

گفت: مگه شب میخوای بری دنبال خواهرت من چیزی میگم؟

گفتم: چون باتو قرار ندارم میرم، در ضمن خانواده من هر روز مزاحمت برای من ندارن.

خلاصه اینکه با جر و بحث خدافظی کردیم.

 

رفتم کلاس و دیدم بچه ها استراتژی و تغییر دادن چون موقعیت شعله تغییر کرده بود.

من و ناهید و فاطمه هم هی ب فارسی شروع کردیم ب حرف زدن راجع ب اینکه ناهید یکی از دوستاش ک وارد کننده عطره در قبال کاری ک براش کرده میخواد بهش عطر با قیمت خیلی خوب بود، گفت یک میلیون و پونصد تومن ازش عطر خریدم.

من هم گفتم  احتمالا  الیٍن میخوام، اسم دو تا دیگه هم گفتم قیمت بگیره.

 

بعد از کلاس زنگ زدم ب آرایشگاه و برای ترمیم ناخن های دستم و ب مناسبت رمضون یه طرح ساده زدم.خخخخ

آرایشگاه غلغله بود و اکثرا برای فال قهوه اومده بودن و بقیه هم ک روزه نبودن ( البته ک همه عذر شرعی داشتن، هاهاها) وقتی ب من چایی تعارف کردن و گفتم مرسی نمیخورم با خنده گفت: نکنه روزه ای؟

گفتم: بله

یهو همه با هم گفتن: رووووووووووووووووزه اییییییییییی؟؟

خنده م گرفت ، گفتم قبلا ها اگه روزه نمیگرفتی کسی نباید میفهمید حالا اگه روزه میگیری.

 

آخرهای کارم حامد زنگ زد و دوباره خوب حرف زد من م خشک و سرد بود.

گفت: خوب آرایشگاهی پس نمیتونم بیام اون طرف، من میرم بیرون کارهام رو انجام بدم.

وااای اینقدر اعصابم خورد شد ک بجای اینکه بگه کی کارت تموم میشه تا بیام میگه من میرم جای دیگه.

 

وقتی اومدم بیرون شروع کردم ب داد زدن ک واقعا متاسفانه برات بجای اینکه بگی کی کارت تموم شده بیام دنبالت میگی من میرم بیرون.

و دیگه شروع شد.

گفت: من ک دیشب گفتم بیام، تو گفتی سی روز، پس رو حرفت باش تا سی روز دیگه.

گفتم: باشه، شک نکن من نمی بینمت.

گفت: من اعتقاداتم برام مهمه، ب خاطرشون از همه میگذرم، اگه یه روزی بابام بگه نباید روزه بگیری از اون خونه میرم.

گفتم: خونواده تو؟؟ کی اونا؟؟ حداقل یه مثال بزن ک واقعیت داشته باشه ، معلومه ک اونا این حرف رو نمیزنن، اگه راست میگی بهشون بگو من ده روز شبها دیر میام خونه و اگه گفتن برو بیرون تو هم بیا بیرون نه برای چیزی ک اونا تازه بهت میگن حتما باید انجام بدی!!

 دعوامون تا جایی پیشرفت ک من  اینقد داد زدم ک حالم بد شد، اون هم عصبانی بود و میگفت ک من هرکاری تونستم برای تو کردم ، تقصیر منه، باید مثل بقیه می بودم. یک ساعتش رو برای خودم نذاشتم.

وقتی دید ک حالم بد شده، یهو تغییر رفتار داد و دفعه بعد ک زنگ زد خیلی آروم و خوب شروع کرد ب حرف زدن.

گفت: اگه حالت خوب نیست روزه ت رو بخور.

گفتم: نه، اشکالی نداره.

گفت: بیام بریم دکتر؟

گفتم: حوصله دکتر ندارم.

کمی معمولی حرف زدیم تا گفت: دوست داری بیام دنبالت با هم برگردیم مغازه ، از دم اونجا هم برات آژانس میگیرم برگرد.

گفتم: آره میام.

 

تو این فاصله آتنا زنگ زدو کمی براش توضیح دادم ک چی شده و گفتم : نمیدونم چرا اینجوری میشه، یا چرا این رفتار رو انجام میدم.

گفت: سرمه اگه بهت بگم دعاهای مامانش باور میکنی؟؟ چون من هم یه مدت با مهدی همین جوری بودم و بعد فهمیدم ک دعاهای مامان مهدی روی من اثر میذاشته و من رو بداخلاق میکرده ک از چشم پسرش بیفتم.

نمیدونم تا چ حد حرف اتنا درسته.

 

بدون اینکه آماده بشم با یه قیافه درب و داغون در خونه رو قفل کردم و رفتم دم در.

همدیگه رو دیدیم و حامد بهم خندید و از خنده ش من هم خندیدم.

گفت: به به سلام ، سرمه خانوووم.

 من همون طور بیحال بودم، توی مسیر پیاده شد ک فیله بخره ، کنارش حلیم میفروختن، هی گفت برات بخرم؟ 

گفتم: نه زودتر بیا..

دیگه تو راه هم هی باهام شوخی کرد و من همین جوری ک نگاش میکردم گفت: وووییی از نگاهات میترسم، سرمه فالگیری دیگه ، آدم ازت میترسه

باهم حرف زدیم و حامد گفت: سرمه شرمنده م ک این چند روزه ناراحتت کردم اما تو هم از کاه کوه میسازی، چرا خودت رو اینجوری اذیت میکنی و ..

نزدیکیهای مغازه دم یه آژانس ایستاد و خواست بره تو ک گفت: چ اشتباهی کردم برات حلیم نخریدم، قول میدی بری خونه یه چیزی بخوری؟

گفتم: نه ! حوصله ش رو ندارم.

یهو دور زد گفتم: کجا میری؟

گفت: چند تا مغازه پایین تر یه کبابیِ.

گفتم: کبابی مهدی؟؟؟ همون ک من رو هیچ وقت نبرد ی اونجاا؟؟ باشه بریم ببینم حلیم داره یا نه!

حرف نزد وقتی رسیدیم ، شیشه ها رو بالا برد و گفت: پیاده شو، یه کم دیگه اذانِ، بریم کباب بخوریم.

اینقد خوشحال شده بودم ک حد نداشت، پریدم پایین و کباب سفارش دادیم ک واقعااا محشر بود کباب هاش  و خدایی جای هیشششششششکی خالی نبود.

گفتم: حامد اولین روز ماه رمضون رو با کباب افطار کردیم، خدایا شکرت.

 

بعد هم اومدم خونه و خواهرم هم اومد ک فردا بره امتحانش رو بده.

 

 

دوستان کسی درباره سریالهای ماه رمضون ک اسمشون چی ه و چ ساعتی پخش میشه خبر داره؟؟ و کدومشون ارزش دیدن داره؟

 

 

با اجازه از داداش جوکستانی: این رو بخونیدقهقهه

 

اینم ناخن هام:


  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :