اخلاق متغیر من!!! ( دل نوشت 237 )

جمعه نوشت:

نزدیکای ظهر با یک اخلاق چیزیاز خواب بیدار شدم و زنگ زدم ب حامد.

تا گفت: الو سلام خوبی؟

گفتم: بازم رفتی خرید برای مغازه؟؟ ینی من اینقد ارزش نداشتم ک با اینک میدونستی من دیشب ناراحت بودم، صب بیای اینجا اصلا چرا یه زنگ نزدییییییی

حامد گفت: سرمه چته؟ من زنگ نزدم و نیومدم چون میدونستم خوابی و تو شبها دیر میخوابی، نمیخواستم از خواب بیدارت کنم و یهو با عصبانیت گفت:سر من هم داد نزن

دیگه خدافظی کردیم.

تو آیینه هم دیدم ک چونه م یه جوش زده.همش هم تقصیر مامان حامده65520_JC_nix.gif

 

یه کم بعد حامد زنگ زد، دو دل بودم ک جواب بدم یا نه ک گوشی رو برداشتم و با توپ پر گفتم: بله؟211519_screaming.gif

گفت: عزیزم، اومدم برات مرغ بگیرم، گفتی نداری، چی میخوای؟

واسه یه لحظه وا رفتم و شرمنده شدم.

چیزهایی رو ک میخواستم گفتم واضافه کردم: تمیز شده بیاری هااا.

گفت: باشه میگم تمیزش کنه برات.

گفتم: در این حد ک من فقط بشورمش و بزارم تو نایلون هاا848120_ireful.gif

خندید و گفت: باشه نیشخند

 

کمی بعد خودم بهش زنگ زدم و گفتم: کره و پنیر هم نداریم.

 

ساعت از 3 گذشته بود ک زنگ زد و من یهو جنی شدم و گفتم:چیزایی رو ک برای من خریدی یا ببر مغازه یا اگه نمیتونی نگه شون دارین ببر خونه بخورین.

گفت: چرا؟

گفتم: من میخوام برم بیروندروغگو

گفت: من دو دقیقه دیگه در خونه تونم، یه لحظه میارم بهت میدم.

گفتم: حوصله ندارم، میخوای بیای چی کار؟ لابد میای ک بخوابی.

گفت: حرفات خیلی ناراحتم میکنه.

گفتم: حقیقت همیشه تلخ.

گفت: من دوست داشتم بیام پیشت، یه دوساعت زودتر از همیشه اومدم، یه کم هم دیرتر میرم ک بیشتر با هم باشیم.

گفتم: نه!

گفت: باشه پس من خودم میرم بیرون.

گفتم: اره خوب کاری میکنی برو.زبان

دوباره گفت: من دوست داشتم با هم باشیم.

گفتم: الان کجایی؟؟ بیا

گفت: دیگه دور زدم اومدم بالا.

گفتم: با من بازی نکن هاااا، دوست داری بیا

یهو خندید و گفت: نه من با تو بازی نمیکنم، آخه کوچولو تو ک هی میبازی ب من، برو بازی یاد بگیر بعد بیا ک حداقل دلم خوش بشه با یکی ک بازی بلده دارم بازی میکنم

از شوخی ش خندیدم و تا برسه آب طالبی رو آماده کردم.

 

از در ک اومد تحویلش نگرفتم و خریداش رو آورد تو آشپزخونه گذاشت.

مرغ و سس قرمز ،ک تموم شده و یادش مونده بوده، خیارشور و کنسرو نخود فرنگی، قارچ و پنیر وکره خریده بود.

داشتم اینها رو مرتب میکردم ک دیدم رفته سراغ سینک و مرغها.

گفتم: مگه تمیزشون نکرده، بهت چی گفتم من؟317419_p7977cujr38iyyms.gif

گفت: چرا ، اما اونجوری ک تو حساسی نه، میخواست بره نهار بخوره، دلم نیومد بهش بگم، تونمیخواد دست ب چیزی بزنی، خودم همه کارها رو میکنم.

رفتم تو هال و تی وی دیدم، اما بعد بلند شدم و رفتم پیشش و با هم انجام دادیم.

بعد هم ماه#$واره یه فیلم داشت، کمی ک نگاه کردیم، دیدم خواب و بیداره.

گفتم: بازم خوابت روآوردی اینجا

گفت:نه کی گفته من خوابم؟ اشتباه میکنی.... بخدا سرمه من خسته میشم یه کله از صب تا شب سر پام.

و شروع کرد سختی کارش رو برای هزاران بار گفتن در آخر گفت نظرت چیه؟

گفتم: نظر من همونه، تو باید بتونی برای خودت یه روز بزاری بی دغدغه، بتونی ب خانواده ت بگی میخوام برم تفریح، چرا نمیتونی بهشون بگی؟؟عصبانی

خندید و گفت: ب تو میتونم بگم؟

گفتم: من رو با اونا مقایسه میکنی؟؟

خلاصه اینکه نتونستم راضی ش کنیم.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 

 کمی بعد هم حامدخوابش برد. میدونستم اگ بیدارش نکنم، همین جور میخوابه و البته همین هم شداز خود راضی، ساعت 8 از خواب پرید.شکلک های شباهنگShabahang

تو این مدت هم من برنج زعفرونی و مرغ با رب و زعفرون و یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده و زرشک درست کردم ک ب نظر خودم خوشمزه بود.

 

میز رو چیدم و حامد برعکس همیشه با آرامش نشست خورد و فقط چندباری بهم گفت چرا بیدارم نکردی؟ تو ک میدونستی شب جمعه چقد کاره، تو ک میدونی اگ بیدار نکنی من میخوابم.

گفتم: خودت گفتی یه کم بیشتر میمونم عصر هم.

گفت: یه کم بیشتر نه اینکه سه ساعت بعد !!

گفتم: تو خوابیدی باز من باید جواب پس بدم.

گفت: نه البته ک تقصیر خودمه نباید میخوابیدم.

 

 

موقع رفتن هم طبق معمول بدشانسی های ما، سرایدارمون داشت با سرایدار کناری مون موتورش رو درست میکرد.آخ

در یک عملیات انتحاری من رفتم توی پارکینگ و زنگ زدم ب گوشی ش و بهش گفتم بیاد در انباری مون رو باز کنه و ب این ترتیب از دم در اومد تو پارکینگ و  ب حامد یه تک زدم و گفتم برو و حامد پرید بیرونشکلک های شباهنگShabahang

شب ک با حامد حرف زدم گفتم: غذام چطور بود؟

گفت: ب نظرت نباید ربش بیشتر سرخ میشد؟متفکر

گفتم: حامد چطور از غذای من ایراد میگیری؟

گفت: بابا یارو کارش اینه بازم ممکنه یه بار یه چیزیش کم و زیاد میشه، بد دارم ایراد کارت رو میگم؟

دلم میخواست بهش بگم مرت$%که ایراد ننه ت رو هم میگیری.

 

امروز نوشت:

امروز طبق معمول این ترم دیر رسیدم و فقط دیدم ک ناهید و فاطمه یه جوری جا گرفتن ک از شعله کاملا دور باشن.

شعله هم موهاش رو مشکی پرکلاغی کرده بود.شکلک های شباهنگShabahang 

کوییز هم داشتیم و دقیقا نمیدونم چطور امتحانم رو دادم.

 

بعد از کلاس با فاطمه رفتیم کتابفروشی و اینقد چرخیدیم و خندیدیم و درنهایت من یه کتاب خریدم و بعد از مدتها برای تغذیه روح م پول خرج کردم.

 

حامد هم گفت ک میاد، رسیدم خونه خواستم زنگ بزنم ک برامون سوخاری بیارن ک دوباره دیدم پول نقد ندارم.29682_gholi_poshte_parde.gif

زنگ زدم ب حامد و گفتم: حــــــــــامد، پول داری؟19482_eva.gif

گفت: آره

گفتم: من میخوام کنتاکی سفارش بدم، اما پول ندارم.

گفت: الو، الو صدا نمیاد، سرمه من یه کاری برام پیش اومده باید فوری برگردم.515919_129fs2705461.gifآره عزیزم زنگ بزن بیارن.

 

 

اومد و شیرموز خوردیم تا غذامون رو آوردن.

وقتی برای سفارش زنگ زدم ، خانومه گفت ک تو ماه رمضون هم باز هستیم و غذاهای سرد داریم. حامد هم خودش دودل بود ک باز باشن یا نه ک من هی تشویق ش کردم ک شما هم ظهرها رو باز کنید و میخوای بمونی خونه چی کار کنی.ابرو

البته الان داشتم فک میکردم ک اونوقت اینا از افطار تا نزدیکهای سحر بازن، ینی پ کی برن خونه ، کی استراحت کنن، کی دوباره بیان، یه چیزی حدود 20 ساعت کار میشه.  خو یه کم زمانش طولانی میشه فک کنم.متفکر

 

خواستیم قلیون بکشیم ک دوباره حامد گفت دیرم شده  و باید برم.

 

و اما فک کنم باید رمز پست زنونه م رو عوض کنم چون این طور ک معلوم شد همه مردا و داداشها رمز این پست رو دارن. 

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :