مردونه!!! ( دل نوشت 236 )

نزدیکای ظهر با یک اخلاق چیزیاز خواب بیدار شدم و زنگ زدم ب حامد.

تا گفت: الو سلام خوبی؟

گفتم: بازم رفتی خرید برای مغازه؟؟ ینی من اینقد ارزش نداشتم ک با اینک میدونستی من دیشب ناراحت بودم، صب بیای اینجا اصلا چرا یه زنگ نزدییییییی

حامد گفت: سرمه چته؟ من زنگ نزدم و نیومدم چون میدونستم خوابی و تو شبها دیر میخوابی، نمیخواستم از خواب بیدارت کنم و یهو با عصبانیت گفت:سر من هم داد نزن

دیگه خدافظی کردیم.

تو آیینه هم دیدم ک چونه م یه جوش زده.همش هم تقصیر مامان حامده65520_JC_nix.gif

 

یه کم بعد حامد زنگ زد، دو دل بودم ک جواب بدم یا نه ک گوشی رو برداشتم و با توپ پر گفتم: بله؟211519_screaming.gif

گفت: عزیزم، اومدم برات مرغ بگیرم، گفتی نداری، چی میخوای؟

واسه یه لحظه وا رفتم و شرمنده شدم.

چیزهایی رو ک میخواستم گفتم واضافه کردم: تمیز شده بیاری هااا.

گفت: باشه میگم تمیزش کنه برات.

گفتم: در این حد ک من فقط بشورمش و بزارم تو نایلون هاا848120_ireful.gif

خندید و گفت: باشه نیشخند

 

کمی بعد خودم بهش زنگ زدم و گفتم: کره و پنیر هم نداریم.

 

ساعت از 3 گذشته بود ک زنگ زد و من یهو جنی شدم و گفتم:چیزایی رو ک برای من خریدی یا ببر مغازه یا اگه نمیتونی نگه شون دارین ببر خونه بخورین.

گفت: چرا؟

گفتم: من میخوام برم بیروندروغگو

گفت: من دو دقیقه دیگه در خونه تونم، یه لحظه میارم بهت میدم.

گفتم: حوصله ندارم، میخوای بیای چی کار؟ لابد میای ک بخوابی.

گفت: حرفات خیلی ناراحتم میکنه.

گفتم: حقیقت همیشه تلخ.

گفت: من دوست داشتم بیام پیشت، یه دوساعت زودتر از همیشه اومدم، یه کم هم دیرتر میرم ک بیشتر با هم باشیم.

گفتم: نه

گفت: باشه پس من خودم میرم بیرون

گفتم: اره خوب کاری میکنی برو.

دوباره گفت: من دوست داشتم با هم باشیم.

گفتم: الان کجایی؟؟ بیا

گفت: دیگه دور زدم اومدم بالا.

گفتم: با من بازی نکن هاااا، دوست داری بیا

یهو خندید و گفت: نه من با تو بازی نمیکنم، آخه کوچولو تو ک هی میبازی ب من، برو بازی یاد بگیر بعد بیا

از شوخی ش خندیدم و تا برسه آب طالبی رو آماده کردم.

 

از در ک اومد تحویلش نگرفتم و خریداش رو آورد تو آشپزخونه گذاشت.

مرغ و سس قرمز ک تموم شده بود و یادش مونده بوده، خیارشور و کنسرو نخود فرنگی، قارچ و پنیر وکره.

داشتم اینها رو مرتب میکردم ک دیدم رفته سراغ سینک و مرغها.

گفتم: مگه تمیزشون نکرده، بهت چی گفتم من؟317419_p7977cujr38iyyms.gif

گفت: چرا ، اما اونجوری ک تو حساسی نه، میخواست بره نهار بخوره، دلم نیومد بهش بگم، تونمیخواد دست ب چیزی بزنی، خودم همه کارها رو میکنم.

رفتم تو هال و تی وی دیدم، اما بعد بلند شدم و رفتم پیشش و با هم انجام دادیم.

بعد هم ماه#$واره یه فیلم داشت، کمی ک نگاه کردیم، دیدم خواب و بیداره.

گفتم: بازم خوابت روآوردی اینجا

گفت:نه کی گفته من خوابم؟ اشتباه میکنی.... بخدا سرمه من خسته میشم یه کله از صب تا شب سر پام.

و شروع کرد سختی کارش رو برای هزاران بار گفتن در آخر گفت نظرت چیه؟

گفتم: نظر من همونه، تو باید بتونی برای خودت یه روز بزاری بی دغدغه، بتونی ب خانواده ت بگی میخوام برم تفریح، چرا نمیتونی بهشون بگی؟؟عصبانی

خندید و گفت: ب تو میتونم بگم؟

گفتم: من رو با اونا مقایسه میکنی؟؟

 

خلاصه اینکه هیچ کدوم نتونستیم همدیگه رو راضی کنیم.

بهش گفتم: حامد بیا ازدواج کنیمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

گفت: وای، همه ش همین رو میگه، سرمه فک میکنی ازدواج کنیم اوضاع از این بهتره؟؟ کار من ک تغییر نمیکنه، تازه تو میخوای بری فلان مهمونی من نمیتونم بیام دوباره یه سری حرف و حدیث و مشکلات اضافی تر.

گفتم: کاش ب اندازه یه زن تو عرضه داشتی.زبان

این رو ک گفتم داغ کرد و عصبانی شد، گفت: اگ زنم بودی و این حرف رو میزدی باور کن میزدمت.عصبانی

گفتم: ااا چطور دو سال پیش ک دامادتون یه چک زد تو صورت خواهرت رو همه ریختی خونه شون و تو میخواستی دامادتون رو بکشی، هی هم ب من میگفتی حالا خواهرم هر کاری کرده باشه، روی زن ک دست بلند نمیکنن، غلط کرده زده باید از خونه میزد بیرون اگ نمیتونه اعصابش رو کنترل کنه.

جواب منطقی نداد، بعد هم من بهش گفتم: اگ اخلاقت اینه الان هم بزن.

گفت: واای تو نزده داری من نمیتونم ب تو حرف بزنم وای ب حال این ک بخوام بزنمت.

بعد هم بغلم کرد و قربون صدقه م رفت و مثلا گفت: زندگیم، عشقم

ینی من اینجوری بودم.خنثی

توی این چهار سال اولین باری بود ک حامد میگفت عشقم یا زندگیم!!

ینی داشت از تعجب شاخ هام در میومد.

 

 کمی بعد هم حامدخوابش برد. میدونستم اگ بیدارش نکنم، همین جور میخوابه و البته همین هم شد، ساعت 8 از خواب پرید.شکلک های شباهنگShabahang

من هم غذا درست کردم، برعکس همیشه با آرامش نشست خورد و فقط چندباری بهم گفت چرا بیدارم نکردی؟ تو ک میدونستی شب جمعه چقد کاره، تو ک میدونی اگ بیدار نکنی من میخوابم.

گفتم: خودت گفتی یه کم بیشتر میمونم عصر هم.

گفت: یه کم بیشتر نه اینکه سه ساعت بعد !!

گفتم: تو خوابیدی باز من باید جواب پس بدم.

گفت: نه البته ک تقصیر خودمه نباید میخوابیدم.

 

موقع رفتن هم طبق معمول بدشانسی های ما، سرایدارمون داشت با سرایدار کناری مون موتورش رو درست میکرد.آخ

دیگه در یک عملیات انتحاری من رفتم توی پارکینگ و زنگ زدم ب گوشی ش و بهش گفتم بیاد در انباری مون رو باز کنه و ب این ترتیب از دم در اومد تو پارکینگ و  ب حامد یه تک زدم و گفتم بروشکلک های شباهنگShabahang

 

خوب من این پست رو دلم میخواست بنویسم اما از یه طرف نمیخواستم ک خانومها بخونن چون یا میگفتن این چیزایی ک نوشته دروغه و یا اینکه چ شانسی داره و یه کم حسادت هم چاشنی ش میشد و یهو خدایی نکرده چشم میخوردم.حالا هرچی بیا بگو بخدا یارو ما رو نمیخواد.آخنیشخند

و صادقانه بگم، تحمل این ک یه هم جنس هم ازم انتقاد کنه رو نداشتم.زبان

اما از یه طرف هم دوست داشتم کسی بخونه و نظر بدم و دیدم چ کسی بهتر از شما آقایون.

خوب حالا یه سوال واقعا شما چی فک میکنید؟؟؟ من چی کار کنم ک با حامد ازدواج کنم؟؟ از یه طرفی هم شرایط کارش وحشتناکه!! اما واقعا دوستش دارم!

اخلاق من خیلی بده؟ ( خدایی اگ بیاین بگید اره میرید جز بلک لیستقهقهه)

حامد خیلی بد بینِ نسبت ب ازدواج، همه ش میگه آدم ازدواج کنه سختی هاش چندبرابر میشه، میتونم نظرشماها رو بدونم، آیا شما هم باهاش هم عقیده اید؟؟

در کل چی کار کنم حامد رو راضی ب ازدواج با خودم بکنم؟نیشخند

واقعا علت همه این کج خلقی هام همینه، میگم خوب من واسه چی درکش کنم، اگ قراره آخرش مال هم نباشیم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :