مامانش (دل نوشت 22)

میدونم که این پست خیلی طولانی شد اما امیدوارم حوصله کنید و بخونید و مثل همیشه لطف کنید و نظر بدید. 

عصر حامد زنگ زد و گفت: حال مامانش بد شده و با باباش رفتن بیمارستان و اونم داره میره اونجا.

شاید به حساب بدجنسیم بذارین اما وقتی شنیدم ناراحت نشدم. برام هم مهم نبود بپرسم چش شده، برای همین بدون سوالی با یه بسلامت مکالمه رو تموم کردم.

برای اینکه از مامانش خوشم نیاد دلایل خاص خودم رو دارم که بعضی هاشون رو براتون میگم:

واقعیت اینکه کاملا مطمئنم مامانش تو کار دعا، جادو و جنبل و این چیزاست. (این بهم ثابت شدست) و بنظرم از مدتها قبل دنبال اینه که بین ما رو بهم بزنه. نمیدونم باور میکنید یا نه اما هر وقت من و حامد در حضور مامانش تلفنی داریم حرف میزنیم به طرز عجیبی سر یک موضوع پیش پا افتاده بشدت دعوامون میشه. اوایل میگفتم سرمه تو که خرافاتی نبودی این حرفا چیه که میزنی اما الان بعد از این سالها میدونم که فکرم واقعیت داره.

چند روز پیش بود که گفتم فالگیر رفتم، بهم گفت حامد کمر درد نداره؟ من با تعجب گفتم آرهتعجب (تقریبا یه ماه پیش باهم رفتیم دکتر و براش ام آر آی کمر نوشت) گفت: موهاش نمیریزه؟ من متعجب تر گفتم: آرهتعجب (چند وقتی میشه به شدت از ریزش موهاش شکایت داره) گفت: همش به خاطر جادوهایی که مادرش براش میگیره!! گرچه نمیدونم حرفای اون تا چه حد درسته ولی نشونه هاش که کاملا درست بود.

اون اوایل با تعجب میدیدم هروقت با حامد در حال صحبتیم مامانش میاد تو اتاقش و شروع میکنه به صحبت و آسمون ریسمون بافتن و اینقدر میموند که حامد با من خداحافظی کنه و وقتی دوباره تماس میگرفت: در جواب سوالم که مامانت با تو چه صحبتی داره اونم اینهمه می گفت: مامانم افسردگی دارهتعجب گفتم: این چه مدل افسردگیه، والا ما هرچی افسرده دیدیم اینجوریه که طرف میره تو اتاق بیرون نمیاد و با کسی هم حرف نمیزنه. از جوابم لجش گرفته بود گفت: چند مدل افسردگی داریم اون یه مدله که کم حرف میشن اینم یه مدل که پر حرف میشن. پرسیدم چرا با خواهرت حرف نمیزنه؟ گفت: خواهرم اخلاقش با مامانم جور نیست. (بعدها فهمیدم رابطه خواهرش اصلا با مادرش خوب نیست) در ضمن مشکلات زندگی خودش رو داره. گفتم: خدا رو شکر که بابات صدساله باشه صحیح و سالمه، یعنی مامانت با تو راحت تر حرف میزنه تا شوهرش؟تعجب جواب دقیقش رو یادم نیست اما مضمونش این بود که آره، مسلما من بیشتر باهاش راه میام تا بابام.تعجب گفتم بیشتر اوقات که تو نیستی پس با کی حرف میزنه؟ گفت: کسی رو نداره واسه همین حرفاش زیاده میشهتعجب

گرچه خوشبختانه حامد بیشتر تایمش رو سر کاره و بیرون از خونشونه اما همون ساعت یک شب هم که میاد مامانش دست از سرش برنمیداره.

خونه رو میخواد تمیز کنه حامد پای ثابته چه کارگر بگیرن چه نه! خونه تکونی با حامده!

پریشب که بیرون بودیم مامانه طبق عادت فضولیش زنگ زد. دیدم داره میگه باشه میام بعد از کلی سوال و جواب که چی کارت داشت گفت میگه زانوهام درد میکنه یه سری کار دارم بیا انجام بده. گفتم یعنی مامانت نمیگه تو خسته ای؟ واقعا دلش واسه تو نمیسوزه؟ منم از لجم تا جایی که تونستم باهاش بیرون موندم که زود برنگردهنیشخند.

چند وقته متوجه شدم مادر جان افسرده آقا کلاس خط و کامپیوتر میرنتعجبتعجب من رو میگید چون دستم به مامانش و زورم به خودش نمیرسیدنیشخند با لحن تمسخرآمیزی گفتم: این همون مامان افسرده هست دیگه؟ کمی اخماش تو هم رفت و جواب داد: تا حالا دیدی من به مامان تو حرفی بزنم؟ (خداییش رو بخوام بگم من هزار تا حرفم هم بزنم اون هیچی نمیگه) با حرص گفتم:قربونت برم من اگه مادرم تو 60 سالگی اونم با افسردگی، تازه تصمیم بگیره بره کلاس خودم جلو جلو ضایعش میکنم.

چند وقت پیش توی تعطیلی اجلاس سران مادره گفت من رو ببر مسافرتتعجب. چه دعواهایی کردیم از قبل سفر تا وقتی برگشت. مادر و پسر تنهایی رفتن مسافرتتعجب بهش گفتم نه همچین چیزی رو خودم دیدم و شنیدم نه دوستام. دردسرتون ندم که اتفاقا مادره چقدر زانوشم خوب شده بود و کوه هم رفتن اونجانیشخند و از افسردگی هیچ خبری نبود و همش تو بازار در حال خرید تشریف داشتن.

فقط تنها نکته مثبتش اینه که حامد نسبت به منم همین جور احساس وظیفه میکنه. البته بجز مامانش و من برای باباش و خواهرشم همین جوریه ها.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :