وقتی سرمه پاچه میگیرد!!! ( دل نوشت 233 )

دیروز عصر حامد رفته بود بیمارستان و برای عکس از کلیه و البته نتیجه ام آر آی ک چند ماه پیش با هم رفته بودیم و انجام داده بود رو نشون بده و دکتر هم براش ده جلسه فیزیوتراپی نوشت.آخ گرچه من همه ش ب حامد میگم دلیلش اینهمه کارتونهای سنگینی ک چند تا چند تا باهم بلند میکنی.

تا رسیدم دم بیمارستان کارش تموم شده بود و چون میدونستم از صبح رفته خرید و چیزی نخورده، بستنی باقلوایی و رانی و لاکر خریده بودم برای هر کدوممون، ک حامد اصلا از بستنی باقلوایی کاله ک این همه هم تبلیغ کرده خوشش نیومد، خودم هم ای ی ی بدم نیومد ولی دیگه نمیخرم.

رفتیم ک سوار ماشین بشیم دیدم تمام ماشین بجز صندلی راننده جنس گذاشته حامد.هیپنوتیزم

گفت: شرمنده سرمه جان! جا نیست. رو صندوق عقب میشینی یا سقف؟

گفتم: من ک روی صندلی راننده، تو یه جا برای خودت پیدا کن

بالاخره اون یکی صندلی جلو رو هم خالی کرد و من تونستم بشینم.اوه

حامد گفت: کجا بریم؟ چی بخوریم؟

گفتم: فرقی نداره،....

رفتیم طرفای مغازه، اما من از حامد لجم گرفت، هرچی میپرسیدم بی تفاوت جواب میداد منم بهش گفتم: اصلا من غذا نمیخورم

اونم با عصبانیت گفت: مگه من چی کار کردم؟؟ غیر از اینکه جوابت سوالت رو دادم؟

گفتم: بله جواب سوالم رو دادی اما مثل همیشه نه! بی احساس جواب دادی

من هم گفتم میخوام پیاده شم تو هم برو مغازه، من جایی نمیام غذا بخورم.

اون هم گفت: باشه هر جور خودت دوست داری، من میخواستم باهم بریم ی چیزی بخوریم اما خوب دیگه بی خیال.

اینقد حرصم گرفته بود مرت$%یکه دیگه اصرار نکرد.عصبانی

موقع پیاده شدن و خدافظی گفت: حالا کجا میری؟

گفتم: نمیدونم.

دیگه از اونجا ( الان فهمیدین از کجا) پیاده راه اومدم و اول رفتم آجیل و برگه قیصی و باسلق و برنجک خریدم. بعد یه مداد چشم ک گفت خیلی مشکیِ گرفتم، بعد هم دو تا روسری ( حالا من اصلا روسری نمیزنم و شالی هستمزبان) و نون خامه ای و در آخر سر هم میگو. چقد چیزایی ک خریدم ب هم ربط داشتن خدایی

حامد هم زنگ زد و گفت: هنوز نرسیدی خونه؟714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gif

گفتم: نه، اعصابم خورده

گفت: چرا از حرفایی ک ب من زدی ناراحتی؟

من: واقعا روت رو برم.

خلاصه یه کم حرف زدیم.399619_koc8w2z6c06mt1sw.gif و بعد گفت: هر وقت رسیدی خونه ب من زنگ بزنمنتظر

 

شب ک زنگ زد نه اون ب روی خودش اورد و نه من و عادی حرف زدیم .

درباره اینکه کجا و چ ساعتی بره فیزیوتراپی حرف زدیم و بعد گفت: سرمه الان چی می چسبه؟

میدونستم منظورش خوابه اما گفتم: اینک میومدی دنبالم.

گفت: اون ک بله، خوب رفتیم بیرون بعدش چی؟

گفتم: میرفتیم شام میخوردیم.

گفت: خوب شام هم میخوردیم ، بعدش چی؟کلافه

گفتم: یه فیلم میدیدیم.

گفت: فیلم هم میدیدیم، بعدش چی؟کلافه

گفتم: میرفتیم بیرون طلوع آفتاب رو میدیدیم.نیشخند

گفت: اصن تا ساعت 6 صبح طلوع آفتاب رو دیدیم بعدش چی؟؟؟؟؟؟کلافه

گفتم: یه صبونه میزدیم.

گفت: بعدش؟آخ

گفتم: دیگه خدایی خیلی خسته بودم من رو میرسوندی خونه یه استراحتی بکنم و خودت میرفتی سر کار.

گفت: یه سوال دارم ازت، تا حالا شده کم بیاری تو جواب دادن؟

 

امروز صب اشتباهی ب جای اینک ب خواهرش زنگ بزنه ب من زنگ زد و من از خواب بیدار کرد، آخه یکی نیست من کجا، خواهرت کجازبان

نزدیکهای ظهر با هم حرف زدیم و گفت اینقدر کمرم درد میکنه ک نتونستم برم مغازه و از فردا هم نوبت فیزیوتراپی گرفتم.

من هم گفتم: ااا چطور الان میتونی نری ولی ب ما ک میرسی مغازه آشپز نداره، کارگر نداره

گفت: بابا میگم حالم خوب نیست، با خواهرم هماهنگ کردم یه چند ساعتی بره اونجا.

گفتم: بعد کلاس نیای دنبالم هااا، میخوام با دوستام برم بیروندروغگو

گفت: باشه عزیزم.

 

رفتم کلاس و توی راه دعوام شد با راننده تاکسی. وقتی ازش پرسیدم چقدر میشه و گفت: هزار تومن، یهو داغ کردم

گفتم: آقا نرخش تا انتهای مسیر 800 تومنِ اونوقت چطور 1000 تومن؟؟ حالا یه وقتی از سر خط سوار میشی طرف از اول طی میکنه اما من ک هر روز دارم این مسیر رو میام تا حالا یه بار هم تو راه رفتم از وسط مسیر 1000 تومن ازم نگرفته بودن. ( خدایی سر 200 تومن نبود، خیلی زورم اومده بود)

گفت: نه من مسیر هر روزه م و میدونم ک قیمتش 1000

گفتم: شما یه پیرمردی با این سن و سالت خجالت نمیکشی از مردم پول اضافه میگیری؟قهر الان میریم ابتدای مسیر من بهتون قیمت رو ک رو تابلو زده نشون میدم.

گفت: رو تابلو هم زده 1000

مر#$تیکه دروغگووووووووووووومنتظر

رسیدیم ب انتهای مسیر و من گفتم آقا اون دست خیابون رو نگاه کن و قیمت رو بخون ( حالا گیر داده بودم ها سر 200 تومن)

خلاصه این ک در نهایت بقیه پولم رو داد و من پیروز شدم.

 

فاطمه امروز غایب بود و من و ناهید کنار هم نشستیم واین طرف و اون طرفمون شعله و حمیده پیره بودن، دیگه توضیح نمیدم ک ب فا$%ک رفتیم.

 

دقیقا تا کلاس تموم شد حامد زنگ زد و گفت : عزیزم تو راهم هماهنگ کردم ک بیام بریم نهار بیرون

گفتم: من نمیام! منظورت چیه ک هماهنگ کردم؟ میخوای منت بزاری؟؟ چطور تا ساعت 3 نرفتی هیچی نبوده، حالا واسه همین یه ساعت کسی نبوده؟ لازم نکرده بیای، برو همون مغازه.

گفت: من غلط کنم بخوام سر تو منت بزارم ولی بخدا گفته بودم دو میام مغازه چون خواهرم باید میرفت مهد کودک دنبال بچه ش، بهش زنگ زدم گفتم اگ میشه یکی رو پیدا کن ک بره دنبال پسرت تو همون 5 برو خونه، اما باور کن فقط میخواستم بهت بگم، اصن هرچی تو میگی من هماهنگ نکردم.شکلک های شباهنگShabahang

همدیگه رو ک دیدیدم گفت: به به روسری نو مبارک، فک کنم یه پنج، شش باری با خنده هی میگفت و در آخر سر هم گفت: الان جبران اون سری های پیش ک یه چیز جدید خریده بودی و من متوجه نشده بودم شده؟619120_sarcastic.gif

بعد هم گفت: خوب سرمه جونم لیستت رو در بیار و بگو کجا بریم؟نیشخند

من هم گفتم: هر جا خودت دوست داشتی بگو، برای من فرقی نمیکنهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  و همین جور ک پام رو پام بود گفتم: فقط زیاد حوصله ندارم، زود تصمیم بگیر.

یهو حامد ک غش خنده بود گفت: ب جان خودم سرمه بهت حسودیم میشه، پا رو پا انداختی، من دارم رانندگی میکنم، بهترین حالت رو هم باهات حرف میزنم اونوقت تو حوصله نداری، خدا بده شانس416718_icon_lol.gif

از حرفش خودم هم خنده م گرفت.خنده

نهار ساندویچ خوردیم، بماند ک یه ظرف بزرگ الویه هم حامد خرید و هرچی بهش گفتم ما اون رو نمیخوریم، گوش نکرد و در آخر سر هم حرف من مثل همیشه درست از آب در اومد.از خود راضی

داشتیم غذا میخوردیم پرسیدم: حامد بابات برنگشت؟

گفت: نه!

گفتم: باور کن یه دختری چیزی اونجا تور کرده.

گفت: آره، خواهرش هم برای من میخواد بگیره، با بابام باجناق بشم.

گفتم: نه بیچاره، بابات یه مادر و دختر پیدا کرده، دختره رو خودش گرفته، مادره رو میخواد بده به تو، ینی تو میشی پدر زن بابات.قهقهه

 

تو راه خونه یه کم شستشو مغزیش دادم ( البته فک نکنم تاثیری داشتقهر) ک کدوم پسری اینقد کار کنه و اینهمه بار خونواده ش رو هم بدوش بکشه، خیلی هم خوب کردم که گفتم.

 

خونه فقط ب اندازه یه چایی و نون خامه ای خوردن بود و البته کمی غرغر ک حوصله م سر رفته و همه عالم و آدم تازه ساعت 6 میرن بیرون اونوقت من چون تو کار داری باید خونه بمونم و ..

اونم برای اینک من رو از سر خودش وا کنه هی گفت: عزیزم زنگ بزن ب دوستات ببین کی هست باهاشون قرار بزار برو بیرون

من م زنگ زدم ب سمیه و گفتم میام بریم بیرون، اینقد حوصله م سررفته ک حتی حاضرم بریم تو یه پارک بشینیم.

 

قبل رفتنم هم با خواهرم حرف زدم و گفت دیروز عمه زنگ زده و پرسیده مامانت اینا رسیدن، گفتم: برای چی جوابشون رو میدی؟؟؟ اون دفعه گفتی حواسم نبود الان دیگه چراعصبانی

با مِن و مِن گفت: باشه، حالا تو حرف بدی نزدی ک بر بخوره بهشون؟

کاردم میزدن خونم در نمیومد، گفتم باید مادرشون رو ب عزاشون میشوندم اما متاسفانه حرفی نزدم.

اون هم گفت: واقعا بی ادبی و گوشی رو قطع کرد.زبان

 

رفتن همانا کلی تو ترافیک موندن همان، هی زنگ میزدم ب سمیه و غر غر ک چرا اینقد شلوغه کاش نمیومدمآخ

بالاخره ب پارک نزدیک خونه سمیه نا رسیدم و بعد از کلی همدیگه رو دیدیم.قلب

اولین چیزی کیس برای مردم شناسی، داداش سمیه بود ک یه دختره رو میخواد ک واااااااای اگ تعریف کنم چ شانسی اورده ک با داداشش دوست شده، و گفت پاش رو کرده تو یه کفش ک بریم بله برون و بعدش هم فوری عروسیهیپنوتیزم

هی گفتیم مردم چ شانسهایی دارن

من با خودم الویه ظهر و شیرینی رو بردم کمی خوردیم و حول و حوش 9 ک تاریک شد رفتیم خونه خواهر سمیه ادامه بحث.

دم در خونه شون ک خواستم پارک کنم، یارو اومد گفت: خانوم اینجا پارک نکن الان خاور میاد، رفتم یه طرف دیگه، دوباره اومد گفت: خانوم اینجا بزاری خاور رد نمیشه

گفتم: دلم میخواد اینجا ماشین رو پار کنم، ب شما چ، مشکل شماست

سمیه دوون دوون از پارکینگ خونشون اومد بیرون و گفت: سرمه چی شده؟

گفتم: والا نمیدونم، از این آقا بپرس، هر جا پارک میکنم میگه اینجا نزار، خو این ک اظهار نظر میکنی یه جای پارک نشون بده411619_128fs2883590.gif

آقاهه هم یه جا رو نشون داد و گفت: برو اونجا پارک کن

رفتم همونجایی ک گفته بود پارک کردم و پیاده شدم، آقاهه گفت: خانوم بچسبون ب جدول، میخوای سوییچ رو بده ب من پارک کنم.

گفتم: چییی؟؟ مگه خودم چلاقم، ب من مربوط نیست خاور رد بشه یا رد نشه.

سمیه گفت: سرمه تو رو خد ااااانگران

دوباره رفتم و ماشین رو چسبوندم ب جدول...

 

با فاطمه و سمیه در حال چایی و شیرینی خوردن ک آیفنشون زنگ خورد و یه آقاهه بود ک گفت: بیاین جای ماشینتون رو عوض کنید، ماشین رد نمیشهخنثی

سمیه هی میگفت: سرمه جون من دعوا نکنیااا

با هم رفتیم دم در و گفتم: آقا چی میگی؟؟ مگه خودت نگفتی اینجا پارک کن؟ عقل درست و حسابی داری؟

در نهایت جلوی در پارکینگ سمیه نا پارک کردم و اومدم تو نشستم. هنوز چایی  دوم رو نخورده بودم ک دوباره زنگ آیفن زده شد و اینبار همسایه طبقه بالا بود ک از خونه میخواست بره بیرون و ماشین جلوی در بود.کلافه

کمی بعد از جابجایی چندباره ماشین ، نشستم و حرف زدیم و شب هم برگشتم خونه.

 

زنگ زدم ب مامانم و کمی حرف زدم و از عمه م اینا سوال کرد و من گفتم چرا خواهر من ب طرفداری من در نیومده و جواب عمه ینا رو میده، مامانم هم گفت: هرچی تو میگی درسته من باهاش حرف میزنم ومیگم دیگه جوابشون رو نده. وای ک چه خوش حال شدم از حرف مامانمشـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

بعد هم ازم پرسید: اگ چ کاری کنن از دل تو در میاد؟

من هم زدم زیر گریهخنثی و گفتم: هیچی، هیچ کاری، من 5 ماه تنهام، ماشین خراب شد خودم بودم، برق خونه خراب شدم خودم بودم، مریض شدم خودم بودم، کسی برای من کاری نکرده، تازه نه تنها از من دلجویی نکردن تازه زنگ هم نمیزنن، من خونه کی میرفتم بجز اینا، حوصله م اینقد سر میره جایی ندارم برم

مامانم گفت: حق با تو، هرچی میگی درسته.

گفتم: مامان شما بیاین ، اینا بخوان بیان من تو خونه نمیمونم هااا

گفت: نه نمون،هرجا دوست داری برو..

مامان خوبم این برای تو358619_fs6avqu9vlnx9g89.gif

 

شب ب حامد گفتم: با مامانم حرف زدم و گریه کردم تازه مامانم گفت هرچی تو بگی، هر چی تو بخوای770019_heartshape2.gif

با خنده گفت: همین دیگه، لوست کردن، باید یه پس گردنی بهت میزد و میگفت بچه عمه تِ هر کاری کرده اشکال نداره، تو برو دست بوسی ش

ازش پرسیدم حــــــــــــامد الان چی دلت میخواد؟

گفت: واااااااااااااینگران

گفتم: لوس نشو، هر چی تو دلت بگوو

گفت: اینک تخت بگیرم بخوابم.نیشخند

گفتم: چــــــــــــــــی؟

گفت: ینی میگم تا صب بشینیم و حرف بزنیم.خنده

 

پست  ب این بالا بلندی نوشتم، تو روح هر کس ک بخونه و نظر نزاره.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

حتی شما دوست عزیز.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :