خوب، بد، زشت، زیبا!!! ( دل نوشت 230 )

دیشب حامد حول و حوش 1 نصفه شب اومد دنبالم، هر جا رفتیم تعطیل بود، حامد هم هی قسم می خورد اینا تا دیروقت همیشه باز بودن، نمیدونم چرا الان بسته ن. ک البته حامد گفت حتمااا شب قبل کلانتری اومده و ترتیب همه رو داده.شکلک های شباهنگShabahang

همین طور ک داشتیم دنبال ی جایی میگشتیم، یکی اومد و برام آکاردئون زد و حامد هم یه مبلغی بهش داد، بعد آقاهه هم در ازاش یه برگه کوچیکی ب حامد داد و گفت تو بلاگفا وب دارم اینم آدرسشِ اونجا هم بیاین و بهم سر بزنید.خنده

بالاخره یه فست فود شبانه روزی پیدا کردیم و رفتیم ک بشینیم آقاهه گفت امشب اماکن اومده گیر داده ماهم مجوز شبانه روزی مون تموم شده بود، فقط زود برید.

دیگه ما هم اصلاا ب حرفش گوش ندادیم و تا 2.5 اینا اونجا بودیم.

دیگه من اومدم و خونه و تا صب با هم تلفنی حرف زدیم.885020_girl_phone3.gif

 

سر صبح حامد اومد با حلیم و نون تازه همین طوری ک داشتیم میخوردیم حامد یه حرفی زد ک من از همون موقع اینجوری شدم:

وقتی هم ک بهش گفتم همه اینا زیر سر مادرت و دعاهایی ک برات میگیره ست، مثل اسپند رو آتیش شد.

گفت: من کی تا حالا درباره مامان تو یه حرفی زدم، حالا برای حرف یه نفر اینجوری میگی

گفتم: اون گفت اما من خودم میدونستم.

دیگه خدافظی کردیم و حامد رفت.

عصر زنگ زد و گفت: ک شاید نتونم بیام، نهار درست کردی؟؟

گفتم: نه درست نکردم، نیاا

 

یک ساعت بعد دوباره زنگ زد و گفت ک در خونه تونم، غذا اوردم.

و خوب اومد و یه کمی باهاش آشتی کردم، هی گفت: تو اشتباه متوجه شدی، خدا شاهده من منظورم اون نبوده

بعد زنگ زدم ب آسا ک اگه میتونی بیای بیروون. اونم قبول کرد و با هم دیگه قرار گذاشتیم.

خلاصه همدیگه رو دیدیدم و رفتیم یه کافی شاپ.نیشخند

آسا هی میگفت: سرمه مردم شناسی کنیم. 

سوژه مردم شناسی هم اینقد بود خصوصا 3 تا دختر کنارمون بودن ک ما هی میدیدیم گارسون براشون خوراکی میورد: چیز کیک، شیک، چیپس پنیر، کیک خامه ای..هیپنوتیزم

من و آسا همه ش هی آه میکشیدیم و میگفتیم خوش ب حالشون چقد پولدارنخیال باطل

اما خوب در نهایت خوش ب حال منم شد و مهمون آسا شدم.ابله

 

الان هم منتظر حامدم ک بیاد و بریم یه دوری بیرون بخوریم و اگ جایی باز بود یه غذاییمژه

 

دوستای گلم خیلی دوستون دارم، شرمنده ک جواب ندادم، بزارید ب حساب بی حوصلگی، فقط کاش بتونم اینهمه خوبی تون رو جبران کنم.

 

 

+هنوز آسا رو ندیده بودم و دنبال یه بانک بخصوص بودم ک یهو اون طرف خیابون پیداش کردم اما تا خواستم برم متوجه شدم یه ماشین همون سمت خیابون ک بوق میزده برای من داشته اینکار رو میکرده و حالا ک من نگاه کردم و اون رو دیده بودم، ب هوای اینکه میخوام برم سوار ماشینش بشم نگه داشت، حالا کجا؟؟ دقیقا رو ب روی همون بانک مورد نظر منآخ

منم توی همون پیاده رو اون سمت خیابون موندم و پشت یک تلفن عمومی قایم شدم ک یارو من رو نبینه و من یواشکی کشیک میدادم ک کی میره، یهو دیدم یه پسره اومد  پیشم و گفت: سلام خانوم، من اینجام اومدم دنبالتوننیشخند

من:خنثی

دیگه دیدم اوضاع خیلی خیط شده، کاملا براش توضیح دادم ک چرا عین دیوونه ها پشت تلفن عمومی ایستاده بودم.خجالت

و البته هر کاری هم بعدش کرد بنده شماره ش رو نگرفتم.از خود راضی

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :