چیز!!! ( دل نوشت 228 )

امروز برای نهار فاطمه و ناهید و دختر دایی ش فریبا رو دعوت کرده بودم. دیشب چون میدونستم من اهل صبح زود بیدار شدن نیستم، ب خاطر همون بیماری مزمن گش#$ادیهمه کارهام رو شب قبلش انجام دادم ک ب این شرح بود:نیشخند

اولین غذایی ک درست کردم سالاد الویه م بود، خدایی سالاد الویه غذای پردردسری هااآخ ،نمیدونم شاید هم ب دلیل مبتلا بودن بیماری ک در بالا پیشتر اشاره شد96917_tooth.gif ب نظر من اینطور میاد، یک سالاد الویه خوشمزه با مرغ و کالباس و نه ژامبونو با تخم مرغ کم و سس زیاد همون جوری ک مورد دلخواهم درست کردم.

بعد از چیدن و تزینش تو ظرف مورد نظرم رفتم سراغ کارهای ماکارونی تو فراز خود راضی ماکارونی ها رو آبکش کردم و ریختم توی پیرکس مورد نظرم و لاب لاش گوشت و قارچ وپنیر پیتزا و آویشن ریختم و در آخر سر هم یه لایه پنیر پیتزا و بعد روی ظرفش رو نایلون کشیدم و گذاشتم تو یخچال.74172_gholi_daman.gif

و آخرین کارم برای نهار در آوردن شنیسل ها از توی فریزر و گذاشتنشون توی یخچال بود ک امروز میخواستم سرخشون کنم، یخشون آب شده باشه.

بعد رفتم سراغ دسر

کیک درست کردم ک وقتی بریده میشد چند تا رنگی راه راه داشت، بعد از درست شدنش هم روش رو با شکلات تخته ای رنده شده و ترافل رنگی تزیین کردم.

و 4 تا بستنی خوری در آوردم و یه ژله درست کردم و ب چهار قسمت مساوی ریختم ته بستنی خوریا و گذاشتم توی یخچال تا ببنده.

بعد هم سالاد کلم و ماست و شویدم رو درست کردم و  ظرف میوه رو چیدم  و همه رو گذاشتم توی یخچال.

در آخر سر هم قسمت بورینگ ( خو باید معلوم بشه کلاس زبان میرم دیگه29682_gholi_poshte_parde.gif) ماجرا تمیز کاری خونه رو انجام دادم.

اگ یادتون باشه همون روزی ک خواهرم میخواست بیاد خونه من خونه رو تمیز کردم اما وقتی خواهرم اومد گفت واااااای سرمه چقد خونه کثیفِ، کارگر بگیر دو سه روز بیاد تمیز کنه.

خو من دیگه روم نشد بگم تازه همین امروز اینجا رو مرتب کردم.19482_eva.gif

 

دیگه دم صب جنازه خوابیدم و نزدیکهای 8 حامد زنگ زد و گفت تازه رسیدم، برو بگیر بخواب.

منم خوابم برد تا ساعت 12boredom.gif یهو پا شدم و ساعت رو دیدمهیپنوتیزم

خلاصه اینک تند تند کارام رو کردم و بعد و شنیسل ها رو توی ماهی تابه گذاشتم ک سرخ بشن و پیرکس ماکارونی رو توی فر و یه زنگ ب حامد زدم و کمی با هم حرف زدیم و گفت خوب شعله رو هم دعوت میکردی، خوش میگذشت ها.

 

میز نهار رو هم چیدم و هر بشقاب های رنگی رو با لیوانهای همرنگش ست کردم و مخلفات رو گذاشتم و تا فاطمه اومد با یه جعبه شکلات.

براش شربت آلبالو بردم و داشتیم حرف میزدیم ک ناهید و فریبا با جعبه شیرینی رسیدن.

 

بعد از کمی خنده و شادی رفتیم دور میز، دیگ اینقدر این سه تا دختر ب من محبت کردن و از دست پختم تعریف کردن ک خدایی خجالت کشیدم.

 

بعد  از غذا هم دوباره شروع کردیم ب مردم شناسی، برای فریبا کلی از شعله گفتیم و خندیدم.

کیک رو آوردم و برای بریدنش من شروع کردم ب رقص چاقو اما مثل این دختر دهاتیا، ینی اینقد خندیدیم، کیک هم واقعا خوشمزه شده بود و دوباره خیلی تعریف شنیدم.

فریبا دختر دایی ناهید ک اولین بار بود من رو میدید گفت چ شما خوش خنده اید، ادم از خندیدنتون لذت میبره، خدایی ب خودش هم گفتم فریبا لایک دارییی، عاشقت شدم اینقد از من تعریف کردی

 

دیگه همین طور ک میوه میخوردیم راههای دق دادن مامان حامد رو بررسی میکردیم، خیلی حال داد.

همون موقع ها بود ک حامد هم زنگ زد و گفت ک از دوازده و نیم اینا خوابیده تا الان ک شش عصر بود، چون دیشب اینقد گرم بود ک نتونستیم بخوابیم. کمی حرف زدیم و گفت برم نهار بخورم و خدافظی کردیم.

بعد فاطمه گفت ک سرمه من ب عشق فالهات اومدم، دیگه قهوه دم کردم و تاروت هام رو آوردم و شیرینی تر های ناهید رو هم چیدم و آوردم.

اینقد فالهاشون رو بهشون درست گفتم ک کف خودمم بریده بود وای ب حال اونا24812_gholi_jaz.gif

برای فاطمه ک ازدواج کرده خیلی چیز خاصی نبود و بیشتر مالی بود، تا اینک گفتم فاطمه کی رو میشناسی صورت کشیده، چونه دراز، موهای پرپشت و گوش بزرگ..؟؟

یه خورده فک کرد و گفت: پسر عموم هست.

گفتم: دوست داشته؟

گفت: آره.

خواستم بگم هنوز قلبش برای تو و دوست داره و یه جورایی قلبش تو دستشِ برای تو ک گفتم: فاطمه این آدم چیزش تو دستش گرفته برای تو

 

دیگه چهار تایی مون اینقد خندیدیم ک اشک از چشامون میومد.890617_171.gif

ناهید هی میگفت:فاطمه پسرعموت اومد در رو، چیزش رو برای تو دستش گرفته.قهقهه

فاطمه هم میگفت: خاک بر سرم، واسه شما سه تا ک مجردین از این چیزا نیومد، واسه من اومده.آخ

 

ناهید هم بهم گفت ک اگ بخوام ب دوستاش میگه ک من فال میگیرم ک کار وبار فالگیری رو براه بندازمخیال باطل

بعد هم ظرفهای بستنی رو ک ته شون ژله بود رو در آوردم و بستنی روش گذاشتم و با خامه و میوه و ترافل روش رو تزیین کردم و یه تیکه کوچیک کیک هم بریدم و کنارش گذاشتم.

بچه ها ک کلی ازم تعریف کردن و هی گفتن ننه حامد باید دست و پات رو هم ببوسهابله

ناهید پرسید حامد میدونه اینقد خونه داری؟ گفتم بله اما میگه این ک کار خاصی نیست همه بلدن از این کارازبان

گفت: نه اصلا این جوری نیست...مشغول تلفن

 

فاطمه زودتر رفت و بعد از رفتنش تازه یادمون افتاد ک نرقصیدم، کلی رقص و خنده و مسخره بازی و بعد هم دوباره مردم شناسی.176719_47b20s0.gif

روز خیلی خوبی بود و چون حامد نبود جای همه شماها هم خالی بود.

شب هم حامد زنگ زد و خیلی بی حوصله حرف میزد، معلوم بود اصلا بهش خوش نمیگذره577719_hapydancsmil.gif

گفت: من ک همه ش دم درم، هوا هم گرمه

دیگه یه خورده حرف زدیم و اختلاط کردیم و فعلا رفته ک زنگ بزنه اما هنوز که خبری ازش نیست.زبان

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :