مشکی رنگِ عشقِ!!! ( دل نوشت 225 )

شب فوتبال دختر عمه م، کیمیا، برای پنج شنبه شب دعوتم کرد تولد پسرش و گفت فامیلی یه تولد گرفتم براش.

چهار شنبه ظهر با عمه م حرف زدم و احوال دختراش ک شب قبل اونجا خوابیده بودن رو گرفتم و گفت ک دارن غذاهای فردا رو درست میکنن، بعد احوال نوه هاش رو پرسیدم و گفت ک امیر علی ( ک فرداش تولدش بود و یک ساله میشد) تب کرده.

پنج شنبه صبح هم با کاملیا ، اون یکی دختر عمه م ، حرف زدم و عصر هم عمه م زنگ زد گفت و شماره مامانم اینا رو گم کرده.

در تمام این تماسها هیچ حرفی درباره تولد نشد ، من هم وقت آرایشگاه گرفتم و رفتم موهام رو براشینگ کردم و بعد برای پسرش کادو خریدم و برگشتم خونه، از اونجایی ک آژانس ها هیچ کدوم ماشین نداشتند، رفتم سرکوچه ک ماشین دربست کنم. ( چون قرار شده بود حامد شب بیاد دنبالم، من دیگه ماشین نبردم)

حالا همیشه از سر کوچه مون هرچی ماشین میگذره فقط برای دربستیِ، اما دیشب یه دونه هم نبود، منم گفتم عجله ای ک ندارم، تیکه تیکه میرم. بماند ک از یه جایی ب بعد دربست گرفتم و رفتم در خونه شون.

( یه قسمت مردم شناسی هم داشت توی تاکسی ک چون ب موضوع صحبت الانم نمیخوره حالا شاید بعدا گفتمنیشخند)

ساعت حول وحوش ده بود ک رسیدم ،هرچقدر زنگ خونه شون رو زدم دیدم در رو کسی باز نمیکنه، تلفن کردم ب خونه شون جواب نداد، گفتم احتمالا شلوغه متوجه نمیشن، دیگه زنگ زدم ب عمه م و گفتم: سلام عمه، زنگ خونه کیمیانا چندمیه؟ من فک میکنم اشتباهی میزنم، میشه شما در رو باز کنید اگه رسیدید؟

عمه م با تعجب گفت: مهمونی خونه کیمیا ک بهم خورد، مگه خبر نداری؟

نمیتونم بگم حالم چطور شد، باورم نمیشد، فک میکردم دارم اشتباه میشنوم، گفتم: چــــــــی؟؟؟ چـــــــــــرااا؟؟تعجب

گفت: امیرعلی تب داشت دیگه!!! گفتم ک دیروز!!!

گفتم: شما کی گفتین؟؟ فقط گفتین امیرعلی تب داره، نگفتی ک برنامه کنسلِ، در ضمن به من گفتی بچه ها دارن غذاهای فردا رو درست میکنن، تازه من ک امروز هم با شما هم با کاملیا حرف زدم ، بازم حرفی نزدید ( حالا همه اینها رو من با صدای بلند ولی لرزون میگفتم )

عمه م هم طبق عادتش تو این جور مواقع هی میگفت: آها اها آهاخنثی

و بعد گفت: من نمیدونستم ک نمیدونی، حالا با آژانس رفتی؟؟

منم گفتم: آره رفتم کادو خریدم ( ب عمد این رو گفتم ک بدونه یه خرج کادو هم الکی افتاده رو دستم ) بعد هم با آژانس اومدم.

و من ده بار گفتم: کاش ب من میگفتید!!

گفتم: پس حالا کجــــــــــــان؟؟

گفت: رفتن خونه جاری ش کمرش رو عمل کرده بوده!!

بعد از خداحافظی زنگ زدم ب خواهرم و گریه میکردم و براش توضیح دادم ک چی شده، و بعد از اونم ب حامد خبر دارم.

واقعا یه وقتایی فک میکنم خدا حامد رو برای کدوم کار خوبی ک من میدونم انجام ندادم بهم داده!! اگر بگم هر 5 مین زنگ میزد و میگفت کجایی، نگرانم، بزار بیام دنبالت دروغ نگفتم.

فقط گریه میکردم و میگفتم: حامد از سگ کمترم اگ دیگه جواب اینا رو بدم!!

همون موقع یه اس اومد ک چوون داشتم حرف میزدم نخوندم، چند مین بعد کیمیا اومد پشت خطم ک گفتمتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدمن جواب بدم حتمااا! بعد از صحبتم هم اس رو خوندم ک توش کلی عذر خواهی و ابراز شرمندگی از طرف کیمیا بود.

فک کنم 5 تا آژانس رفتم ک بدون استثنا گفتن، ماشین نداریم، منتظر هم نمونید حالا حالاها نمیان. تو این فاصله پریود هم شدم.شکلک های شباهنگShabahang

خونه شون هم جوریِ ک اصلا تاکسی رد نمیشه، دیگ یه ماشین بوق زدو ب نظر از این شخصی های مسافری میومد، سوار شدم و یه مسیری رو گفتم، بعد ک پرسیدم مسیرتون کجاست گفت شما کجا میرین و من هم گفتم و جواب داد ک میرسونمتون این قیمت.

دیگه زنگ زدم ب حامد ، کلی عصبانی شد ک چرا این وقت شب سوار شخصی شدی و من میومدم و ماشین چی و هر 5 مین یه بار ب من زنگ بزن ک خیالم راحت باشه  و ...

خلاصه اینکه من ب هزار بدبختی رسیدم خونه مون.

البته تو این فاصله آساماچ زنگ زد و براش گفتم ک چی شده و خیلی اصرار کرد ک من میام دنبالت ک چون خیابونا شلوغ بود من قبول نکردم. مرسی عزیزم.

رسیدم خونه زنگ زدم ب مامانم و گریه کردم، مامانم بنده خدا از ترس داشت دور از جونش سکته میکرد و هی میگفت: سرمه چی شده؟ تصادف کردی؟ اتفاقی برات افتاده؟

براش جریان رو ک گفتم: اینقدر عصبانی شده بود و برای اولین بار بود ک میدیدم کاملا حق رو به من داد و گفت نمیخواد دیگه جوابشون رو بدی.

 

صبح حامد اومد خونه مون ک صبونه بخوریم، توی همون مدتی ک اینجا بود مامانش فک کنم 4 باری زنگ زد و دیدم حامد داره تند تند یه سری چیز مینویسه، ک بعدا فهمیدم با مداد چشم من داشت مینوشت

پرسیدم حامد چی داری مینویسی؟

گفت: مامانم اینا ک دیروز رفتن، هول هولی رفتن یه سری از چیزاشون رو جا گذاشتن!

گفتم: هول هولی؟؟؟ اینا ک یه هفته ست میدونن دارن میرنشکلک های شباهنگShabahang

گفت: اره ولی وسایلشون رو جمع نکرده بودن.

گفتم: خوب چرا؟؟ بعد نگاه ب لیست تو دستش کردم و ادامه دادم: آااااااااااااااا این ک یه برگه آچار وسایلِ، پ با خودشون چیا رو بردن؟؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

و گفتم: واقعا خانواده ت رو درک نمیکنم دقیقا برعکس مان، من مامانم اینا از یه هفته قبل چمدونشون رو میزارن، تمام وسایل و داروهاشون رو مینویسن، سوغاتی هاشون رو ..  ده بار چک میکنن.

گفت: آره تو راست میگی، کادوی عروس رو هم جا گذاشته، باید برم بدم ب عموم ک میره با خودش ببره

گفتم:برای عروسی رفتن اونوقت کــــــــــــــــــادوی عروسی رو هم جا گذاشته

دیگه نگفتم گویا ننه ت هول بوده فقط بره مسافرت.

برگه رو ازش گرفتم ک ببینم چیا رو نبرده ک دیدم زنی%$ که اولین چیزی ک ب حامد گفته این بود:

کرست مشکیخنثی

ب جون خودم روم نشد وگرنه میخواستم بگم ینی قحط سوتین اونجا، خو بره بخره ب تو میگه بری بگردی دنبال سوتین ش

دیدم هی حامد اول حرفاش داشت میپرسید کجاست؟؟ ینی تو کدوم کشو؟؟

والا خوب مثلا مذهبیِ اگ ادعاش نمیشد حتما میگفت شو$%رت  لام&$بادا  رو بیار.

کلی لباس هم بود، دامن مشکی فلان، بلوز بهمان من نمیدونم با خودش چی برده پ

فقط بهش گفتم: چ حوصله ای داری تو، من ک اگه بودم، میگفتم شرمنده، نمیتونم من کار دارم، این همه قلم ک آدم جا نمیزاره، مشکل خودتونه و خدافظی میکردم.

حامد هم کلی با حرفم خندید و گفت: بله میدونم تو این کار رو میکنی.نیشخند

 

دیگه وقتی ننه هِ تصمیم گرفت زنگ نزنه ، ما هم تونستیم صبونه مون رو بخوریم ، تمام شده بود و حامد داشت میگفت چقدر کار دارم ک زنگ خونه مون رو زدن.

از توی آیفن پشت سر یه خانوم رو دیدم، هیچ وقت من جواب نمیدم چون میدونم ک با ما کاری ندارن اما نمیدونم برای چی اینبار جواب دادم و گفتم: بله؟

روش رو برگردوند و کیمیا دختر عمه م گفت: سرمه منم در رو باز کن

حامد دوید تو اتاق شکلک های شباهنگShabahang منم در رو باز کردم، تعارفش نکردم اما خودش اومد تو و در رو پشت سرش بست

نگاهی ب میز کرد و گفت: حامد اینجاست؟؟؟

و من گفتم: اوهوم.

رفتم تو اتاق و گفتم بیا برو دنبال کارات، این اومد تو خونه و حالا حالا ها نمیره، بهش هم گفتم تو اینجایی

حامد اومد تو هال و سلام و احوالپرسی کرد با کیمیا و بعد هم خدافظی

تو پله ها بهش گفتم: حامد گوشی ت رو بردی؟؟

دست زد ب جیباش و گفت: نــــــــه!نیشخند

دوباره اومد داخل و موبایلش رو براش آوردم و دوباره خدافظی کرد و رفت ، یه کم بعد برگشت. گفت: سرمه، سوییچ ماشین رو نبردم.

حالا ایندفعه سه تایی بگرد تا بالاخره پیداش کردیم.شکلک های شباهنگShabahang

مادر و پسر لنگه همه ن

 

کیمیا دو ساعتی نشست و هرچقدر عذر خواهی کرد من حتی یک بار هم نگفتم اشکال نداره ، پیش میاد و .. یا از این جور حرفها تازه برعکس هربار گفتم : خیلی ناراحت شدم، خیلی بهم بر خورده، و حتی گفتم ( و واقعا هم گفتم ک) جلوی حامد خیلی آبروم رفت.

گفت: پنج شنبه هفته دیگه تولد رو میگیرم، از چهار شنبه شب بیا، خودم میام دنبالت، ماشین میفرستم برات، با خودم میریم آرایشگاه و ...

گفتم: از چهار شنبه ک نه نمیام اما اگه شد همون پنج شنبه میام..

تو دلم هم گفتم: بشین تا بیامتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 

بعد از رفتنش زنگ زدم ب حامد و کلی خندیدیم ب شانسمون.شکلک های شباهنگShabahang

حامد هم گفت: سرمه ینی همه از تو  می ترسن هااا، بنده خدا از خواب پا نشده با چشم های پف کرده، دست رو نشسته اومده بود اینجا 

 

ب مامانم هم گزارش دادم ک چی شد ، البته تو گزارشم کمی دست بردم و قسمت حامد رو حذف کردم، مامانم هم بازم طرفداری من رو کرد.از خود راضی

گرچه خواهرم گفت: اوووه تو چقد کینه ای هستی، خوب یادش رفته بگه ، عوضش با بچه کوچیک اومده پیشت ...

و یه کمی بحثمون شد، اما برام مهم نیست، ترجیح میدم ادم کینه ای باشم و یادم بمونه تا یه آدم احمق و هر کس هر کاری خواست بکنه و بگه این ک یادش میره.

 

حامد هم از 6 ک رفت خونه شون تا وسایل رو جمع کنه، نُه برگشت!!

فقط نفهمیدم کر$$ست مشکی رو پیدا کرد یا نهhee hee

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :