بازگشت، بازگشت!!! ( دل نوشت 222 )

نه اینکه نسل در نسل و جد در جدم نویسنده بودندروغگو، دیگه این نوشتن شده جز رگ و ریشه م و نتونسته م ازش دست بکشم و ترجیح دادم الان ک دلم میخواد بنویسم.

چقد دلم برای اینجا تنگ شده بودنیشخند،چقدر عوض شده اینجانیشخند،چقدر دلم  برای همه شماها تنگ شده بود، واای چقدر بزرگ شدیننیشخند ولی از همه بیشتر برای نوشتن دلم تنگیده بود10092_eival_gholi.gif

البته ب یه نتیجه دیگه هم رسیدم، اونم اونه ک مثل آبا و اجدادم خیلی حرفام حرفِ و وقتی تصمیم ب کاری میگیرم حتما انجامش میدم، نمونه ش رو ک دیدین

 

امروز سر کلاس زبان، معلممون یه عالمه تمرین رو تخته نوشت و گفت حل کنید، هنوز هیچ کس تموم نکرده بود ک معلم از شعله پرسید: شعله همه رو حل کردی؟سوال

وقتی جواب مثبت شعله رو شنیدیم همگی اینجوری شدیم:

بعد از چند دقیقه از تک تک خواست ک جواب صحیح رو بخونن، ب شعله ک رسید، گفت: من حل نکردم، فک کردم شما گفتید فقط اینا رو بنویسید

 

بعد کلاس هم با بچه ها رفتیم شیرینی فروشی، مدتها بود نرفتم بودم، خدایی گل از گلشون شکفت من رو دیدن، هی میگفتن: سلاااااااااااااامخنثی

چون خوبیت نداشت جواب سلامشون رو ب همون شکل ندم، منم گفتم: سلااااااااام

 

برگشتم خونه دیدم برق مثل این چند وقت کم و زیاد میشه و یکهو محافظ یخچال سوخت، با چه بدبختی یخچال رو کشیدم جلو و محافظش رو عوض کردم خدا میدونه.اوه

البته دیشب دو تا آقاها از اداره برق اومده بودن و سرایدارمون هم صدام کرد و منم رفتم کلی حرف زدم، در آخر سر آقا برقیِ گفت: خانوم یه بزغاله شده رییسمون ، دستور هیچ کاری رو نمیده

من خواستم بگم پ شما چه گوساله هایی هستین ک از یه بزغاله فرمان میبرین اما چون با هم صمیمی نبودیم، یه مقداری ملاحظه کردم و حرفی نزدم.از خود راضی

تازه دیشب طرفهای ساعت 12 شب برق کل خیابونمون رفت، دنبال شمع گشتم، یادم بود یه جایی گذاشته بودم ک در دسترس باشه و ب فکر کردن نیاز نداشته باشه اما خو کلا دیگه پیداشون نکردم حتی تو روشنایی

امروز هم عصر دوباره برقمون رفت، ک البته کاشف ب عمل اومدم ک دو سه روز پیش نزدیکای 5 صبح پسر همسایه بالایی مون تو کوچه رو نگاه میکنه ( البته من ک نفهمیدم چراا اون وقت صبح دم پنجره بوده )بعد متوجه دزدان سیم برق دزد میشه و تا پلیس میاد 70 متر از سیمهای برق خیابونمون رو دزدیده بودن و زده بودن به چاک

و به همین علت این چند روزه برق خونه مون زیاد رفته، طرفهای ساعت 11 شب هم دوباره برق رفت، اما این بار ک از توی چشمی بیرون در رو نگاه کردم دیدم راهرو برق داره ...

گفتم: هاااا؟؟ احتمالا یکی ک میدونه من تنهام رفته فیوز رو از پایین قطع کرده ک من در خونه رو باز کنم و ببینم چه خبره، بعد هولم بده و بیاد تو خونه مون

فورا زنگ زدم ب سرایدارمون و گفتم برق خونه ما قطع شده، ک گفت اومدیم پارک اما الان میام خونه ببینم چی شده.

در قدم بعدی، چاقو رو برداشتم و در آپارتمانمون رو آروم باز کردم، ک در خونه آپارتمان روب روییمون باز شد و همه شون ریختن بیرون و گفتن: شما برق داری و این طوری شد ک فهیدیم برق آپارتمان دو فاز شد و 3 تا از واحدها برق ندارن

ولی خدایی تعریف از خود نباشهنیشخند فهمیدم ک چه دختر شجاعی هستم من!

 

امروز حامد برعکس دیروز هی زنگ زد و هی قربون صدقه میرفت.سبز ک البته میدونم در راستای رفتن ب مسافرت داره این کارها رو میکنه، چون برام گفت ک چی شده و باباش چی گفته و این چه جوابایی داده و باباهه هم از خرشنیشخندنیومده پایین و گفته باید بیای، ( شاید برای شما عجیب و باور نکردنی باشه اما برای من نه) گفت: اگه بشه من دیرتر میرم، زودتر میام، خدا کنه بلیط گیرش نیاد...

من هم سکوت کردم و بعد خود حامد گفت: نه اینکِ اون اتفاق هم افتاده خوب...

گفتم: کدوم اتفاق ؟؟ دیده ک دیده ، فدای سرم

چیزی نگفت.

بعد هم گفتم:از نوع حرف زدنت معلومه خودت فهمیدی ک چه جواهری داری و خانواده ت بدرد نمیخورن و نه دوست دارن نه کاری برات میکننشکلک های شباهنگShabahang

همین طور ک میخندید گفت: اصلا سرمه اونا دشمن منننیشخند

گفتم: والا دیگه نمیخواستم این رو بگم ناراحت شی اما خدا رو شکر گویا خودت میدونی

 

دیشب ساعت 3 شب پنی ک میدونست حالم خوب نیست، باهام حرف زد و من تمام نقشه هام رو گفتم و اینک به حامد نمیگم نرو اما همین ک رفت یه دهنی ازش سرویس میکنم ک یادش بمونه سفر تاریخی ششیطان

پنی ب خاطر اینهمه زنگ و اس ام اس و زود بیدار شدن برای انجام  کارای زبانم ازت ممنونمماچ، ایشالا اومدی تهران به صرف یه چایی توی فلاسک در یه پارک مهمونت میکنم، اگ همین طور بچه خوبی باشی قول میدم از اون تخمه سیاه های آفتابگردون ک دست و دهن رو سیاه میکنن هم میارم.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :