آغاز سال نو وقت شکفتن است!!! ( دل نوشتن 218 )

دیروز با فاطمه حرف میزدم که ازم پرسید: برای کلاس ثبت نام کردی؟ که جواب دادم: نه

گفتم: همون روزی که کلاس شروع میشه زودتر میام که ثبت نام کنم.

گفت: آره دیگه، فردا مینویسی.

گفتم: چــــــــــــــــــــــــــی؟ فــــــــــــــــــردا؟

و من تازه متوجه شدم که امروز کلاس دارم و دیدار ها با شعله تازه خواهد شد.شکلک های شباهنگShabahang

 

امروز ظهر بعد از این که کارهام رو کردم رفتم بانک، به آقا بانکی پول رو دادم.

گفت: اااا اضافه پول دادین، بقیه ش برای خودم.

گفتم: نه، من مطمئنم پولم درست بوده، حتما شما اشتباه میکنید.

همکار کناریش گفت: حتما مال خودته هااا، پول جلوت نبود؟؟

آقای بانکی جوانمردگفت: نه من همه پولهام رو جمع کرده بودم، تو که پول نذاشته بودی؟؟

که آقای همکار آقای بانکی جوانمرد گفت: نه!

من هم دوباره گفتم: مطمئنم برای خودتونه اما واسه اینکه خیال شما راحت تر باشه اجازه بدین من کیف پولم رو چک کنم.

بعد از نگاه کردن تو کیف پولم رو به آقا بانکی جوانمرد گفتم: آقـــــــــا، پولهای خودمه

آقاهه که غش خنده بود گفت: خدا رو شکر، برو یه پیتزا بخورشکلک های شباهنگShabahang

 

همون طور سرخوش رفتم به سمت آموزشگاه.

ثبت نام کردم و نام معلم این ترممون رو پرسیدم و وقتی فهمیدم کیِ...سبز

تا رفتم تو کلاس همه گفتن وای ســـــــــــــــــــرمه چقد عوض شدی، چقد خوشگل شدی

ولی خوب من هیچ کار خاصی نکرده بودم کهابرو

و روحم تازه شد وقتی شعله و حمیده و حامی رو دیدم.دروغگو

معلممون هم تا تونست بهمون تکلیف داد716519_shame.gif.پنی کارت در اومده.29682_gholi_poshte_parde.gif

تازه زنی$%که  گفت: بهتون هوم وورک کم دادم ، اما چهارشنبه چون اخر هفته ست تکالیف فرق داره.  

 

کلاس خیلی خسته کننده گذشت اما بعد  از کلاس یه هیجان ویژه ای در انتظارم بود، فرزانه وقت گرفته بود که بریم پیش فالگیر18672_bandari.gif

نزدیک دو ساعت وقت داشتم تا قرارم با فرزانه، زنگ زدم به حامد و گفتم: میتونی بیای بریم نهار بخوریم؟ من بیکارم.

جواب داد که باشه.قلب

رفتیم رستوران و بعد مدتها یه کبابی زدم ب این تن

به حامد گفتم: میرسونیمون در خونه فالگیره

گفت آره و منم زنگ زدم به فرزانه که اونم خیلی خوشحال شد و گفت فقط من با خواهر زاده م هستم با مژگان ( دوستش ) هم ... قرار گذاشتم، اشکالی نداره؟

گفتم: نه چه اشکالی داره.

رفتیم دنبال فرزانه  و خواهر زاده ش و بعد هم مژگان و اینقد تو راه فرزانه حرف زد که سرگیجه گرفته م.

حامد ما رو پیاده کرد و فرزانه گفت: ااایکی داره اونجا میره، میخواین شما اونجا پارک کنید.

خواستم بگم مگه آژانس گرفتی یا بیکاره که بمونه ما نوبتمون بشه، چهار نفرمون هم فال بگیریم بعد تک تک برسونتمون.منتظر

که من گفتم: نه حامد باید بره.

خانوم فالگیر توی یه مطب دکتر ترک اعتیاد کار میکرد.خنثی

3 نفری که قبل ما بودن و دو نفری که بعد ما اومدن اینقدر از این خانوم تعریف کردن که هرچه گفته بی برو برگرد میشود.

یکی شون که گفت من هر ده روز یه بار میام!!!!

زندگی همه رو هم فهمیدیم، یه خانومه گفت که شوهرم یه زن متولد 66 رو صیغه کرده و الان حامله ست، شانس بچه ش هم پسره من خودم 4 تا دختر دارم که آخریش دانشجوِ و ..

موارد مردم شناسی اینقدر بود،ینی روحیه گرفتم هاااا.

اول خواهر زاده فرزانه، بعد فرزانه و نفر سوم من بودم که رفتم.استرس

از اولش خندیدم تا آخرش، اینقدر زهرا جون از من خوشش اومد.36912_adsasd.gif

خیلی حرفهای خوبی زد، هم تو فال من هم تو فالی که برای حامد گرفته بودم، تازه تا فال گرفت گفت: خودت هم که فال میگیری19482_eva.gif

فقط برای حامد یه چیز خیلی بد گفت که امیدوارم نشه!نگران

بجز فرزانه سه تای دیگه مون راضی بودیم.

 

تو راه برگشت من دو دست لباس تو خونه ای خریدم و یه مانتو و یه سری خرید خوراکی.

از فرزانه جدا شدم که سوار تاکسی بشم ، همزمان با من یه آقاهه رسید، گفت: اجازه میدین من جلو بشینم؟

گفتم: من که حرفی نزدم.

گفت: آخه من پاهام درد میکنه، اااا زبان انگلیسی میخونید؟ کلاس چندمی؟

من:خنثی

اصلا محلش نذاشتم و سوار تاکسی شدم اون هم سوار شد و دوباره پرسید کلاس چندمی؟

گفتم: تا حالا نشنیدم کسی ب جای اینکه بپرسه چه سطحی هستی بگه کلاس چندمی

گفت: ااا اینجا میگن چه سطحی؟؟ حالا سطح هاش چطوری هست؟

با عصبانیت گفتم:آقا من درس میخونم، آموزشگاه که ندارم، تشریف میبرین آموزشگاه هر سوالی دارین راهنماییتون میکنن.

یهو برگشت با یه لهجه خاصی گفت: آخه من تازه 8 ساله اومدم ایران، خودم خارجی هستم، برای همین ازتون سوال کردم.

من:خنثی

گفتم: چه فارسی رو خوب حرف میزنید، مثل خود ما، تو 8 سال  خوب یاد گرفتید.

لهجه ش یه کم غلیظ تر شدنیشخند و گفت: البته 8 سال نه 12 سال که اینجام، اما انگلیسی رو مثل زبون مادریم حرف میزنم.

دیگه محلش نذاشتم و روم رو کردم ب طرف پنجره و به حرفاش گوش ندادم تا مسافرها اومدن و رفتیم.

وقتی هم که رسیدم خونه با حامد کلی حرف زدم و گفتم همه ش تو فال خودم و خودت این بود که مامانت برامون دعا گرفته و این کار رو داره میکنه ( خدایی یه کلمه هم بهش دروغ نگفتم )

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :