امروزم!!! ( دل نوشت 215 )

دیشب به خودم گفتم باید خوب بشم، حتی وقتی سپیدهماچ تماس گرفت، حرف زدیم و خندیدیم،جزء عاداتم که تا جایی که بتونم سعی میکنم ناراحتی م رو به انتقال ندم.

حامد که زنگ زد، سعی کرد از هر راهی برای خندوندن و شاد کردنم استفاده کنه، من م از فرصت استفاده کردم و حرف رو کشوندم به صحرای کربلا

بعد از خدافظی یک قهوه برای خودم دم کردم و نشستم جلوی تی وی و دو تا فیلم دیدم. ترسناک نبودن اما خوب واسه اون وقت شب ، تو خونه تنها بودن یه کم هراسناک که بودن.81872_ghayem.gif

بعد هم بازم وبگردی تا صبح و سپس خوووااابخواب 

 

حامد زنگ چند باری زنگ زد، گفتم اکبیری چقد زنگ میزنی خوابم میاد

بعد از کمی خنده و مسخره بازی گفتم: حامد یه سیگار بگیر، بیا دور هم بکشیم

گفت: چییی؟؟ چی میکشی؟؟ بهمن بگیرم برات؟قهقهه

گفتم: برو بابا، نمیشه جدی باهات حرف زد

بعد ازش پرسیدم: حامد زرشک پلو با مرغ درست کنم یا ماکارونی؟؟

جواب داد: عزیزم لوبیا چشم بلبلی درست کن

گفتم: لیاقت نداری آدم یه غذا جدید برات درست کنه

 

خیلی دیر اومد چون ریموت کنترل پارکینگ رو گم کرده بود، وقتی رسید کلی خرید دستش بود. 

ماکارونی رو خوردیم که خوشمزه شده بود و مناظره رو هم داشتیم می دیدیم که تلفنش زنگ زد و آشپز بود و مجبور شد کلی از وقتمون رو بزاره برای صحبت با آشپز 

 

داشتیم کمی کشتی میگرفتیم، من یکی محکم زدم تو صورتش، چیزی نگفت اما به نظرم خیلی بهش برخورده بود.نگران 

 

 *بچه ها خیلی بهترم، بهتر هم میشم.گاوچران

** سپیده جونم دوباره برای حرف زدن تو اون وقت شب ازت تشکر میکنم.ماچ

***نمیتونم بگم چند تا کامنت خصوصی داشتم هرکدوم با یه نظر و یه برداشت اما همگی پرمهر و محبت، کاملا حس میکنم ک با من میخندید، گریه میکنید و احساس تان را  تقسیم میکنید، خیلی دوستتون دارم.636019_1237379fdqxrvb3f.gif

****بسیاری توی کامنت هاتون نوشته بودین که با پستم گریه کردین، معذرت بابت ناراحت کردنتون ، اما دوستان فهمیدم دست به گریه تون هم خوبه هااا، از این به بعد دیگه هندی و سوزناک مینویسم همه قبل خوندن یه جعبه دستمال کاغذی بزارید کنار دستتون.515919_129fs2705461.gif

*****پست قبل حذف شد.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :