بی دلیل از خودم!!! ( دل نوشت 214 )

 هوا کاملا روشن و فک کنم از 6 گذشته بود که خوابیدم. آرشیو یکی از وب ها رو میخوندم ، دلم گرفت.

چند وقتی بود دلم میخواست کمی غمگین بنویسم، مثل گذشته، مانند دوران نوجوانی که غمی در دل نداشتم ولی نوشته هایم پر بود از رنج و درد، چقدر خنده دار.

دقیق یادم نیست ،شاید هم برایم مهم نیست، چند ساله بودم که برای چاپ یکی از نوشته هایم رفتم به دفتر روزنامه، آقایی ک داستانم را خوانده بود، از من پرسید از چه افرادی کتاب میخونم و من برایش نام می برد تا به اسم صادق هدایت رسیدم ، گفت نوشته هایت تحت تاثیر اوست و البته این از خاصیت کارهای هدایت است، گفت که نوشته ت را با کمی تغییر چاپ میکنیم اما از من به تو نصیحت کمی شادتر بنویس، لازم نیست با غم نوشته به مردم بفهمانی که ناراحتی این کار راحتی ست و از عهده هرکس بر می آید اما اگر ادعای نوشتن داری باید سبکت را تغییر دهی . بین خودمان باشد در دلم گفتم چیزی حالی ش نیست و حتی پوزخندی هم زدم.

یادم هست در یک مسابقه تلویزیونی شرکت کردم ، موضوع نامه ای بود ( آن دوران هنوز اینترنت و ایمیل به این شکل نبود ) یک پاراگرافی در مورد مادر، هر چه فکر میکنم یادم نمی آید چه گفتم و چه نوشتم اما میدانم توصیفی زیبا کرده بودم در مدح مادر، به طوری که از بین هزاران شرکت کننده ، جز سی نفر برگزیده شدم.

تا اینکه روزی نوشتن رو کنار گذاشتم ، قبلا ها شعر هم میگفتم، شعر گفتن را هم کنار گذاشتم، دیگر نه شعرم می آمد نه نوشتنم

ننوشتم ...

خواهرم که هر بار که با من صحبت میکرد اصرار داشت که بنویسیم ، میگفت: وب درست کن، بنویس، خاطراتت را بنویس، تو همیشه عاشق نوشتن بودی، نمیدانم حوصله نداشتم یا ترس از ناتوانی در نوشتن بود که هرچه او اصرار میکرد، بیشتر میگریختم. تا اینکه دلسرد شد و دیگر نگفت، مدتها حرفی نزد، روزی خودم خواستم برایم توضیح دهد برای داشتن وب چه کار انجام بدم ، وب نویسی را مدیون او هستم.

نمیدانم چرا گذشته را شخم میزنم... بگذریم..

دیشب با مامانم حرف زدم جریان تسمه کولر و چیز دیگری که فکر کنم اسمش کولی ستُ شکسته بود را گفتم، بابام گفت برو فلان جا بردار، از هر دو تا قبلا خریدم، خیییلی خوشحال شدم.

صبح هم سرایدار برایم تعویض کرد، خدا رو شکر هزینه ای نداشت این بار. به محض تعمیر شدن دور کولر رو گذاشتم روی دور تند و خودم روبه روش ایستادم، شاید کمی حالم را تغییر دهد.

از صبح اخلاقم گُ%#ه مرغی بود، وقتی هم ک به حامد زنگ زدم و برایم توضیح داد که کجاست و برای چه رفته عصبانی شدم بی هیچ دلیلی و عصبانیتم بیشتر شد وقتی متوجه شدم که خواهرش هم همراهش شده، شاید هم عصبانیتم برمیگشت به همان اخلاق امروزم.

یک تی شرت سبز ساده یقه هفت را از کمد برداشتم، مارکش را می کنم و آن را به تن کردم، دنبال یکی از  شلوارهایم بودم پیدایش نکردم اما شلوار دیگری را که نمیدانم برای چند سال پیش بود یافتم، از همون شلوار پارچه ای ها ک تا روی مچ بودن و مغازه دارها میگفتند 90 سانتی، فورا پوشیدمش ، موهایم رو دو قسمت کردم و یکی این طرفم و یکی اون طرفم بافتم. دور تا دور چشمانم را هم مشکی کردم.

حامد زنگ زد، گفت هنوز کارمون تموم نشده، برایم مهم نبود، اوکی گفتم و زود خداحافظی کردم.

بعد بابا زنگ زد و یه کم حرف زد و من طبق معمول این شرایط م  چند تا گل درشت جواب دادم، اما بابا فقط به حرفهایم فقط خندید و گوشی رو به مامانم داد که مثل همیشه داشت من رو ترغیب میکرد به رفتن، گفت: هرجا میرم میگویم جای سرمه چقدر خالی ست، کاش هم قبول میکرد که بیاد، یا مثلا اینکه امروز میگفت با یه دختر که تازه اومده آشنا شدیم و خواهرت کمکش میکند ، همسن و سال توست و از شیراز امده و ...

جواب من مانند قبل ب همه این تعریف و تمجیدها یک اوهوم خشک و خالی ست.

فک کنم ده سالی میشود که از من میخواهند از ایران برم، جالب اینکه نه اونها از اصرار کردن خسته شدن و نه من از نه گفتن.

خودم زنگ زدم به حامد،داشت برایم توضیح  میداد که کارهایشان چگونه پیش رفته، صدای خواهرش را که برای من مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه میماند ( دلیلی دارم برای اینهمه بیزاری، اگر خواستم روزی میگویم) شنیدم، زود خداحافظی کردم. خودش دوباره زنگ زد و گفت بعد از اتمام کارم آن طرف می آیم.

گفتم: نهار نداریم، برو جای دیگر گفت: مگر من برای غذا می آیم. حوصله نداشتم ،از اینکه چرا امروز وقتش را برای من نگذاشته عصبانی هم بودم، میدانستم بگویم نیا دعوایمان میشود اما خوب اصلا دعوایمان بشود، زنگ زدم و گفتم نیا متعجب پرسید چرااا؟ گفتم حوصله ندارم، همین، گفت هر جور صلاح میدانی، فهمیدم خواهرش کنارش هست و نمیخواد بحث کند، من هم یک خداحافظ گفتم و تمام.

کمی بعد زنگ زد، اصرار داشت که بیاد ، مثل اکثر مواقع خندید و گفت: دو پرس کباب حالت را جا می آورد، اما من نخندیدم.

نتوانستم راضی ش کنم به نیامدن، گفت چند دقیقه ای می آیم که نهاری بخوریم و کمی حرف بزنیم شاید حالت بهتر شد، میدانستم بی فایده ست اما گفتم بیا ، غذا نگیر.

همان طور که میخندید گفت: پس چارقدت رو سر کن بریم بیرون. بازهم نخندیدم، نگفتم برایش که این روزها هر روزم گره خورده با یک مشکل، امروز ده باری برق خانه کم و زیاد شده، به محافظ های یخچال و فریزر هم که اعتمادی نیست ، گفتم این یکی را کجای دلم بگذارم اگر موتور یکی از اینها یک چیزی بشود، وقتی فهمیدم فقط خانه ما این مشکل را دارد؛ مجبور شدم تمام پریزها را از برق بکشم و یکی یکی امتحان کنم که البته حاصل کار نتیجه بخش بود، مشکل از محافظ تلویزیون بود.

با روزنامه آمد، گفت: برای خانوم که دیروز امر کرده بودند، باورم نمیشد یادش مانده باشد چون خودم یادم رفته بود، اما واقعا خوشحالم کرد. با ولعی خاص روزنامه ها را از دستانش گرفتم. روزنامه هرروز در خانه ما به تعداد زیادی خریداری میشد اما مدتها بود بجز پاک کردن در و دیوار با روزنامه های باطله از ان استفاده دیگری نمیکردم، حس میکردم روحم چیزی کم دارد.

یک بسته نان هم آورد، نان هایی که شبیه نان همبرگر بودند اما بسیااار کوچکتر، گفت: حدس میزدم از این نونها خوشت بیاد، بامزه ن.

به قیافه م نگاه کرد و با خنده گفت: تغییر دکوراسیون دادی و بعد هم تی شرت نو رو تبریک گفت.

فکر نمیکردم متوجه شود اما شد. نمیدانم چرا اما به طرز عجیبی شروع ب گریه کردم، باورش نمیشد و فک کنم یک ربعی پشت سر هم میگفت: سرمه چی شده؟؟ خواستم سوالی نپرسد چون جوابی نداشتم، باور نکرد اما در آغوشم کشید و گفت: بیا بغل بابایی از حرفش خندیدم او هم خندید.

هر چه من بیشتر گریه می کردم او بیشتر عذر خواهی میکرد که امروز برای م کم وقت گذاشته، گفت: فکر نمیکردم کارم اینقدر طول بکشد، میخواستم برای نهار برویم بیرون، الان هم آماده بشوی میرویم، با یک نه قاطع حرف را تمام کردم.

هر چقدر اصرار کرد که غذا سفارش بدهم ، توجهی نکردم، گوجه ها را میکس کردم برای درست کردن املت، گفت خسته ای، اما نبودم و املت را دونفری درست کردیم. خوشمزه بود، گفت پیاز میچسبد، خواستم برایش بیاورم که با خنده گفت: نه من یک بار یک غلطی کردم و پیاز خوردم تا شش ماه تو میگفتی چرا پیاز خوردی. گفتم این دفعه حرفی نمیزنم بخور، اما قبول نکرد و گفت تو دوست نداری، من هم دیگر نمیخورم.

 

بیشتر از معمول ماند، حتی برای رفتن اجازه گرفت و گفت اگر پنج شنبه نبود، می ماندم، نمیدانم راست بود یا تنها یک تعارف اما هر چه بود به دلم نشست.

 

چندین باری میشود که مامان تماس گرفته، میدانم از صدایم متوجه شده که بی حوصله م و نگران شده اما میداند که نباید در این شرایط سوالی کند. اخلاق سگی م را همه میشناسند.

 

* آقای روزنامه نگار امروزه معنی حرف تان متوجه شده ام، اما مطمئنم اگر میتوانستم دوباره با شما گپی بزنم با من هم عقیده بودید که گاهی اوقات ناگریز از نوشتن درد میشویم.

**اگر کامنتی برای این پست دارید،لطفا در پست قبل بگذارید نه پست مردم شناسی.

*** هیچ چیز تضمین ندارد، رابطه آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد، یک روز هست، یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد، دروغ گفته است... فریبا وفی...

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :