باتری!!! ( دل نوشت 208 )

صبح با سمیه حرف زدم گفت آقای پلیس دیشب زنگ زده و گفته خلافی و عوارضتون اینقدر شده، منم گفتم، اینها رو که خودم میدونم، اون هم تعجب کرده، گفته شما همه جا آشنا دارید؟؟نیشخند بعد هم گفت شما چقدر خوش برخورد و خونسردین، خدایی چطور پیدا کردین ماشین تون رو ، که منم گفتم یکی از همکارام دیده

سمیه گفت: که صبح رفته بوده برای کارای پارکینگ، دیده تو گزارش پلیس نوشته شده در اثر پیگیرها و گشت زنی های پلیس به یک ماشین مشکوک برخورد شده که بعد از استعلام گرفتن متوجه سرقتی شدن آن شده بودن

گفت یه پسره اومده بود بی ام و داشت برده بودن، توی ماشینش هم  پول چنج و دلار و دو میلیون نقد و پاسپورت و کارتهای بانکی بوده که همه رو برده بودن، ازم پرسید چه جوری پیدا کردید و منم توضیح دادم ولی گفتم ماشین من پراید بوده هاانیشخند

و سمیه در ادامه پرچونگی هاشنیشخند گفت: آهان در ضمن مدارکم رو هم بهم دادن هاا

گفتم: چه جوری؟؟؟

جواب داد: خودم هم نمیدونم، ما دیروز کل ماشین رو گشتیم  اینا نبودن،حتی از سربازتون هم پرسیدیم گفت چیزی پیدا نکردیم، شما چطوری اینها رو پید کردید؟ از کجا؟؟تعجب

پلیس جواب داد: بوده شما ندیدید.خنثی

خلاصه اینکه آقا بهنام پلیس هم خاطر خواه شده. خنده

 

ظهر هم رفتم بیمارستان برای دیدن نوه عمه م، بماند که رفتم براش یه پازل بخرم  کلید ماشین و البته عینک م رو جا گذاشته م توی مغازه و از اونجاییکه ماشین رو بدجا پارک کرده بودم و ماشینهای دیگه نتونسته بودن، رد بشن وقتی برگشتم دیدم چه ترافیکی شده و تازه کلید نبود و ..

و البته خوشبختانه نه به روح اعتقاد دارم و نه روی عمه هام تعصب.

 

بعد بیمارستان عمه م اینا خیلی اصرار کردن که بیا خونه مون من هم گفتم بزار برم شرش کنده شه، خونشون یه کیک درست کردم با اعمال شاقه، چون فرشون خراب بوده و هی خاموش میشدآخ

بعد هم با دختر عمه م نشستیم و ته مردم شناسی رو در آوردیم.55342_(69).gif

از اونجاییکه حوصله مون سر رفته بود، رفتیم خرید، من دو سه قلم لوازم آرایش خریدم و برگشتن هم گفتیم یه آب میوه بزنیم بر بدن.

با اینکه تابلو مطلقا ممنوع داشت اما ماشین رو پارک کردم تا آبمیوه هامون رو بخوریم، وقتی خواستیم راه بیوفتیم دیدم ماشین حتی استارت نمیخوره، فهمیدم که باتری ش تموم شده.استرس

دونفر رو از شون کمک خواستیم که هل بدن، اما از اونجایی که سربالایی میرفتیم ماشین سخت حرکت میکرد و روشن نشد.

همون موقع دو تا پسر که داشتن بستنی میخوردن، اومدن جلو و گفت خانوم بزن کنار من الان میام باتری به باتری میکنم برات.

پسر جوانمرد 758619_afro.gifماشینش رو توی اون خیابون شلوغ و یک طرفه، خلاف جهت روند و کاپوت ها رو نزدیک به هم آورد و دست به کار شد.

و هی بستنی ش که توی دست دوستش بود آب میشد و ما هرچی ابراز شرمندگی کردیم که بستنی تون رو میل کنید، قبول نکرد.

گرچه ما فقط تونستیم برسیم خونه و همین که خاموش کردیم دوباره ماشین استارت نخورد اما دمشون گررررررم.

 

امروز با حامد هی قهر کردم، هی آشتی کردم، الان خودم نمیدونم قهرم یا آشتی

فردا میخوام باتری رو ببرم شارژ کنم، بهش نگفتم، دلم میخواد خودم برم بدون اون مر%تیکه$ بی* اح#ساسقهر

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :