کباب (دل نوشت 18)

بعد از تماشای برنامه جالب و دوست داشتنیم 90 و وب خوانی، من آمدم.چشمک

خوشحالم، خندانم نه برای اینکه زعفران زیاد میخورم (حامد همیشه به شوخی بهم میگه سرمه تو یا یه چیزی میزنی که اتفاقا جنسشم عالیهخنده یا اینکه هر روز کلی زعفرون میخوریخنده) به خاطر اینکه عصرم را با عشقم، نفسم، عمرم .... گذراندم.

چند روز پیش در وبلاگ یکی از عزیزان خواندم که ما عاشق نمیشویم بلکه فقط جذب آدمها میشویم اما من این جا با صدای بلند اعلام میکنم: من عاشقم بی هیچ دلیلی.

حاضرم برای یک لحظه بیشتر با او بودن جانم را هم فدا کنم.بغل

هنگامی که کسی از جدایی هاش با سوز تعریف میکنه میتونم با تمام وجود حسش کنم که حتما چه ساعات سختی را در حال سپری کردنه.ناراحت

امروز حامد برام یه بوت خرید ماچ بعد هم رفتیم داداش کباب استانبول یا استانبول داداش کباب خلاصه یه همچین چیزیچشمک

خوشبختانه حامد هم از غذاش راضی بود. آخه چون خودش آشپزه خیلی از نحوه پخت و تازه بودن غذا ..... سرش میشه. من که فقط کباب باشه حالا هر جوری میخواد باشهخنده

به قول حامد هر جایی که میریم سرمه با اعتماد به نفس منو رو میبینه و بعد میگه: کباب کوبیدهخنده آخه دختر تو که انتخابت همیشه یه چیزه منو دیدنت چیه قهقهه

ولی خداییش چلو و کباب کوبیده زعفرونی اون هم با پپسی یه چیز دیگه است.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :