( پست 195 )

اگر حال و حوصله ناراحتی ندارید این پست رو نخونید:

امروز صبح از خواب بیدار شدم و اولین کاری که کردم زنگ زدم به دندون پزشکی، منشی زنیکه ش ( انگار قبلی عوض شده) هر چی بهش میگم دندونم درد میکنه، میگه شرمنده تا سه شنبه وقت نداریم، در صورتی که دفعه قبل یه همچین اتفاقی افتاده بود، اون یکی منشی قبلی رفت به دکتر گفت که من رو بعد از همه مریضها تو همون روز بپذیره.

اصلا اکثر منشی دکترها همین طوری پر افاده ن!! ( جبهه نگیرید، نگفتم همه ها!!!!)

بعد منشی گفت: میخواین برای چهارشنبه هم یه وقت داریم.

ینی میخواستم بهش بگم بی شعور من میگم جلوتر...

منم که به سرعت لحن صدام عوض میشه گفتم: خانوم من میگم زودتر شما میگی چهارشنبه.

 

بعد اومدم بیام تو نت که قطع بود، ینی از صبح همین طور هی قطع میشه، هی وصل میشه، خاک برسرشون کنن!!

 

این از صبحمون، خدا رو شکر خوب کلاس برگزار شد کلی بحث کردیم درباره این که کدوم رو انتخاب میکنی یه کاری که دوست نداری اما درآمد خیلی خوبی داره یا یه کاری که دوست داری اما در آمدش پایینِ.

خوب اکثرا از جمله خود من و معلممون ترجیح میدادیم یه کار پولساز داشته باشیم چون به اعتقاد ما فوقش هر وقت خیلی خسته شدی، کار رو رها میکنی با یه عالمه پول، خود معلممون گفت من عاشق کارم هستم اما با این وجود خیلی وقتها ازش خسته میشم یا میگم چه فایده درآمدش اون قدر که باید نیست.

اما دو تا حمیده ها به شدت برعکس ما حرف میزدن، حمیده مسنِ میگفت: من کاری با درآمد کمتر دوست دارم اما راضی باشم منم خیلی رک گفتم برای اینکه شما الان سنی ازتون گذشته، اگه منم همسن شما بودم دیگه شاید اونقدر پول برام مهم نبود.

که البته اون گفت: نه من اگه جووون هم بودم همین رو میگفتم، خواستم بگم چون شما وضعتون بی نهایت خوبه ولی اگه نیاز داشتی این رو نمیگفتی اما حرفی نزدم.

دو تا از دخترهاش تو انگلیس با پوند خدا تومن دارن درس میخونن، به تازگی یکی شون رفته سر کار و میگه دیگه کمتر براش پول میدیم، امروز هم برامون تعریف کرد گوشی پسرش رو چند روز پیش در حال مکالمه دزدیدن ( انگار آیفن بوده) و این به پسرش گفته فدای سرت که دزدیدن، برو یه دونه دیگه بخر و دیروز پسرش رفته بوده که بخره.

البته یه چیز بامزه هم که تعریف کرد این بود که دزده بعد دزدیدن گوشی زنگ زده به دوست دختر پسرش و گفته موبایل عشقت رو دزدیدم. واقعا ملت یه چیزیشون میشه هاا..

بعد هم آخر کلاس گفت دخترم که از انگلیس اومده شاید یه هفته ای اضافه تر بمونه چون میخواد بینی ش رو عمل کنه پیش دکتری که 25 تومن برای عمل بینی میگیره!!!!

البته گفت باباش بشدت مخالفه چون میگه نکنه تو استرس رفتن باشی و تو عمل نگران باشی!!!

بگذریم، اومدم سوار تاکسی شدم، مسیر تا خونه ما گرچه 700 تومنه اما اکثرا 1000 تا 1500 میگیرن مگر اینکه مسافر نباشه که بهمون راضی باشن مثل امروز.

وقتی 700 تومن رو دادم گفت خانوم از امروز شده 800 گرچه اشتباه کردن و  کم زیادش کردن !!

منم منتظر جرقه بودم برای دعوا،در حالیکه 100 تومن رو دادم گفتم کم زیادکردن ینی چی؟ مگه میشه اشتباه کنن؟

گفت: بله، باید بشه 950 تومن.

گفتم: اولا شما که همه 1000 میگیرید درحالیکه این یه مسیر داخلی ، فقط میخوام ببینم اگه 950 تومن شد شما که 100 تومن رو از من گرفتی 50 تومن مردم رو پس میدی؟

گفت: وقتی نداشته باشم نه!! کسی که سوار تاکسی میشه باید پول خورد داشته باشه!

دیگه از اینجا به بعد یه دختر و یه آقا هم به طرفداری از من شروع کردن به صحبت اما دختر کناری من مثل ماست نشسته بود و حرفی نزد.

آقاهه گفت: اِااا شما کارت اینه ما باید پول خورد داشته باشیم.

دختره گفت: چرا 50 تومن ما رو پس نمیدید ( حالا انگار اضافه شده بود و یارو پس نداده بود، خخخخخ)

راننده تاکسی گفت: شما مدیونیت پول ما رو به گردن میگیرید؟

دختره گفت: شما چطور؟ پس شما هم واسه اون 50 تومنها مدیونید.

من گفتم: اقا 100 تومن و 50 تومن اونم تک تومن که این روزا حتی صد هزار تومنش هم نه کسی رو پولدار میکنه نه فقیر!

راننده تاکسی گفت: چطور میرید از این مغازه ها خرید میکنید حرفی نمیزنید ، زورتون به راننده تاکسی میرسه؟

گفتم: با هر کسی داره تخلف میکنه آدم باید برخورد کنه...

خلاصه اینکه من اولین نفری بودم که پیاده شدم!!

 

اومدم خونه و اول از همه گلهای لیلیومی رو که خریده بودم گذاشتم توی گلدون و دیدم ماهی عیدمون مرده و خیلی ناراحت شدم.

 

عمه م زنگ زد فک کردم میخواد بیاد خونمون، البته اگه میدونستم هم که این طور نیست بازم جواب نمیدادم! جوابش رو ندادم هم به گوشی م زنگ زد و هم به خونه.

بعد دیدم حامد از تلفن کارتی زنگ زد گفت خطم یه طرف شده ، سر کوچه تونم اگه خونه ای بیام، گفتم هستم.

از سوپر خودش همین جوری تنقلات خریده بود و اومد و بین کنتاکی و کباب شک داشتم چی بگیرم، حامد هم که کلا بینظره همه ش میگفت هر چی خودت دوست داری، در آخر یه چیکن استریپس و یه همبرگر سفارش دادم.

خوردیم و کمی حرف زدیم و من هم از اونجایی که امروز اعصاب نداشتم بحث رو کشوندم به ازدواج که با حامد هم دعوام بشه!!

البته دعوام نشد، خیلی آروم صحبت کرد اما بدون حتی ذره ای شک گفت: سرمه من اصلا به ازدواج فک نمیگنم، دوست ندارم فعلا ازدواج کنم و تو ببین برنامه ت چیه ...

چند حرف گفتنی:

میدونم همه تون نگرانمید امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا:

_ از این به بعد کسی از من نپرسه چرا حامد قصد ازدواج نداره!!

_ بهم نیاین دلداری بدید که حتما میشه و من دلم روشنِ!!

 هروقت قصدش عوض شد، مطمئن باشید بهتون میگم.

و در کل سوالهایی از این دست و ممنوعِ!!!

اینجا میخوام اعصابم راحت باشه، دوست ندارم اینجا هم چیزی ناراحتم کنه.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :