( دل نوشت 194 )

امروز با حامد بحثم شد. در ابتدا مثل همیشه صبر پیشه کردم و در مقابل ظلم هاش سکوت کردم و ناراحتی رو به جون خریدم. 

اما از یه جایی به بعد (حدود چند ثانیه بعدhee hee) به خودم گفتم: سرمه خانومی تا کی، مگه تو چقدر میتونی تحمل کنی، یه جاهایی هم باید صدات در بیاد. در نتیجه شروع کردم به گفتن حرفهام. 

نتیجه دعوا هم این شد که حامد نیومد خونمون.

منم رفتم دلمه ها رو دوباره گذاشتم تو یخچال و نشستم جلوی تی وی و خانوم مارپل رو دیدم.

آخرای سریال م بود که زنگ زد و گفت: سرمه یه کوچولو بیام پیشت؟praying

منم هم قبول کردم و یک بار دیگه بزرگی خودم رو به همگان ثابت کردم.از خود راضینیشخند

دوباره دلمه ها رو از تو یخچال درآوردم و گرم کردم.قهقهه

ینی باید باهاش چه برخوردی میکردم؟

این  

یا این ؟؟

تو افکار خودم بودم که اومد و یه برخورد فیزیکی انجام داد از این نوع:

 

خودش رفت برای خودش نهارش رو آورد و هرکاری کرد من گفتم دلمه دوست ندارم، نمیخورم.

گفت: پس منم نمیخورم.

گفتم: ینی جرات داری از غذات بمونه، من میدونم و تو.شکلک های شباهنگShabahang

تهدیدم فورا اثر کرد.

بعد هم چایی ریخت و شیرینی آورد و در حین خوردنشون کمی باهام حرف زد که واقعا اعصابم داغونِ و کلی مشکلات دارم که تو حتی خبر نداری.

من هم گفتم: منم مشکلات خودم رو دارم.دروغگواین که دلیل نمیشه سرتو داد بزنم.قهر

گفت: میدونم عزیزم، من تحمل و طاقتم مثل تو نیست.افسوس

احساس سرمه در اون لحظات:

 

بعد هم که طبق معمول به بهانه مغازه زود زد به چاک.

 

 

بی ربط نوشت: عمه م اینا دیشب همشون خونه دختر عمه م بودن، به من نگفتن یه کلمه که تو هم بیا. اصلا کلا همین مدلین، همه ش وقتی جمعن میخوان خودشون باشن، حالا هفته ای دوبار همدیگه رو میبینن ها،من نمیدونم چه حرفی باهم دارن، یا چی کار میکنن که کسی نباید خبر داشته باشه اگه مامانم بزاره میدونم چطوری حالشون رو بگیرم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :