بی رو (دل نوشت 17)

وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم عزمم را جزم کرده بودم که خاطرات خنده دار زندگیم و یا هر آنچه را که میشود با آن لبخندی به لب نشاند تعریف کنم. اما تنها چند پست ابتداییم از قانون نانوشته ام پیروی کرد و من به سرعت در خلاف جهت مسیرم حرکت کردم.

از این بابت از خودم گله مندم و امیدوارم در لابلای تعریف از خوشی های زندگیم شما را به مقدار اندک که ناگزیر از گفتنشان میشوم با ناراحتی هایم آزرده خاطر کنم.

                                             *            *          *

تازه با حامد آشنا شده بودم و یک کمی هنوز با هم رودربایستی داشتیم و فکر میکرد من خجالتی ترین دختر دنیام خجالت،فکرش رو بکن من لوبیا فروش که براتون جریانش رو گفتم خنده

منم به روی خودم نمیاوردم و گهگاهی هم با حرفام بهش دامن میزدم که بله من کمرو هستم و با شوخی و خنده میگفتم: اصلا یه جورایی بی رو هستم، یه چیزی اون طرف تر از کم رو.نیشخند

تا اینکه یک روز با هم به رستورانی برای خوردن غذا رفتیم. غذاهایمان را که سرمیز گذاشتند سرد بود و طعم خوبی هم نداشت.ناراحت

رو به حامد نظرش را راجع به غذایش پرسیدم بعد از کمی من و من کردن او هم ایرادات مرا تکرار کرد و گفت: میخوای نخور میرویم جای دیگر

با عصبانیت گفتم: اینهمه پول بدی که تازه بریم جای دیگهعصبانیبرو با مدیرش صحبت کن!

معلوم بود خجالت میکشد: برای آرام کردنم دوباره گفت: بلند شو میرویم یه جای دیگر.

با همان لحن عصبانیت گفتم: نمیخواد، روت نمیشه برو کنار خودم میرم حرف میزنم و همین کار را هم کردم گرچه حامد به طرفداری از من در شستن مدیر رستوران کمکم کرد اما تمام مدت مرا نیز با دهان باز نگاه میکرد.تعجب

بعد از عذرخواهی مدیر و تعویض غذا، در حین خوردن غذایمان رو به حامد همان چهره مظلوم و کم رو را به خود گرفته بودم که بیچاره آنروز حرفی نزد.

گرچه الان بعد از چند سال اسمم شده سرمه بی روچشمک و وقتی میگم من کمرو میگه آره آره همون اوایل یه چشمه اش رو دیدم.زبان

فکر کنم حامد از همون جا فکر گرفتن من رو از سرش کاملا انداخت دور دورقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :