( دل نوشت 189 )

دیروز سر کلاس که رفتیم هنوز شعله نیومده بود که فاطمه رو به حمیده جوونِ کرد و گفت: الان میاد بهت میگه میشه وسایلتون رو بردارید من اینجا کنارتون بشینمقهقهه

داشتیم میخندیدم که شعله وارد کلاس شد و مستقیم رفت طرف حمیده و گفت: میشه وسایلتون رو بردارید من اینجا بشینم.قهقهه

 

برای فاطمه هم از ماکارونی تو فر دیروز که خییلی پخته بودم، بردم و بعد کلاس با ناهید سه تایی شروع خوردیم و کلی از دست پختم تعریف کردن.از خود راضی

و بعد هم رفتیم شیرینی فروشی، که ناهید برای کلاس دیگه ش بخره، به آقاهه گفتم 25 دونه براش بزارید .

گفت: 25 کیلو از کدوم براتون بزارم؟

ما:خنثی

بعد آقاهه گفت: 2 شرینی دیگه جا داره هنوز بزارم و ناهید هم گفت : آره و خواست اون دو تا رو به من و فاطمه بده ، اما من زیاد گاتا دوست ندارم، فاطمه هم گفت که نمیخوره.

آقاهه حالا بزور جعبه رو گرفته بود که بردارید و ما هم میگفتیم نه.

تا ناهید رفت صندوق که حساب کنه، گفتم: آقا درش رو نبند، تا نیومده اون دو تا شیرینی رو بده بزاریم تو کیفمون بعدا بخوریم.قهقهه

 

عصر هم رفتم خونه دختر عمه م و یه چند ساعتی کلاس مردم شناسی داشتیم که به خوبی برگزار شد.نیشخند

 

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که رفتم تو هال و خواستم لَم بدم روی مبل جلوی تی وی که گوشه چشمم یه سیاهی رو روی دیوار حس کرد، سرم رو چرخوندم و دیدم بله، سووووووووووسکdon't want to see

به خودم گفتم سرمه  تو میتونی  قلع و قمع ش کنی!!

و همان جا یاد سخنان بزرگان افتادم  که میگویند در شرایط سخت، خونسردی خودتون رو حفظ کنید.

من هم پاورچین، پاورچین رفتم و حشره کش رو آوردم. و شروع کردم به مبارزه تن به تننگران

فکر کنم یک حشره کش در حال اتمام بود که سوسک وراونه افتاد و دست و پا میزد، نمیدونم داشت جون میداد یا به قیافه من میخندیدیول

بعد یه نگاه به صحنه مبارزه انداحتم و دیدم کل مبلمان و فرشهای هال رو جابه جا کردم تا تونستم به این موفقیت دست پیدا کنم.

بعد با مشکل جنازه روبرو بودم.استرساگه مینداختم تو دستشویی ها، دیگه هیچ وقت پام رو اونجا نمیزاشتم، اگه مینداختم توی آشغالها دیگه نمیتونستم سمت سطل آشغال برم، در نتیجه تنها راه چاره رو این دیدم که پنجره رو باز کنم و بندازم توی خیابون.176719_47b20s0.gif

 

ولی این پایان کار نبود، چرا که من تا صبح روح این سوسک جلوی چشمانم ظاهر میشد.19482_eva.gif

دیگه نزدیکیهای صبح خوابم برد اما کمی بعد با صدای مهیبی از خواب پریدم.استرس

از خواب پریدم و صدای باد و خوردن درخت حیاطمون به پنجره اتاق و رعد و برق و از همه بدتر دوباره روح سوسک بزرگوارنگران

ساعت حدودای 5 صبح بود، زنگ زدم به حامد و گریه

 

ظهر همین طور که داشتم با آتنا تلفنی حرف میزدم و در حال بار گذاشتن کله خونواده شوهرش بودیم، ژله تمشک رو توی طالبی درست کردم که ظاهرش خوب شده.

بعد مرغهای جوجه کبابی رو آروم آروم پختم و مخلفات شیرین پلو رو سرخ کردم.

برنجم هم دم کردم و کیکم رو هم درست کردم.از خود راضی

بعد هم کمی کشک بادمجون درست کردم و توجه دارید که همچنان مردم شناسی م با آتنا ادامه داشت.خنده

 

اما ظهر حامد گفت که نمیتونه بیاد.دل شکسته

تعریف کرد که صبح نبوده، سجاد میبینه آشپز از مغازه میره بیرون و پیکیِ دهنش یه چیز میزاره ، وقتی برمیگرده سجاد بهش میگه چی گذاشته تو دهنت؟ آشپزه هم میگه قرص نعناخنثی

بهش میگه دهنت رو باز کنُ و معلوم میشه مواد مخدره. ( حامد یه اسمی گفت، نفهمیدم دقیق)

دعواشون میشه و آشپزه تازه مدعی هم میشه و با عصبانیت لباسهاش رو عوض میکنه و میره.خنثی

دیگه حامد هم وقتی اومده بوده که پیکی هم رفته بوده، گفت منتظرم تا بیاد و اخراجش کنم.

 

منم غذاها رو گذاشتم تو یخچال و زنگ زدم به آتنا دارم میام خونتون.هورا

 

خیلی خوش گذشت، تا ساعت 10 شب که شوهرش بیاد از همه کس و همه جا حرف زدیم، شوهرش اومد خونه با کباااابخوشمزه

بعد از شام هم چون دیر وقت بود، با ماشین من رو تا دم در خونه همراهی کردن.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :