نوستالژیک 2 ( دل نوشت 174 )

ظهر با سمیه داشتم حرف میزدم گفت: سرمه یه چیزی میگم یه وقت جلوی فاطی (خواهرش) سوتی ندی که میدونی.ساکت

گفتم: خوب، بگو چی شده؟خوشمزه

گفت: خواستگار قراره بیاد، منم چون آدمی که معرفی کرده رو خیلی قبول دارم، به مامانم گفتم که بیان.

گفتم: خوب اطلاعات بده، کیِ؟ چی؟نیشخند

گفت: خودمون هم خیلی نمیدونیم، مامانم که چیزی نپرسیده، اینا رو هم اون خانومه گفته که 35 سالشه، مغازه لوازم آرایشی- بهداشتی از خودش داره، خونه و ماشین هم داره.خوشمزه

گفت: خانومه گفته دنبال یه دختر خوشگل و قد بلنده، مامانِ منم گفته سمیه که قدش بلند نیست.منتظر

و ادامه داد که گفتم مامان، به من که کوتاه نمیگن، تقریبا همه دخترا هم هم قد منن، عوض اینکه تعریف کنی این رو میگیعصبانی که البته خود اون خانومه گفته ما که سمیه رو دیدیم، خوبه که قدش.نیشخند

گفت: سرمه اینقدر دلم میخواد ببینمش بهش بگم شمایید؟ شمااتعجب با این قیافه خودتون دنبال یه دختر خوشگل می گردید.قهقهه

گفتم: سمیه خاک تو سرت نشه، همین حرفها رو زدی که ترشیدی دیگه، نگیاااا، این حرفا رو بعد عقد میزننقهقهه

و گفتم: فرداش هم به من زنگ میزنی گریه و زاری که پسره رفت، ازت میپرسم چی شد که رفت، میگی هیچی فقط بهش گفتم فکر کردی کی هستی توقهقهه

بعد از کلی خندیدن سمیه گفت: خوب دیگه سرمه این آخرین مکالمه مونِ، باید یکی یکی با دوستای مجردم قطع رابطه کنم، دیگه من متاهل شدم، بهتره بری یه دوست دیگه برای خودت پیدا کنی.قهقهه

و البته حرفهای دیگه ای هم زدیم.

 

عصر حامد زنگ زد و گفت: که حتما نهار نخوردی؟قهر

گفتم: نچ، نچزبان

گفت: پس بیا طرف من، یه دوساعتی وقت هست.

گفتم: میشه اول بریم سینما، بعد بریم تند تند یه چیزی بخوریم؟praying

قبول کرد و رفتیم فیلم رژیم طلاییvomit

گفتم: حتما بعد سینما یه پس گردنی بهم میزنه که این چه فیلمی بود، اما مثل همیشه خندید و چیزی نگفت.

واقعیت امروز از خودم ناراحتم، به خودش هم گفتم که عذاب وجدان گرفتم، وقتی که چشمهای مثل کاسه خونش رو که از بی خوابی اونجوری شده بود، دیدم. میدونستم که می تونست این تایم رو بخوابه یا حداقل استراحت کنه.

اینقدر خسته بود که توی فاصله ای که برامون غذا رو بیارن روی صندلی نشسته، خوابش برد، هرچند در حدِ چند ثانیه.

دیگه امروز مطمئن شدم که دوسش دارم و اگه زانو بزنه ، بهش جواب مثبت میدم.قهقهه

 

حامد دوباره رفت دستشویینیشخنداین دستشویی رفتن حامد هم داستان داره برای خودش، اوایل دوستی میدیدم که تا میریم یه جایی این دستشویی میره، به خودم گفتم: من رو میخوای گول بزنی، غلط نکنم این یه دوست دختر دیگه هم داره، میره تو دستشویی با اون حرف میزنه که تو این مدت که با منِ دختره بهش زنگ نزنه.منتظر

یه بار که طبق معمول رفت دستشویی و بنده منتظر نشسته بودم، گفتم: بزار برگرده، اولین کاری که میکنم اینه که ازش میخوام گوشیش رو بهم بده و بهش بگم من تیزم و فهمیدم تو با یکی دیگه هم هستی.شیطان

طبق معمول از دستشویی خندان اومد بیرون.نیشخند

تا خواستم بگم گوشی رو رد کن بیاد گفت: موبایلم زنگ نخورد؟

گفتم: چییی؟ کوو؟تعجب

گفت: اینها روبه روت روی میز.

در اون لحظه بعد از سالها خواستم از تفکراتم شرمسار بشمخجالت که گفتم: نه سرمه تو که تیزی چرابازنده پس حتما چیزی میکشه تو دستشوییقهقهه

اما متاسفانه توی این سالها بهم ثابت شد آقا نه اهل سیگارِ و نه مشروب، قلیونی هم تقریبا به خاطر من شده.قهر

خلاصه اینکه الان میدونم چون از صبح سر کاره و تا کارش تموم میشه فورا میاد که همدیگه رو زودتر ببینیم، دیگه دستشویی موکول میشه به بعد از دیدار.قهقهه

فکر کنم اگه قسمت هم باشیم و عروسی در کار باشه،خیال باطلحامد اون روز هم بگه سرمه یه دقیقه من میرم دستشویی و میام. قهقهه 

البته پندار جون زحمت کشیده و از اون لحظه عکس گرفته و برای من فرستاده که میتونید ببینید.خنده

 

توی راه برگشت از این جوجه رنگیا و جوجه اردکا میفروختند.

حامد گفت: میخوای بگیرم ببری خونه؟

گفتم: آااااااااااااره، میزارمشون تو پاسیو، فقط الان خودم باید برگردم ، من اینا رو نمیبرم تنهایی، تو بخر ببر خونتون شب، بعدا برام بیار خونه.خنده

گفت: آخه من اینا رو کجا بزارم.نیشخند

اما قول داد ( که نمیدونم یادش میمونه یا نهقهر ) که یه بار خواست بیاد سمتم از این طرف بیاد و تا از اینا بخره.قلب

 

اینم این شعره بچگی هام که گفته بودید بنویس، از حالا گفته باشم، فردا توش حرف و حدیث پیش نیاد، اینم به بی مفهومی بقیه ست هااخنده

یک، یک زنی داشتم.    دو، دوسش میداشتم.     سه، سپاسگزارم.   چار، چاره ندارم.

پنج، پنچه عمرم.        شیش، شیشه شکستم.    هفت، هفت تیر به دستم.

هشت، هشت تیر به دستم.   نه، نه ساله دختر.   ده، ده ساله پسر.  یازده، ریزه میزه.

دوازده، قر میریزه.       به سیزده، سیزده واره.       به چهارده، چهارده واره.

به پونزده، پونزده واره.     به شونزده، شونزده واره     به هیفده، هیفده واره.

به هیجده، هیجدا واره.     به نوزده، نون ندارم.        به بیست سواد ندارم.خنده

من هیچ مسئولیتی رو در برابر بی معنی بودن بعضی ابیات به گردن نمیگیرم.نیشخند

 

آهان یه شعر دیگه هم یادم اومد که دستامون رو روی هم مشت کرده میزاشتیم و میگفتیم:

جمجمک برگ خزون             مادرش زینت خاتون               گیس داره قد کمون

از کمون بلند تره                 از شبق مشکی تره              هاجستم و وا جستم

تو حوض نقره جستم           نقره قلمدونم شد               حسنی به قربونم شد.قهقهه

 

پ ن :من حرفم رو پس میگیرم که عذاب وجدان دارم و ناراحتم.منتظر

آقا تشریف بردن خونه که استراحت کنن ولی بعدش زنگ زد که داریم با مامانم میریم برای خواهر زاده م لباس بخریم و بعدش هم رفتن یکی ، دو جا دیگه و تا برگشتن 12 شب شد.

اما حیف که من دل گنجیشکی دارم و مثل مامانش نیستم که اون چشما و قیافه رو ببینم و باز ازش کار بکشم. امااان از این دل نازکِ من، امان.آخ

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :