مقصر (دل نوشت 15)

چشمها را باید شست، جور دیگر باید.

معلم درس می داد و او در افکار خویش غوطه ور بود.

همه می گفتند پدر مقصر است. او هم، هم عقیده شان بود. خیلی وقت میشد که مادر دلخوش نبود، با کسی حرف نمیزد حتی با بچه هایش.

یک روز دوست صمیمی اش گفته بود: مادرت افسرده شده. نظر خودش هم همین بود. میدید که مادر در جواب تمام کارهای بامزه خواهر کوچکترش تنها به یک لبخند اکتفا میکند.

پدر همیشه دنبال بهانه ای برای داد و فریاد و شکستن چینی های مادر بود اما دست بزن نداشت.

جواب مادر در برابر این اعمال پدر تنها گریه بود.

آن اوایل ریش سفیدهای فامیل زیاد پا پیش میگذاشتن اما چون دلیل اصلی دعواها را متوجه نشدن کم کم از آشتی دادن دست کشیدن.

چقدر دلش برای مادر میسوخت، دیر آمدن های پدر و مست کردنهایش آزار دهنده بود.

                                            *            *           *

صبح شده و کسی آنها را برای رفتن به مدرسه بیدار نکرده است. شب قبل پدر و مادر بازهم باهم مشاجره داشتن و پدر بعد از شکستن وسائل از خانه بیرون زده و مادر را با گریه هایش تنها گذاشته بود.

جستجو برای پیدا کردن مادر در خانه بی حاصل است، در تماس تلفنی با پدر هم متوجه میشود که از شب قبل که خانه را ترک گفته از خانواده اش بی اطلاع است.

پدر نگران به خانه برمیگردد و یک راست به سراغ جعبه ای چوبی بر روی میز کوچک کنار تخت میرود و کاغذی را از دل آن بیرون میاورد.

برای اولبن بار گریستن پدر را میبیند. کاغذ از دستان لرزانش میافتد. جرات برداشتن نامه را به خود میدهد:

از همان ابتدای زندگی گفتم از تو نفرت دارم، گفتم با آمدنت عشقم را از من گرفته ای، حرفهایم را باور نکردی و هر بار خندیدی که اما من تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم. متاسفانه نه عشق افلاطونی تو چاره دردم شد و نه بچه دار شدنمان. شاید دیگر نتوانم با عشقم زندگیم کنم اما میتوانم باقی عمرم را برای خودم آزادانه زندگی کنم......

دیگر نیازی برای خواندن ادامه نامه نمیدید.

                                     *             *               *

معلم در حال تکرار درس است:

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.

همه میگفتند مقصر پدره..............

 

 

این هم یکی از دست نوشته های من بود بر اساس یک ماجرای واقعی که برمیگرده به سالیان دور.  

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :