یک پست نوستالژیکی ( دل نوشت 173 )

یه عادتی که من دارم تکراره، تکرار و تکرار. کلا به یه چیزی که گیر بدم خیلی طول میکشه از فکرم در بیاد یا حتی ممکنه اصلا در نیاد، سپیده جُونم رو که یادتونه یا اصلا نمونه  بارزش همین حامد خودمِ که چهار سالِ بهش گیر دادم و بین خودمون باشه قرار نیست رهاش کنم.

حالا چند روزیِ هی میرم جلوی آیینه برای خودم میخونم که:

بنفشه، بنفشه دریا کنار اومد

ساقی شرابم ده، شرابِ نابم ده

من ازچشاش میترسم، از اون نگاش میترسممژه

خدا منو قربونش کنه( در اینجا با دو دست رو به آینه به خودم اشاره میکنم)

ایشالا، ایشالا

اسیر دو چشمونش کنه ( دوباره حرکت موزن دستها )

ایشالا، ایشالا

دست، دددددست

حالا هر دفعه که با حامد حرف میزنم، اول بهش میگم حامد گوش کن، برای خودم الان فی البداهه یه شعر گفتم و همین رو هی میخونم.قهقهه

یه مدت شعرهای دوران طفولیت (ادبیات رو حال می کنیداز خود راضی) رو براش میخوندم.

مثلا یه زمانی  بند کرده بودم به این:

یک، یک زنی داشتم،   دو، دوسش میداشتم   سه، سپاسگزارم   چار، چاره ندارم و... تا 20 میرفت که فکر کنم هر بار تا به آخر برسه حامد سرگیجه میگرفت.dizzy

حالا که بحث نوستالژیک شدهاز خود راضی، یه سوالی از بچه گی توی قسمت تاریک ذهنم مونده که میخوام اینجا مطرحش کنم، ولی فکر کنم فقط ما این بازی رو میکردیم، چون از هرکی تا حالا پرسیدم براش ناآشنا بوده.نیشخند

بازی این شکلی بود که همه دور هم به صورت دایره می نشستیم و دستهامون رو میبردیم پشت و یکی هی دورمون میچرخید و سنگ یا اون چیزی که تو دستش بود رو میزاشت توی دست یکی از بچه ها و باید فرار میکرد و ...

با نحوه بازی زیاد مشکلی ندارم، بلکه معنی اون شعری که وقتی یکی دور حلقه میچرخید، میخوند رو متوجه نمیشم و هنوز که هنوزه نتوستم جوابی برای سلولهای خاکستریم پیدا کنم، اون شعر هم این بود:

هویج، هویج    قوری ، فنجانهخنثی

ینی ارتباط بین هویج و قوری و فنجون چی میتونه باشه؟متفکر

اصلا چرا یه قوری که قوریِ باید به جای فنجون استفاده بشه؟I don't know

چرا این شعر نه قافیه داره، نه ردیف و نه مفهوم؟؟سوال

 

و یه سوال دیگه در مورد این شعرِ:

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده

سواد داری؟ نچ ، نچ

بی سوادی؟ نچ، نچ

پس تو خ#%ر من هستینیشخند

خوب خدایی ربط گم شدن دستمال زیر درخت آلبالو با سواد داشتن چیه؟یول

بالاخره چطوریِ که نه سواد داره، نه سواد نداره، ینی داره نهضت سواد آموزی میره؟I don't know

در نهایت چه فرایندی باعث میشده که بگیم پس تو خ#%ر من هستی؟متفکر

 

چند وقت پیشا هم تا حامد زنگ میزد این شعر رو میخوندم:

سلام، سلام خاله طوفانه

بچه داری خاله طوفانه

نه ندارم خاله طوفانه و ...

و یه پنج دقیقه ای طول میکشید تا تموم بشه.خنده

یادمه یه بار زنگ زده بود که یه چیزی بگه و فورا خدافظی کنه، هر چی میگفت: سرررررمههه من باید بررررم.

من:not listening و تا آخرش ادامه دادم: sing

قهقهه

و بالاخره این خاله طوفانه رو اینقدر تو هر شرایطی خوندم که دیگه خودِ حامد زنگ میزد فورا میگفت: سلام، سلام خاله طوفانهقهقهه

 

عصر حامد زنگ زد و گفت: نهار چی می خوری بگیرم بیام؟

گفتم: به خدا کباب نمی خوامنیشخند یه چیزی درست میکنم با هم میخوریم.

گفت: مریضی نمیخواد غذا درست کنی، میخرم و میام.قلب

داشت غذا میگرفت بهم زنگ زد و گفت: چی میخوری؟متفکر

گفتم: حاااااااااااااااااااااااامد، تو نمیدونی؟؟منتظر

گفت: آهان، کوبیده.خنده

و من دوباره شروع کردم به آواز خوندن براش.

پرسیدم: حاااامد؟ صدام قشنگِ؟

گفت: البته، البته... کی جرأت داره بگه نه.قهقهه

 

داشتم حرف میزدم و راجع به مقوله مورد علاقه م غذا سخنرانی میکردم که گفتم: حامد، میخواستم یه بار برات عدس پلو درست کنم، اما چون تو دوست نداری نپختم.

گفت: اینجوری هم نیست که دوست نداشته باشم، بستگی به دست پخت داره.

گفتم: منظور؟؟منتظر ینی اگه من بپزم خوب نیست؟

گفت: من کی این رو گفتم؟کلافه تا حالا شده تو یه چیزی درست کنی و من بگم خوب نشده؟کلافه

گفتم: خوب مامانت چی؟ عدس پلو های اون رو دوست داری؟منتظر

یه خورده مکث کرد و گفت: آره اونم خوشمزه میپزه.

خواستم جنگ جهانی سوم رو راه بندازم که همون موقع غذامون آماده شد.قهر

 

بیشتر از یک ساعت توی راه بود، به طوریکه رسید، یه کم غذاها رو گرم کردم.

بعد از خوردن غذا و کمی مسخره بازی و بحث رفت.افسوس

 

مدیر ساختمونمون میخواد مدیریت رو واگذار کنه ( به به ادبیات رونیشخند)، البته بهتر، به نظر من که کلی هر ماه الکی پول میگرفت و بیلان کار نمیداد، تازه ناراحت هم میشد اگه ازش میخواستی، اما هیچ کدوم از همسایه ها هم میگن نمیخوان مدیر بشن، امروز سرایدارمون خیلی جدی اومده میگه: سرمه خانوم شما نمیخواین مدیر بشین؟خنده

خلاصه از این به بعد من یک تیمسارِ مدیر هستم.قهقهه

حامد هم هی میگه: خانوم مدیر حالشون چطوره؟خنده

گفتم: من که همیشه میگم این مدیر ساختمونمون پولا رو هاپولی میکنه، وگرنه اینهمه خرج نداریم، منم به عنوان مدیر جدید یه چیزی روی پول ِ شارژ میکشم و همه پولا رو بر میدارم و میرم هی کباب میخوریم.قهقهه

راجع به یه چیزی هم بحث کردیم، میخواستم بگم و نظر شما رو بدونم که با من موافقیدفرشتهیا با حامدشیطان، اما الان دیدم چقدر آپم طولانی شده، اگه عمری و حوصله ای بود، بار بعد میپرسم..

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :