( دل نوشت 171 ) + عکسی از مراسم خواستگاری

جمعه شب تا صبح رو تقریبا از دردِ دندون بیدار بودم، و کم کم حس سرما خوردگی هم اومد سراغم، برای همین صبح زود زنگ زدم به حامد که گزارش وضعیت بدی حال و هوا رو بدم.نیشخند

اون هم گفت که میاد سمتم و حلیم هم میگیره، من هم دلم نیومد ناراحتش کنم و گفتم اشکال نداره بگیر.زبان

بعد اضافه کردم که حتی یه قاشق نون هم نداریم.قهقهه

از سکوتش فهمیدم که اینجوریه:خنثی

گفت: از کی تا حالا مقدار نون رو با قاشق اندازه گیری میکنن؟ابرو

گفتم: چه فرقی داره، مهم رسوندن منظور بود که خدا روشکر تو هم باهوشی متوجه شدی.خنده

 

با حلیم و نون تافتونِ خمیرخوشمزه اومد و خودش که قیافه من رو دید، متوجه شد که واقعا خوب نیستم.

 

اینقدر مسکن برای سردرد و گلو درد و از همه مهمتر برای دندون دردم خورده بودم که گیج میزدم و روی مبل، جلوی تی وی خوابم برد.خواب

توی این فاصله هم حامد کلی ظرف که از روز قبل و از همون مهمونداری سنگینخمیازه به جا مونده بود رو شست.

 

بیدار شدم برای درست کردن نهار، البته این رو هم بگم که توی مدتی که خوابیده بودم حامد هر دو دقیقه یه بار من رو با صدای بلندش بیدار میکرد که: آماده شو بریم دکترمنتظر

یا میگفت: برم لیمو تازه بگیرم با عسل و آب جوش بخوری زود خوب بشیمنتظر

این طور که به نظر میومد اصلا به روح اعتقاد نداشت.قهر

تنها نسخه حامد برای هر دردی همین معجونِ، واقعا خدا رو شکر دکتر نشده این.قهر

 

نهار هم غذای تخصصیم، کباب دیگی با برنج ته دیگی زعفرونی درست کردم خوشمزهو البته سوپ جو با شیر که اونجوری که دوست داشتم نشده بود اما حامد گفت که خیلی عالی شده. از خود راضی

 

بعد هم به حامد گفتم بساطِ قلیون رو بیار، قبول نمیکرد، قول دادم که کم بکشم اما خوب من و موندن روی قول؟

 

پوآرو رو هم دیدیم و کمی بعد از اون حامد رفت ولی شب که زنگ زد ناراحت بود و گفت: سرمه من شاید کمتر بتونم بیام ببینمت، دو تا از پرسنلم که نیستند، اینا هم به تنهایی از پسِ کار برنمیان، امروز غذاها رو دیر فرستاده بودند صدای مشتریا در اومده بوده، من پدرم در اومده تا نظر هرکدوم از این ها رو جلب کردم و  واقعا نمیتونم به راحتی از دستشون بدم. از حالا بهت بگم که ناراحت نشی.

از ته دلم بهش حق دادم، میدونم شرایط کاری شون چه جوره اما ناراحت شدم و عصبانیتم رو هم نشون دادم.شیطان

 

امروز سر کلاس اینقدر شعله گفت: لطفا دوباره تکرار کنید، یا میشه اِسپل کنید، که مخ همه سوت کشید.کلافه

یه جا معلممون رو به من با ایما و اشاره گفت: دیوونه م کرده.خنده

هر دو دقیقه یه بار یه برگه کپی که معلم بهمون داده بود رو در میورد که این چی میشه؟ و هی معلم میگفت: شعللللللللللللللللللللله بعداااکلافه

بعد کلاس هم به بچه ها گفت: کاش یه یک ساعت بعد کلاس میموندیم و روی اسپیکینگ مون کار میکردیم.

ما جمیییعااا:خنثی

نمیدونم ربطی داره یا نه اما من یاد این ضرب المثل افتادم که:

یارو رو تو ده راه نمیدن سراغ کدخدا رو میگیره.ابله

 

بعد از کلاس هم در راستای روحیه دادن به خودم رفتم برای خودم گل خریدم و با عشق تقدیم خودم کردم.قلب

 

این عکس رو هم آزاده جون ازمون گرفته، حامد جان دیگه جا نبود از من خواستگاری کنی؟قهر

گرچه من همین جا رو هم غنیمت دونستم و بله رو گفتمنیشخند


http://www.bahseazad.ir/wp-content/uploads/69319186909217463946.jpg

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :