غذای هندی ( دل نوشت 169 )

دیروز عصر خواهرم بعد کلاسش اومد پیشم، چایی تازه دم و یک کاپ کیک سه دقیقه ای محصول سرآشپز سرمهاز خود راضی براش درست کردم و بعد هم رفتیم فرودگاه و باز هم کلی توی ترافیک موندیم، اما این دفعه یه نیم ساعتی به پرواز مونده بود که رسیدیم.نیشخند

 

تو راه برگشت هم چون سری پیش کم بنزین زده بودم که از حامد بگیرم، دوباره چراغش روشن شدو دل رو زدم به دریا و 20 لیتر بنزین از کارت خودم زدم.نگران

به کی بگم دردم رو.گریه از آقاهه پرسیدم: آقا چند لیتر تو کارتم مونده؟استرس

گفت: خانوم 690 لیتر داری، بیا بفروش هم تو یه سودی ببر هم ما.خنده

گفتم: وقتی به هزار تا رسید میام.زبان

 

و اماااا یه خبر خوش، یه خبر خوش:هورا

دیشب حامد بالاخره میز زیر تی وی رو خرید.نیشخند بزن دست قشنگه رو.ابله

قهقهه

و بعد زنگ زد و گفت: میرم خونه فردا مامانم سفره داره، کمک بدم.

من:منتظر

 

نزدیکهای ساعت 11 شب زنگ زد که اگه بیام دنبالت میای بریم همون جایی که اون سری نشد بریم؟

گفتم: دیر نیست الان؟

گفت: اماکن دیگه تا 1  اجازه داده که مغازه ها باز باشن.

گفتم: پس میاااااااااااااام.نیشخند

 

نیم ساعت بعد دیدمش و چون پیرهنی که دو سال پیش براش گرفته بودم و خیلی وقت بود تنش ندیده بودم رو پوشیده بود، خیلی خوشم اومد و گفتم: وااای چه سلیقه ای داری تووو، چه چیزای خوشگل خوشگل می پوشی، خودت اینقدر با سلیقه خرید میکنی یا کسی بهت کادو میده خوش سلیقه ست؟قهقهه

 

کمی بعد رسیدیم و تازه من متوجه شدم که رستورانهاش همگی فست فود نیست و کره ای، شمالی، هندی هم داره.

داشتیم با فراغ بال تصمیم میگرفتیم و حامد رفت از یکی شون در مورد غذا سوال کنه که گفت: تا 11.5 بیشتر سفارش نمیگریم و دیگه اجازه نداریم.

از بقیه هم که جلو میرفتیم، می پرسیدیم و اونا هم همین جواب رو بهمون دادند.ناراحت

به حامد گفتم: انگار اینجا طلسم شده هاااابرو

تا اینکه به رستورانی که غذای هندی داشت رسیدیم و گفت: اگه سریع سفارش میدین باشه، بگید.

و ما خوشحال از موفقیت حاصله به کمک خود آقاهه غذاهامون رو سفارش دادیم، فقط نون هاش رو تموم کرده بود. نمیدونم تا حالا نونهای هندی رو خوردید یا نه،البته من خودم هم فقط یه بار توی رستوران تاج محل خوردم که به نظرم بینظیر بودن.

 

فکر کنم من یه قاشق از غذام میخوردم، یه ها میکردم، یه هورت نوشابه میخوردم و یه چنگال سالاد و دوباره قاشق بعدی غذا روقهقهه

غذا تند بود و خوشمزه و البته خودتون میدونید که جاااای هیشششکی خالی نبوود.از خود راضی

ینی غذاها اینقدر تند بود که با وجود سرد بودن اون جا که توی فضای آزاد بود و اومدن بارون و البته خوردن نوشابه از جانب مننیشخند اصلا سردمون نبود.خنده

به حامد گفتم: تو چطوری داری این غذا رو میخوری بدون اینکه از نوشابه ت بنوشی؟سوال

گفت: اون سه سالی که دهلی بودم، دیگه به غذاهای تند عادت کردم.خنده

بیدرنگ گفتم: خوش به حالت که اینقدر زود عادت میکنی، من با اینکه ده سال اونجا بودم هنوز عادت نکردم.قهقهه

گفت: سرمه میتونم ازت خواهش کنم فقط یه بار جواب ندی؟خنثی

قهقهه

 

تو راه برگشت هم حامد داشت برام میگفت که برای سفره فردا خرید کرده بوده و جای مبلها و فرشها رو هم تغییر داده که مامانش زنگ زد و گفت: آبلیمو بگیر.

حامد هم کمی با عصبانیت گفت: ینی چقدر آبلیمو میخوای؟ بابا از مغازه میاره دیگه،  میدونی چند کیلویین هر کدوم از اونا؟

بعد مامانش گفت: ماست بخر.

حامد هم با همون لحن گفت: شما الان چند وقته میدونید که فردا سفره دارین؟ الان یادتون اومده؟ اگه سوپری دیدم تو راه میخرم، نمیدونم این وقت شب کجا بازه.منتظر

 

نشنیدم مامانش چی بهش گفت که حامد جواب داد: والا دوستات که کاری نکرده بودن، فقط اومده بودن اونجا دور هم حرف زده بودین، من که خودم اومدم خونه و همه کارا رو کردم، بهر حال اگه دیدم میخرم.

سرمه در ظاهر:

سرمه در باطن:

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :