لطفا با رمز دوم وارد شوید ( دل نوشت 168 )

یک شنبه صبح حامد زنگ زد و گفت: سلام، خوابی؟نیشخند

خواب آلود گفتم: ای، بگی نگی.خمیازه

گفت: پس بیدار شو که چایی بزاری، دارم میرم حلیم بگیرم بیام باهم بخوریم.نیشخند

با همون لحن گفتم: نون چی؟ نون هم نداریم.خمیازه

گفت: باشه نون هم میگیرم.

بعد از اینکه بهش گفتم برو از کجا حلیم بگیر ،و البته نوع باشه گفتنش که کاملا به من فهموند اونجا نمیخواد بره، خداحافظی کردیم.

 

یک ساعتی گذشت و حامد نیامده بود و  من همه کارهام رو کرده بودم و وسایل صبحونه رو هم چیده بودم، که البته اصلاااا هیچ کدومشون خورده نشدن و فقط یه زحمت اضافی به دوش من افتاد که الکی از تو یخچال در بیارم و دوباره بزارم سر جاش.

 

زنگ زدم و گفتم: پس کجایی؟

گفت: هرجا رفتم نداشت آخر از همون جایی که تو گفتی گرفتم دارم میام.نیشخند

گفتم: همینِ دیگه به الکی به حرف من گوش نمیدی آخرش خودت متضرر میشی. 

 

بعد از خوردن حلیم با نون بربری حامد گفت: برم که دیر نشه.

من هم پرسیدم نهار چی میخوری؟

گفت: تو رو خدا برای من چیزی درست نکنیااا، سیرِ سیرم. 

و ادامه داد: تو راجع به من چی فکر میکنی آخه قهر

من در فکرم:

گفتم: الان سیری حالیت نیست چی میگی، اما چیزی هم نمیپزم.نیشخند

 

تا حامد رفت بعد از کمی وب گردی، خستگی ناشی از درست کردن صبونه بهم فشار آورده بود درنتیجه رفتم لالا تا ساعت 4.5 عصر

 

بعد از استراحت کمی که کرده بودمزبان، آستین ها رو بالا زدم و شدم همون سرمه سرآشپز

وسایل کیک رو تند تند آماده کردم و شروع کردم به مخلوط کردنشون.

 

کیکم که آماده شد حامد با دو تا نوشابه در دست رسید.نیشخند

پرسیدم: اینا دیگه چیه دوباره آوردی؟

گفت: از امروز نوشابه گرون شد، یه دوتا دیگه برات آوردم و پرسید: بوی چیه؟

گفتم: کیکاز خود راضی

حامد رفت سر یخچال و گفت: بقیه اون سبزی پلو با ماهیچه رو ریختی؟

گفتم: نه ، همیشه یه چند روزی نگه میدارم که بعد میریزم، که عذاب وجدان نداشته باشم.خنده

ظرفش رو دید و گذاشت توی ماکروفر که گرم بشه.

گفتم: تو که گفتی سیری و نمیخوریُ پس چی شد؟منتظر

جواب داد: نه باور کن چون میدونم میریزی دور دلم نمیاد وگرنه گشنه م نیست.

سرمه در باطن:

سرمه در ظاهر:

بعد هم گفتم: راستی حامد کالباساز خود راضیپپرونی ها که برام اوردی کپک زده ان.

حامد گفت: چیییییییییی؟تعجب ببینم.

نشونش دادم.

گفت: سرمه اینا پنیرن، این ژامبونِ پپرونیِ پنیریِ.خنثی

من:قهقهه

 

کیکم دلیشزمخوشمزه رو با مخلوط خاکه قند و پودر کاکائو تزیین کردم و بردم کنار قلیونی که حامد آماده کرده بود.

خیلی خوشمزه شده بود و کلی با حامدوک نوش جان نمودیم و البته خودتون میدونید که بازم جای هیشششششکی خالی نبود.از خود راضی

و در کنارش هم

 

طبق معمول که همیشه یکی بهش زنگ میزنه، این بار سجاد زنگ زد که کار برام پیش اومده، اگه میشه زود بیاین که برم و حامد هم قبول کرد و کمی بعد رفت.افسوس

 

بعد از رفتن حامد هم چون خسته شده بودم احتیاج به رِست داشتم،از خود راضی رفتم خونه دخترعمه م و خوش گذروندم.

نمیدونم چرا دیشب کلی آدم هی به من توجه نشون دادند و اما من به همه جواب رد دادمابرو ولی یکی شون هی از تو ماشینش بلند میگفت: خانوم شما شماره ت رو بده، برای امر خیر میخوام... ینی الان ممکن بود...خیال باطلنیشخند

البته یکی دیگه هم که خیلی اصرار کرد که بایستم که برام توضیح راجع به خودش بده و من هم که توی این جور مواقع با صد من عسل نمیشه خوردم با عصبانیت گفتم: نهعصبانی

اون هم گفت: روانی، نمیدونی چه شانسی رو از دست دادی و پیچید توی یه کوچه.

من:خنثی

 

امروز هم در کلاس با شعله سوختیم و ساختیم.آخ

هنوز جمله بچه ها یا معلم تموم نشده که این میگه: کود یو ریپیت اگین پلیزخنثی

 

عصر هم کمی قدم زدیم و تشریفمان رو بردیم خونه عمه جانماننیشخند

 

و اما الوعده وفازبان داستای سیندرلایی خواهر شوهر فاطمه که خیل مشتاقان برای دانستن زندگیش زیاد بود (فکر کنم دو سه نفری بودن که میخواستن بودنننیشخند) و به خاطرش مجبور شدیم پست را خَصوصینیشخندکنیم چنین است: بخوانید، فقط خواهران مواظب باشید یک جایتان نسوزدقهقهه

 

خواهر شوهرش دانشگاه درس میخونده که با یه پسری آشنا میشه. خانواده دختر ( یا همون خواهر شوهر فاطمه ) مذهبی شدید و با وضع مالی کاملااا معمولی هستند و خانواده پسر دقیقا عکس.

پدر پسر جراح خوب قلب ( واقعیت خوب یادم نیست گفت قلب یا مغز) و با تنها یک خواهر که در آمریکا درس میخونه، تموم خویشاوندان پسر هم آمریکا هستند و پدر و مادر پسر هم 6 ماه اینجا، 6 ماه اونجان.

پسر از یکی از دانشگاههای لوس آنجلس بورسیه میگیره و به دختر هم میگه اگه برای تو هم بگیرم میای؟ و البته که جواب دختر مثبته.

پسر هم کارهای هر دو تاشون رو باهم انجام میده و برای هردوشون توی یک دانشگاه بورسیه میگیره.

چون با فاطمه راحت تر از بقیه زن داداش ها بوده، مادرش و خودش جلوی بقیه برادرها جوری وانمود میکنن که یه خواستگار براش اومده و عقد کردن و دارن میرن امریکا.

دختر هم شهریور پس از اتمام درسش همزمان با پسر میرن اونجا، تمام خرج رفت و دانشگاه و خونه و خورد و خوراک رو هم پسره میداده و با وجود مذهبی بودن زندگی شون رو توی یه خونه شروع میکنن و البته اینم بگم که مادر پسره یه بار زنگ میزنه به مادر این که فکر نکنی پسرم داره اینهمه خرجش میکنه و باهم دارن زندگی میکنن ینی قراره باهم ازدواج کنن.

و مادر دختر هم میگه: نه، ما اصلا به ازدواج دخترمون به پسر شما فکر هم نمیکنیم.خنثی

و البته هفته پیش با هم ازدواج کردند.نیشخند

من از فاطمه راجع به زیبایی خواهر شوهرش پرسیدم، گفت: خوبه اما نه اون اندازه که زیبای خفته باشه.

خیال باطلافسوسنیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :